نمایشنامه خیلی قشنگیه با مضمون فلسفی و شخصیت پردازی عجیبی که کامو انجام داده و در تمام بخشهای آن خواننده یا شنونده انگار در حال سبک سنگین کردن و قضاوت در مورد درستی یا نادرستی و خوبی یا بدی آنهاست. در واقع به نوعی نویسنده تمامی شخصیتهای نمایش را مقصر میداند هم برای اعمال ظلم و هم ظلم پذیری و اطاعت کورکورانه از کالیگولا. بنظرم نقطه عطف نمایش در قسمتی بروز میکند که بالاخره یکی از آن ها جرات سرپیچی و زیر سوال بردن حکم ایشان را پیدا کرده و از او پیروی نمیکند و حتی به قیمت نابودی هم در این امر ایستادگی میکند. بهر حال تفسیر معماگونه ای که کامو از زندگی و مرگ و آزادی و ظلم و فرمانبرداری در این نمایش ارائه مینماید بنظرم مانند اشعار حافظ پر از ایهام بوده و برای دستیابی به پیام اصلی نویسنده، میبایستی آن را چندین بار خواند یا شنید و تامل بیشتری در مکالمات شخصیتها و جملات کلیدی آن ها نمود. متاسفانه اجرای صداپیشگان در این نمایش در ضعیفترین سطح خود قرار دارد و باعث از بین رفتن روح حقیقی نمایش به قلم کامو شده و بجز شنیدن چندین صدا، واقعا هیچ حسی از عمق مطالبی که نویسنده در صدد بیان آن ها بوده را منتقل نمینماید. بخصوص صدای کالیگولا میتوانست بهتر و بدون داد و فریاد اضافی و فقط در حد انتقال حس بعلاوه موسیقی متن موثر، صورت گرفته و باعث درخشش نمایش صوتی گردد. با سپاس از کتابراه و تهیه کنندگان فایل صوتی🙏
کالیگولا؛ امپراوری که تاریخ از او به عنوان پادشاه دیوانه یاد میکند.
شخصیت اصلی کالیگولا، امپراتور کایوس کالیگولا است. او پس از مرگ خواهرش دروسیلا با مفهوم جدیدی مواجه شد که زندگیاش را دگرگون ساخت. او پس از مرگ خواهر از کاخ فرار میکند و تا چند روز باز نمیگردد و زمانی مراجعت میکند که آدم متفاوتی شده است. از نظر من حوادث تاریخی نمایشنامه بستری برای مطرح کردن دغدغه فلسفی کامو یعنی “ مفهوم پوچی” است. کایوس در جستجوی یک واقعیت برتر است، واقعیتی غیر ممکن، حیاتی ابدی. به نظرم بیرحمیها و کشتارهای کایوس را میتوان مدرکی دال بر تاریکی ابدی این جهان تصور کرد. کامو معتقد است که برای نرسیدن به نتایج پوچ گرایانه زندگی بهتر ایت در این موارد تفکر نکنیم و پوچ بودن آن را بپذیریم. او میگویید “ این دنیا بیاهمیت است و هر که به این خقیقت برسد آزادیاش را بدست میآورد”
از نظر من کالیگولا نماد آزادی است، اما آزادیی که بیقید و شرط است و در آن، انسان میتواند به دلخواه خود و با بیپروایی، دست به هر کاری بزند. کشار، قتل، تحقیر، هرج و مرج. او آزادی خود را بیحد و مرز معرفی میکند. او که با مرگ خواهر فناپذیری را تجربه کرده، تصمیم میگیر در زندگی کوتاهش از هیچ جنایتی درغ نکند و به گفته خود “ به ماه دست یابد”. اما در او تناقضی هم مشاهده میشود. او در کتاب میگویید که میخواسته مرد عادلی باشد اما اعمال او خود پدیدآورنده بیعدالتی و ظلم است. آن جا که با تحقیر بزرگان را وامیدارد تا به دنیال ارابهاش بدوند. عدالت او در حقیقت نشان دهنده ظلم درونی و نهفته وجودیاش است.
دو نکتهای در نمایش ذهن من رو بخودش جلب کرد۱. کالیگولا خودش رو تنها فرد آزاد میدونه، و این آزادی باعث تجاوز، عصیان گری و کشت و کشتار وی میشه. واقعا آزادی واقعی چیه؟ آیا آزادی در حیطه خود انسان تعریف میشه یا میتونه به حریم دیگران وارد بشه؟ ۲. آیا کالیگولا به اختیار (آزادانه) این کارها رو میکرد یا جبر بود که باعث میشد کشتار و عصیان کنه؟ آیا ما انسانها کاملا آزادیم یا در جبر الهی زندگی میکنیم؟نمایشنامه زیبایی بود. دوستان راوی هم خوب اجرا کردند
عالی بود
گذشته از وجوه و پیامهای مختلف نمایش برداشت من این است که دیکتاتور تنها یک فرد با ویژگیهایی که همه شان به صورت مشترک دارند نیست بلکه مجموعهای از آدمها هستند که صحنه گردان آن هستند و هر یک نقشی دارند گاه این نقش میتواند حتی دیالوگ هم نداشته باشد و فقط با سکوت به دیکتاتور کمک کند شخصیت کره اً را خیلی دوست داشتم
عاشق بیگانه کامو هستم، اون ورژنی که علی دنیوی ساروی میخونه رو گوش بدین.
این اولین نمایشنامهای بود که ازش شنیدم، پر از جملات فلسفی و انتقادهای اجتماعی.
خوب بود، شاید دوباره گوشش بدم.
بسیار عالی، نمایشنامهای زیبا از یک امپراطورجوان که بامرگ همسرش دیوانه ومجنونی خطرناک میشود، جنونی وحشیانه که عاقبت باعث مرگش میشود، یا سپاس فراوان، خسته نباشید.