دستمریزاد بگم به نویسنده و کتابراه عزیز که این داستان کوتاه ولی بسیار زیبا که آدم با قهرمان داستان همزاد پنداری میکنه من خودم رفتم به چهل و اندی سال قبل تو خونه قدیمی و چه زیبا اون پرده شیخ سنعا رو تصویر گری کرده دقیقاً تو اکثر صندوق خانه ها شبیه این پرده بود که اکثرا همچین تصاویری بودن و سینماهای قدیم با اون صندلی های چوبی یا فلزی خشک و سالن کوچک ولی پر از آدم و پر از هیجان که منتطر شروع فیلم بودن و اون نور جادوئی که از سوراخ آپاراتخانه پخش میشد که تشبیه کرده به صندوق خانه که همون انباری امروزیه و همون پرده بجای در اون رو از اتاق نشیمن جدا میکرد اما چون داخل خونه بود بچه ها و از جمله خود من خیلی دوست داشتم اوقات فراغت رو تو اونجا خیال پردازی کنم من که شخصاً لذت بردم از شنیدنش هر چند خیلی کوتاه بود ممنونم از کتابراه عزیز
داستان در مورد پسر بچه است که دلش یک کمربند میخواهد از آنهایی که در فیلم دیده که ابر قهرمانها به کمرشان بستند. خواهرش این کمربند را برایش میدوزد و طبق سفارش او وسط آن علامت یک رعد و برق است. که حس قدرت به او میدهد او با کمربند به صندوق خانه میرود آن را به کمر میبندد و به دنیای تخیلات وارد میشود احساس میکند لباسهایی همچون سوپرمنها پوشیده و موهایش در هوا ملق هست میخواهد مردم را از ظلم نجات دهد. اما زمان او برای خیال پردازی کم است و برای غذا صدایش میزنند. من ابتدا فکر کردم در مورد یک مرد هست و بعد سطهای داستان متوجه شدم پسر بچه است. صدای گوینده زیاد مناسب این داستان نبود میتوانستند یک گوینده بهتر را انتخاب کنند.
کتاب کمربند صاعقه با اینکه داستانی کوتاه و رویاپردازی کودکانه ای داشت از بچه ای سخن میگفت که یک آرزو داشت و به آن رسید میتوان درموردش این را گفت که آرزوها هر چقدر هم کوچک باشند مهم وقتی است که به آن میرسیم و مثل این بچه از آن لذت ببریم. متن داستان خیلی به کلمات و واژه ها دقت کرده و از واژه هایی استفاده شده که باعث جذاب شدن داستان میشود و صدای خواننده هم بر جذابیت اثر می افزاید که چقد با ذوق آن را میخواند و شنونده را وادار به ادامه ی شنیدن میکرد. کمربند صاعقه با اینکه داستان کوتاهی بود ولی چیزی از رمان های بلند چه از لحاظ نگارشی و چه از لحاظ جذابیت کم نداشت.
داستان راجع به پسر نوجوانیست که از خواهرش میخواهد تا یک کمربند خاص با طرح صاعقه برایش درست کند. وقتی کمربند را میبندد، به دنیای خیالات خود میرود و ماجراهای جالبی را تصور میکند. قلم نویسنده واقعا قابل تحسین است. صدای گوینده بسیار زیبا و رساست و قدرت اجرای ایشان بینظیر. فقط به نظرم چون شخصیت راوی قصه جوانتر بود، شاید بهتر میشد اگر کسی با سن کمتر و صدای مناسبتر برای این نقش انتخاب میشد. اما با این حال ایشان عالی اجرا کردند. خصوصا فراز و فرودهای صدایشان هیجان خوبی به قصه میداد. عنوان کتاب و تصویر پسزمینه ولی کلا بعث میشود خواننده تصور کند با نوعی داستان متفاوت روبروست.
داستان جالبی بود انگاری داستان منو برادرم بود یاد آتیش سوزوندنهای بچگی مون افتادم که این نشون دهندهی قلم خوب نویسنده ست که تونسته این احساس رو در مخاطبش زنده کنه فقط اسم داستان رو دوست ندارم باعث شده مخاطب نتونه قبل اینکه کتاب رو بخونه یه پیش زمینهای تو ذهنش داشته باشه من اول با دیدن اسم کتاب فکر کردم راجع به صاعقه و ویرانیهایی که ببار میاره نویسنده داستانی نوشته یا شاید کسی از برخورد صاعقه کشته شده!!! اصلا توقع نداشته راجع به پسربچهای رویاپرداز باشه به هرحال خوب بود صدای راوی هم که عااالی ممنون از کتابراه
داستان پسرکی کوچک که از خواهرش میخواهد برای او کمربندی با نقش صاعقه درست کند که اسم داستان نیز برگرفته از همین خواستهی کودک است. کمربندی که او را به اوج خیال پردازیهای خود میبرد و در ذهن خود با تلفیق تخیل و واقعیت انچه در صندوق خانه میبیند لحظاتی چند خود را انچنان میابد که ارزو و میلش را دارد. کوتاهی لحظات شیرین عمر و زندگی که با صدای واقعیت به پایان میرسد. صدا گذاری و فضا سازی و استعارههای بکار برده شده همراه با توصیفات شنیدن داستان را دو چندان لذت بخش میسازد.
کوتاه، سرگرم کننده، و سرشار از استعارههای جالب. خاطرات پسر بچه ایکه برای اولین بار به آرزویی که داشته رسیده ولی فرصت بسیار کوتاهی دارد که اکامیاب باشد. شاید همین کمبود وقت نشانه کوتاه بودن آرزو یا خود زندگی باشد، که پرویز خان دوایی با جملات ساده و طولانی که سبک مخصوص خودش هست مارا بیاد خاطرات دوره کودکی و نو جوانی میاندازد! صدای گرم جناب میلاد را قبلا هم شنیده بودم، ولی برای این داستان ایکاش از صدای یک نو جوان استفاده میشد.
داستان قشنگی بود. رویا پردازی کودکانه از داشتن کمربندی جادویی و تلفیق رویا و واقعیت از تجسم صندوق خانه و داستان شیخ صنعان و دختر ترسا هم جالب بود. حتی تخیل از داستانهای سینما و سالن و بازارچه و عید و داستانهای شنیده شده از مادربزرگها و بعد با صدایی به حال برگشتن و خداحافظی از رویاها. راستی که کودکی و رویابافی هایش چقدر شیرین و دلنشین بود. باید خودت این رویا پردازیها و خیالبافیها را کرده باشی تا داستان برایت جداب و شنیدنی شود.
توصیفات جالبی بود از حس و حال یه نوجوان و میلش به خاص بودن
این دوستانی که میگین از یک دو سه میترسین
چه تصوری ازش تو ذهنتون میاد که میترسین؟
به نظرم مثل صدای یه موجود فضایی که از ماه با ما حرف میزنه خیلی خیال انگیز و جالب!
با ادمای معمولی از ماه که صداشون اینجوری پخش میشه
هر تصور و ترس غیر منطقی که دارین برین تو دلش! صورت مسئله رو پاک نکنید فرار نکنید ازش
توصیف حس و حال یه پسر بچه که فکر میکنه میتونه با ابر قدرت بودن دنیا رو از ظلم و ستم پاک کنه، هم خوبه هم بد، خوبه چون روحیهی مبارزه طلبی شو قوی میکنه، بده چون سنش که بالاتر رفت متوجه میشه ابر قدرتا آدمای سیاس هر کشورن که برای منفعت مردمشون کاری انجام نمیدن، این باعث سرخوردگی میشه چون نتونسته ابرقهرمان بشه و تبدیل میشه به یه ادم عقدهای و افسرده
جلد کتاب و نام داستان با خود داستان همخونی نداشت کلا جلد کتابی آدم رو از اصل داستان پرت میکرد
پسری که میپنداشت با تقلید کردن از ظاهر هنر پیشه خودشم بتونه مثل هنرپیشهها باشه و بعد از پیدا کردن لباس و شلوتر و کفش دنبال کمر بند بود و... خیال بافی میکرد
متاسفانه اصلا با داستان ارتباط برقرار نکردم
داستان روایت سادگی و شر و شور دوران کودکانه است که با کوچکترین چیزها بینهایت خوشحال و ذوق زده میشویم. احساسات پاک و زلال کودکانه و شر و شور دوران نوجوانی ست. همه دوست داشتند قهرمان فیلم ها باشند و این با یک تیکه پارچه برای شنل یاکلاه و. میسر میگشت . یاد آن روزگاران بخیر. ممنونم از کتابراه
کتاب خوبی بود، تخیلات وافکار بچگانهای که همهی ما روزی باتمام وجود احساسش میکردیم را با جزئیات کامل بیان کرده ولی ایرادی که به این نوشته میتوان گرفت اینکه ادبیات گفتاری از زبان یک پسربچهی ۱۱ساله نبود بلکه تصور میشد نویسندهای بسیار چیره دست سعی میکند به زبان یک کودک حرف بزند.
تناسب اصلا قابل قبول نبود، هر عقل سلیمی میفهمد که مفهوم داستان با عقل جور در نمیآید، برای مثال: دارد از سینما صحبت میکند بعد یکدفعه میره سراغ دختر و شیخ و اینجور چیزا!
اما بعضی قسمتاش خنده دار بود.
سه تا ستاره هم به خاطر گویندگی و قسمتهای خنده دار داستان دادم.
داستانش قشنگ بود ادما هیچ وقت از داشتن رویا سیر نمیشن وقتی هم به ارزوهاشون میرسن بازم دلشون چیزای بیشتری میخواد مثلا همون ک رویاهاش کمربند بود و وقتی هم رسید بهش دلش میخواست قهمرمان هم باشه و به نظر من تموم نشدن رویا ارزو قشنگترین چیز تو زندگیه
منم با نظر سپیده موافقم. آقا شما نمیگید ما میترسیم. تروخدا اون صدایی که میگه ۳ ۲ ۱ رو یه کمتر ترسناکش کنید یا اصلا اون ۳ ۲ ۱ رو نگید. من خودم همینجوریش از همه چیز بی خودی میترسم حالا چه برسه به باخودیش که دیگه سکته میزنم.
از کلمات زیبا و پر معنایی استفاده شده بود و خانههای قدیمی را با اینکه من تا به حال تو عمرم ندیده بودند آنچنان خوب توصیف کرده بود که برایم قابل تصور بود؛ ولی داستان اصلا بنی نداشت و گی در سینهام نکاشت. میتوانست قشنگتر از این باشد.
یک داستان نیاز به تشبیه قابل هضم و دم دستی داره نه یه تشبیهی که باز نیاز به تفسیر، داستان پر شده بود از کلمات دور، باشه خواستی یه رویای آرتیستی رو با یک زندگی که ریشه در سنت داشت گره بزنی ولی چرا انقدر صغری و کبری
کوتاه و جالب بود منو یاد خاطرات کودکی انداخت پسری با هزار ارزو و اینکه میخواد مثله هنرپیشهها باشه قوی باشه و همه براش دست بزنن
به خواهر بزرگترش میگه برام کمربند مشکی درست کن که روش صاعقه باشه و اسم کتابم از همین کمربند امده جالب بود مرسی
دنیای حریرگونه و لطیف کودکانه با رویاهایی به سبکی پر. یک صاعقه بر روی کمربند. به همین سادگی اما او را در اعماق رویاهایش میبرد. وقتی میگویم رویاهایشان به سبکی پر است، همین است که به ناگه پرت میشوی در زمان حال و برمی گردی و میگویی خدافظ
داستان جالبی بود و رابطه زیبایی که با خواهرش داشت عالی بود
دنیایی که در بچگی داشتیم و ابزار شادی که چندان گران هم نبود به یادم آورد
الان هم به بچهها نگاه میکنم همه اشون همین طور هستند
و وجود رازی خاص همیشه هیجان انگیز است
بسیار سریع حرف میزد. ولی تمام نکات ریزی که میگفت به روشهای پیچیدهای به هم ربط داشت. داشت یک از رؤیاهای بچگیش رو تعریف میکرد؛ من تقریبا تمام لحظات را فهمیدم و تصویر سازی کردم. فقط درک کردنش پیچیده است. ممنون از کتاب خوبتون.
بیشتر شبیه یک دل نوشته بود. آرزویی که یک پسر بچه را چنان هیجان زده کرده داشتن کمر بندی مشکی همراه با عکس صاعقه رویش. جملات کتاب را دوست داشتم مرا یاد چیزی که دیگر نیست میانداخت 'خانه مادر بزرگ و دوران قدیم
بریدهای از کتاب
وظیفه از عشق مهمتر بود.
یه پسربچه در تخیلات خودش غرق شده و داستان جالب داره و صدای یک دو سه چیه اول کتاب پیشنهاد کی بود صدای کدوم بنده خدایی هست که استرس به شنوندهها میده آخه بردارید این صدا رو لطفا
خیلی خوب بود از یه بچهی ۱۰ ساله این همه خیال پردازی خیلی خوبه.
تشبیه صندوق خانه به سینما و اون پنجره یا سوراخ بالای دیوار به آپارات سینما خیلی قشنگ بود.
آخرم که بوی آبگوشت 😋😋😋😋
خوبه ولی منم با نظر خانم سپهوند و محمدی موافقم لطفا صدای ۱ ۲ ۳ رو اگه کلا حذف کنید ممنون میشم
منم ک رویا پردازی بیش از حد میکنم میترسم الانم ۱۲ ساله هستم و برام مشکلات زیادی پیش میاد
بسیار شیرین و دلچسب خاطرهای از کودکیاش را روایت کرده بود.... البته من نقدها و مقالاتشون رو در مجله سینما میخوندم و با نثرشون اشنا بودم برای من لذت بخش بود
داستان درباره تخیلات و علایق پسر بچهای بود و جذابیتی نداشت. در کل مناسب رده سنی نوجوان بود و از کلمات قدیمی و ناآشنایی استفاده شده بود که نامفهوم بود.
غم انگیز و خیال انگیز و در عین حال صمیمانه
داستان در فضا ذهنی یه عشق سینما جریان داره و گوینده، خیلی زیبا شنونده را در طول این مسیر همراهی و هدایت میکند