دستمریزاد بگم به نویسنده و کتابراه عزیز که این داستان کوتاه ولی بسیار زیبا که آدم با قهرمان داستان همزاد پنداری میکنه من خودم رفتم به چهل و اندی سال قبل تو خونه قدیمی و چه زیبا اون پرده شیخ سنعا رو تصویر گری کرده دقیقاً تو اکثر صندوق خانه ها شبیه این پرده بود که اکثرا همچین تصاویری بودن و سینماهای قدیم با اون صندلی های چوبی یا فلزی خشک و سالن کوچک ولی پر از آدم و پر از هیجان که منتطر شروع فیلم بودن و اون نور جادوئی که از سوراخ آپاراتخانه پخش میشد که تشبیه کرده به صندوق خانه که همون انباری امروزیه و همون پرده بجای در اون رو از اتاق نشیمن جدا میکرد اما چون داخل خونه بود بچه ها و از جمله خود من خیلی دوست داشتم اوقات فراغت رو تو اونجا خیال پردازی کنم من که شخصاً لذت بردم از شنیدنش هر چند خیلی کوتاه بود ممنونم از کتابراه عزیز