همین اتفاق برای من تو تاکسی افتاد دقیقا ۳۰ام ماه بود و ۲۰۰هزار تومن بیشتر نداشتم، پیرزن تو تاکسی داشت با تلفن صحبت میکرد به شخصی که اون طرف خط بود میگفت و گریه میکرد که پسرش حکم اعدامش اومده نوه هاش و عروسهاش باهاش زندگی میکنن نوهاش گفته مادربزرگ دلم مرغ میخواد ولی شرمندشم حتی پول تاکسی هم ندارم، کرایه تاکسیشو حساب کردم پیادش کردم و همون ۲۰۰هزار تومنمو از عابر در اوردم و بهش دادم، شبش بی پول و اس و پاس پیاده از سر کار برگشتم خونه، ۶ماه بعد صبح سوار یه تاکسی شدم که برم سرکار یه پیرزن چادری کنارم نشسته بود داشت با تلفن صحبت میکرد دقیقا همون جملهها رو گفت، نگاهش کردم همون زن بود، گوشیشو از دستش گرفتم گفتم این گوشی که خاموشه عادتته اینجوری کلاه برداری میکنی من پدر ندارم کار کردم اخر ماه حقوقمو به تو دادم خودم گرسنه و پیاده بودم چند روز تا حقوقمو بدن چجوری دلت اومد، هیچی نگفت فقط پیاده شد
🍁 موضوع کتاب برام خیلی جالب بود! نویسنده رو نمیشناختم. پس کنجکاو شدم تا بابت ایشون گوگل کنم و بیشتر بشناسمشون و دنیا و فکرشونو درک کنم. برام خیلی جالب بود دوستان؛ توی میانمار به دنیا اومده و توی دو سالگی برای زندکی در انگلستان به عمه هاش سپرده میشه! خیلی اونها اذیتاش میکردند و کودکی سختی رو داشته. وقتی بزرگ میشه به خاطر افسر بودن پدرش، اون هم پلیس میانمار میشه، ولی بعدها اخراج میشه، و بعد از اون به روزنامه نگاری رو میاره. توی همه ژانرهای طنز، سیاسی، طنز تلخ، کودکان، و تاریخی کار کرده. اون مدتی رو به دلیل خبرنگاری توی بالکان، روسیه و پاریس کار کرده و بعدها توی پاریس ساکن شده. و اون نهایتا در جنگ جهانی اون متاسفانه کشته شد.
حالا همهی اینها رو گفتم که بگم مونرو چقدر دنیا شناس و آدم شناس بوده. چقدر دغدغهای اجتماعی داشته که یه همچین داستان کوتاه و ملموسی رو مینویسه!!! داشتان توی یه پارک زمان غروب انفاق میافته. زمانی که آدم دلش میگیره، و یا خسته از کار روزانه ست و اگر تنها زندگی میکنه، غروبها یاد تنها بودنش میافته!
حالا بین این همه حس، یه نفر بیاد و از تو پول و کمک بخواد، و تو توی دوراهی بمونی که آیا راست میگه یا نه! داستان اینقدر ملموس بود که یکی از دوستان توی تاکسی عیننا تجربه کرده. من واقعا داستان رو دوست داشتم. ممنون دوست عزیزم کتابراه☘️
هکتور هیو مونرو، بریتانیایی، در کتاب صوتی غروب از تداعی پندارها چنان با تبحر می نویسد که هر خواننده ای خود را می تواند جای شخصیت داستانش بگذارد. همذات پنداری در مورد این موضوع رو هم دوست دارید یا دوست ندارید؛ و از این جهت که بیشتر افراد از این اتفاقات رو دست خوردن دارند. با هر نوع تفکر مثبت و منفی آن. هکتور هیو مونرو، در کتاب صوتی غروب دمی مهمان شخصیت نشسته بر نیمکت پارک بود اما درس بزرگی داشت. درسی که عمیق برای خواننده هایش ایجاد تفکر و تعمق می کند. به هر نیت و هر رفتار و هر چه می بینید یا می شنوید باور نکنید. کتاب از غروب خورشید بیرون، فقط نمی گوید از غروب خورشید درون نیز می گوید. گویی به خوبی انتخاب نام کرده است و در پس آن با ادبیات ساده و همه گیر به خواننده می خواهد درسی بیاموزاند البته نه دیکته وار بلکه با درگیری خرد درونی هر خواننده یا شنونده.
در ابتدای داستان غروب یک پارک و جاده را توصیف میکرد آدمهای مختلفی که در رفت و آمد بودند مرد میانسالی به نام گسبی که روی نیمکتی نشسته بود ابتدا پیرمردی کنارش بود او بلند شد و به جای او جوانی ناراحت نشست. من از او دلیل غمش را پرسید و جوان شروع به بیان داستان دروغ کرد که به این بهانه از او پول بگیرد. گسبی شک داشت چون مدرک نداشت اما پس از اینکه مدرکی را یافت به او پول داد. به نظر من آن جوان میتوانست از کسی آدرس هتلهای اطراف را بگیرد و بگوید که هتلش را گم کرده تا به او کمک کند. اما او یک دروغگو بود تا این گونه پول در بیاورد. و گسبی فهمید که آن صابون را پیدا کرده مال او نبوده بلکه مال پیرمردی بوده که قبل از او روی نیمکت نشسته بود و آن جوان یک دروغگو بود.
داستان خیلی جالبی بود. مرد ابتدا به شخصی که از او توقع کمک داره، کمکی نمیکنه و تصور میکنه دروغگو هست. بعد کاملا بر حسب اتفاق، مسئلهای پیش میاد که خیال میکنه اشتباه قضاوت کرده ولی خیلی زود به سادهدلی خودش پی میبره. یک مقداری تصادفی لودن این ماجرا واسم خندهدار بود ولی هرکسی بود فکر میکرد اشتباه از خودش بوده و من هم گول نویسنده رو خوردم. متاسفانه اینقدر تعداد کلاهبردارها زیاد شده که حتی نمیتونیم کسی که واقعا محتاجه رو بشناسیم و کمک کنیم. فکر میکنم این ماجرا هر روزه در جاهای مختلف اتفاق میفتد و نویسنده به موضوع جالبی پرداخته بود.
داستان کوتاه غروب نوشتهی هکتور هیو مونرو داستان جالبی است که این روزها در اطرافمان زیاد با آن روبرو میشویم داستان افرادی که دست به هر کاری میزنند تا به راحتی پولی بدست آورند و کلاه دیگران را بردارند و با این شیوه باعث سلب اعتماد مردم میشوند زیرا اگر واقعا افراد نیازمندی هم باشند که به کمک دیگران نیاز داشته باشند دیگر کسی اعتماد نمیکند چون مار گزیده از ریسمان سیاه و سفید میترسد و وقتی اعتماد مردم این گونه سلب شود بازسازی آن به راحتی انجام نمیشود.
با تشکر از کتابراه برای تهیهی رایگان چنین داستانهای با ارزش.
مردی که در پارک به اتفاقی که برای مرد جوانی افتاده گوش میده و فکر میکنه که داستان مرد جوان ساختگی و دروغ هست و به هوشمندی و زیرکی خودش میباله اما با پیدا کردن صابون از اینکه مرد جوان رو زود قضاوت کرده پشیمان میشه و خودش رو سرزنش میکنه اما درنهایت متوجه دروغ و فریب مرد جوان میشه. داستان کاملا واقعی که به نوعی در زندگی همه ما پیش اومده که به کسی اعتماد کردیم ولی نهایتا از اعتمادمون سواستفاده شده و فریب خوردیم و خیلی مواقع از اینکه دیگران رو قضاوت کردیم خودمون رو سرزنش کردیم.
داستان جالبی بود اولش گیج شدم که کدوم شخص راست میگه دوباره با تمرکز گوش دادم بسیار کوتاه و آموزنده بود کاش دزدان و تاراج گران اعتماد هرگز به مقصود نمیرسیدن اینگونه آدمیان که از احساس و دستمزد دیگران مثل انگل تغذیه میکنن دنیارو بجای بدی تبدیل میکنن و سبب میشن که انسان دیگه حتی از اعتماد و کمک کردن بترسه.. در نتیجه باید هوشیار عمل کردو البته که اینگونه اشخاص کارمای اعمالشون رو پس میدن. سپاس از کتابراه یار همیشگی🌱💚
داستان غروب در مورد افرادی است که انگل وار در هر جامعهای هستند. افرادی تن پرور و تنبل که از دست رنج دیگران تغذیه میکنند با دروغ گفتن و سو استفاده از عواطف و مهربانی و احساسات دیگران. اینگونه افراد به راحتی دروغ میگویند و عواطف دیگران را بر میانگیزند و با گدایی و تکدیگری روزگار سپری میکنند. این افراد بذر بی اعتمادی و شک و تردید را در جامعه میکارند. ممنونم از کتابراه
موضوع جالبی داشت، درباره قضاوت عجولانه انسانها بود. به راستی ما همیشه در حال قضاوت همدیگه هستیم، حتی با وجود اینکه بارها اشتباه میکنیم، ولی باز هم به خودمون اجازه میدیم ک قاضی باشیم و حکم صادر کنیم، خیلی وقتها حتی زمانی ک متوجه اشتباهمون میشیم بازم حتی یه عذر خواهی ساده هم نمیکنیم، داستان فوق العاده آموزندهای بود.
موضوع کتاب برام خیلی جالب بودراول فک کرد قضاوت اشتباه کرده و از رویه انسان دوستی بهش کمک کرد بعدا فهمید صابون اصلا برا اون نبوده و باید به کاری که کرده افسوس بخوره ولی واقعا شاید تعداد کمی اینجوری دروغ سر هم میکنن ولی تعدادی واقعا به کوچیکترین کمک ما نیاز دارن لطفا همه رو به یه چشم نبینیم و مطمئن شدیم کمک کنیم
خوب بود با توجه به این که تو ایران زندگی میکنم از اول شک کرده بودم که یارو دروغ میگه 😂😂😂حتی زمانی که صابون رو پیدا کرد هم باورم نمیشد 😂😂😂در کل خوب بود همچی تموم خوب شروع کرد و قشنگ تصویر سازی کرد روند داستان ملایم خوب بود و دست اخر هم کاملا عالی تموم شد
ایده جالبی داشت. بنظر من حقیقت مرد جوان با حقیقت پیرمرد میتواند متفاوت باشد؛ هر دو صابون خود را گمکرده اند، مرد جوان حقیقت را میگوید، در عین حال پیرمرد نیز صابون خود را گمکرده است و این ۲ موضوع که از نظر زمانی باهم تقارن دارند میتواند بدون ارتباط با یکدیگر باشند
داستانی کوتاه برای پرکردن اوقات فراغت تبریک به کانون چوک برای تهیه این چنین کتابهای صوتی با کیفیت موسیقی، فضاسازی و صدای گوینده عالی و سرشار از احساس شخصیتها و روح داستان تعریف از صدای گوینده و کیفیت کتابهای کانون چوک و ماه آوا تکرار مکررات است
تمام ویژگیهای یک داستان خوب رو داشت و اون غافلگیری آخری خیلی حال ادمو میگرفت.
اینکه هرچقد بگی من انسان شناسم
ولی باز یکی سر راهت سبز میشه و اتفاقات کنار هم قرار میگیره که نتونی درست قضاوت کنی... زندگی از همین رو غیرقابل پیش بینی و جذابه
چقدر گویندگان ضعیف عمل کرده بودند. تقریباً تمامی نمایشهای رادیویی را این دوستان نابلد گویندگی میکنند. صداها و صداسازیها و نحوه بیان بسیار خام و غیرحرفهای بود. چه عجیب که علیرغم این ضعف پایدار، همچنان هیچ تغییری صورت نمیگیرد.
خیلی خوشم اومد واقعا باینکه کتاب صوتی مختصر و کوتاهی است اما خیلی داستانی جذاب وجالبی داره. پیشنهاد میکنم دوستان حتما اینو کتاب صوتی را گوش کنید. فوق العاده است. منکه خیلی حال کردم باهاش.
واقعا جالب بود آدم باید زود فریب نخوره منم یکبار یکی جلوی داروخانه یکی جلومو گرفت گفت مریض دارم پول ندارم این نسخه رو بخرم منم گفتم بریم داروخانه دارو رو بگیر من پرداخت کنم اونم مثل برق فرار کرد
نویسنده رو نمیشناختم ولی بنطرم داستان کوتاه جالبی بود
واسه منم همین اتفاق افتاده بود و سرم کلاه گذاشتن
از اون زمان من دیگه حواسم هست که همینجوری حرف کسی رو باور نکنم
تصمیم گیری ونتیجه گیری ما بر پایه تفکر ما میباشدوحتی این تفکر ما از تجربه نشات گرفته. اماگاهی اوقات در دنیای بیرون به نتیجه گیریهایی منجر میشود که اصلا خارج از ذهن وتفکر ماست.
نویسنده با روایتی طنزمانند در ابتدا فردی را قضاوت میکند بعد خود را از برای قضاوتی که کرده سرزنش میکند و سرانجام شما را به این نتیجه میرساند که حق دارید گاهی برخی را قضاوت کنید.
فریبکاری چیزی که تو همه جوامع به چشم میخوره مخصوصا ایران تو محیط کار، تو جمع دوستان تو تبلیغات کالاها وتو حرفه هایه مختلف از خدماتی بگیر تا پزشکی پر از فریبکاریه
خیلی عجیب بود، ذهن رو وادار کرد که فکر کنیم واقعا حکمت خدا چی بودش و چرا این اتفاق افتاد....
پایان عجیب و خوبی داشت.
ممنون از نویسنده خلاقش و گوینده عالی.