کتاب صوتی تپههایی همچون فیلهای سفید نوشته ارنست همینگوی داستان مرد آمریکایی و دختر جوانی است که قصد سفر به سمت بارسلون را دارند.
در قسمتی از کتاب صوتی تپههایی همچون فیلهای سفید میشنویم:
«فکر میکنی کار و بارمون روبهراه میشه و خوشبخت میشیم؟»
«البته. ترسی نداره. خیلیها رو میشناسم که این کارو کردن.»
دختر گفت: «پس من هم همینکارو میکنم؛ که گفتی بعد همهشون خوشبخت شدن؟»
مرد گفت: «خوب، اگه دلت نمیخواد مجبور نیستی. اگه دلت نمیخواد مجبورت نمیکنم؛ اما مثل آبخوردنه.»
«تو واقعاً دلت میخواد؟»
«نظر منو بخوای این بهترین کاره؛ اما اگه واقعاً دلت نمیخواد مجبورت نمیکنم.»
«اگه این کارو بکنم تو خوشحال میشی و همهچیز مثل اول میشه، اونوقت دوستم داری؟»
بله























مورد دوم با کمال احترام صدای گوینده مرد اصلا مناسب این کاراکتر نیست تقریبا شبیه پیرمردی خرفت است تا یک مرد جوان و این روی داستان خیلی تاثیر گذار است.