کتاب صوتی چالش درختی یک داستان شنیدنی به قلم سارا نوذری با موضوع آموزش محیط زیست به کودکان است. «هومن» عاشق طبیعت و محیط زیست است، برای همین دوست ندارد آقای زیادهخواه در زمین بدون استفادهی محلهشان ساخت و ساز مخرب انجام دهد. به نظرتان این پسربچهی باهوش میتواند بهتنهایی از پس این مأموریت بزرگ بربیاید و درختان را نجات دهد؟
دربارهی کتاب صوتی چالش درختی
قهرمان کوچولوی کتاب صوتی چالش درختی این روزها تصویری جادویی را در ذهن مرور میکند: یک زمین با کلی درخت سرسبز که بچهها در آن بازی میکنند و پرندهها بر شاخهی درختانش آواز میخوانند. به نظر میرسد وقت آن رسیده که هومن برای رسیدن به آرزوی خود دست به کار شود. بیایید بشنوید در ادامهی این داستان آموزنده برای بچهها که به قلم سارا نوذری نوشته شده، چه اتفاقاتی در راه است؟
زمین خالی محله باید هرچه زودتر نجات پیدا کند وگرنه بهزودی به دست ساختمانسازها میافتد تا در آن برجهای خاکستری و بلند بکارند! اما چه میشود اگر به جای این ساختمانهای بدقواره بتوانیم گل و گیاه و درخت بکاریم؟ هومن این روزها بیش از همهچیز به پاسخ این سؤال فکر میکند. شاید بهتر باشد برای رسیدن به این هدف از خود درختها کمک بگیرد! یا شاید هم از راههای جادویی طبیعت خبردار شود.
پیشنهاد میکنیم با خرید کتاب صوتی چالش درختی و اهمیت دادن به آموزش بازیافت برای کودکان، بذر دوستی با طبیعت را در ذهن قهرمانان آیندهی زمین نهادینه کنید. این کتاب با تلاش انتشارات متخصصان به دست شما میرسد و روایت شیرین آن کاری از سارا نوذری، مریم صدیقی و آدرین شبانی است.
کتاب صوتی چالش درختی برای شما مناسب است اگر
- میخواهید به همراه یک قصه صوتی کودکانه با موضوع حفاظت از محیط زیست، در کنار بچهها به دنیای شگفتانگیز درختان سفر کنید.
- نگران آیندهی زمین هستید و دوست دارید مدیریت و تفکیک زباله را از کودکی به فرزند خود یاد دهید.
- از معلمان و مربیان آموزشی کودکان هستید و به دنبال یک داستان دنبالکردنی با موضوع آموزش تفکیک پسماند برای کودکان گروه سنی 3 تا 12 سال میگردید.
در بخشی از کتاب صوتی چالش درختی میشنویم
هومن با گامهای تند به آن سوی حیاط رفت. پشت درختها را زیرورو کرد تا گلدانی گلی پیدا کرد. اندکی خاک داخلش ریخت، دانه را کاشت. یکی دو لیوان هم آب به آن داد. همانجا نشست. قلبش از هیجان تاپتاپ میزد. تلاش میکرد تکان نخورد، تا جایی که پلک هم نزند.
همین که خواست از جایش بلند شود و برود، خرچ و خوروچی از توی خاک گلدان شنید؛ انگار چیزی در آن میخزید. نزدیکتر رفت و موشکافانه نگاه کرد. ناگهان جوانهی کوچکی از دل خاک بیرون زد. هومن دستهایش را توی هوا تکان داد و با صدایی کمی بلند گفت: خودشه به دنیا آمد! بالا و پایین میپرید و میخندید.
بله






















