من بالاخره امشب این کتاب رو تا انتها خوندم اما یک سوال واقعا ذهن منو به خودش مشغول کرده و اون هم اینکه چرا درون مایه اکثرا ادبیات داستانی رومانتیک در غرب به مسئله خیانت منتهی میشه! این چندمین کتابی هست که دارم میخونم ولی این قضیه همچنان برام حل نشده است! شاید تفاوتهای فرهنگ شرقی هم مزید بر علت باشه. علاوه بر اون چند چیز در کتاب هست که همچنان طرح اونها منو قانع نمیکنه؛ چطور از دست دادن یک نوزاد مرده آدمهایی رو که جنگهای جهانی و اسارت و بلایای بدتری رو از سر گذروندن اینطور متزلزل میکنه؟ شاید بگید تحمل اون مشکلات دلیل نمیشه که مرگ فرزند برای اونها قابل تحمل بشه اما من دارم از سالهایی صحبت میکنم که در هر خانواده اروپایی یا حتی آسیایی این نرمال بوده چندین فرزند به دنیا بیاد و حتما بعضی از اونها به خاطر بیماری و... از دنیا میرفتند اما با بچههای بعدی جایگزین میشدند! علاوه بر اون نویسنده چطور قضیه خیانت ایوت رو انقدر ساده مطرح میکنه و از مخاطب و کاراکترهای دیگه هم انتظار داره جوری با این مسئله برخورد کنند که انگار آب خوردن بوده! مواجهه جیمز با فیلیپ انتظاراتی که تام از پدرش داره و رفتارش در مقابل تنها والدش هیج کدوم منطقی به نظر نمیان! واقعا جزو مسائلی هستند که آدم انتظار داره فقط تو کتابها بخونه! و از همه خنده دار تر ایوت چرا همه اونها رو اینطور با جزئیات نوشته بود؟ این ایده که یه بخشی از جزئیات به مخاطب در قالب دفتر یادداشت خاطرات کاراکتر ارائه بشه هم تکراری هست و هم نامعقول!
خلاصه که کتاب قشنگی بود اگر برخی مسائل توش مطرح نمیشد!
البته که خیلی چیزها همچنان متناقض هستند مثل همین سوزوندن جسد ایوت و کاترین در صورتی که اونها مسیحی کاتولیک بودند و چنین آیین در دینشون وجود نداره!
خلاصه که کتاب قشنگی بود اگر برخی مسائل توش مطرح نمیشد!
البته که خیلی چیزها همچنان متناقض هستند مثل همین سوزوندن جسد ایوت و کاترین در صورتی که اونها مسیحی کاتولیک بودند و چنین آیین در دینشون وجود نداره!