کتاب ستاره گیر اثری از انجی سیج، ادامهای بر داستان شخصیتها در دو جلد قبلی است؛ مجموعهای که به ترسیم یک جهان متمایز و ویژه میپردازد و مخاطبان را رهسپار ماجراجوییهای هیجانانگیز میکند. در ادامهی تجربیات شگفتانگیز شخصیت تادهانتر مون، این بار او یک حقیقت اسرارآمیز درمورد قلعه کشف میکند و از جزئیات مربوط به برج جادوگر آگاه میشود. این رمان آخرین اثر از مجموعهی خواندنی تادهانتر مون است.
دربارهی کتاب ستاره گیر
در جهان جادویی و افسانهای انجی سیج (Angie Sage) به سر میبریم. در جهانی که پس از رویدادهایی که در دو جلد قبلی شاهدش بودیم، اکنون سنگ درخشان آبیْ آغشته به گرد و غبار شده و گویی در وضعیت ویرانی قرار دارد. قلعهی جادویی سیپتیموس هیپ به ویرانی نزدیک است و آخرین روزهای آرامش را تجربه میکند. چنین وضعیتی مسبب از میان رفتن «جادو» در قلعه شده و این مسئله تهدیدی بزرگ برای ساکنین آن محسوب میشود. در کتاب ستاره گیر (TodHunter Moon, Book Three: StarChaser)، این بار ماجراجویی قهرمان اصلی داستان در یافتن یک شیء باستانی را مشاهده میکنیم، وسیلهای که قرار است طلسم ویرانگر را خنثی کند و آرامش را بار دیگر به سیپتیموس هیپ بازگرداند. در سومین قسمت از مجموعه تادهانتر مون شاهد ورود تعدادی شخصیت جدید به داستان هستیم، کاراکترهایی که هرکدام از خصایص ویژهای برخوردارند؛ ماجراجوییهایی که هر بار پیچیدهتر میشوند.
داستانهای فانتزی که بر محوریت نوجوانان نوشته میشوند، معمولاً به شخصیتهای قهرمان میپردازند. نوجوانانی که در ظاهر اشخاصی معمولی هستند، اما تصمیمات بزرگی میگیرند و دست به کنشهای قهرمانانه و جادویی میزنند. شخصیت تادمون هانتر در صفحات آغازین جلد اول این مجموعهی فانتزی، یک دختر معمولی بود. دختری با تواناییهای عادی که گویی هیچ محرک خاصی در درونش وجود ندارد. اما وقتی تادمون هانتر مسلح به قدرت و جادو شد، مسیر زندگیاش نیز تغییر کرد. در جلد سوم، نهایت ماجراجوییهای این شخصیت محبوب را مشاهده میکنیم. شخصیتی که قرار است طی یک سیر و سلوک هیجانانگیز و بهشدت سرگرمکننده، قلعهی خود را نجات دهد. ناجی بودن بخشی از شخصیت تادهانتر مون است که در اینجا به بهترین شکل ممکن توسط انجی سیج به تصویر کشیده میشود.

نویسندهها به خلق قهرمانان درون خود میپردازند. انجی سیج نیز بهعنوان یک نویسندهی سرشناس در داستانهای جادویی خود کوشش کرده تا دختران نوجوان را با قابلیت قهرمانانه به تصویر بکشد. در کتاب ستاره گیر، انجی سیج به خوبی ظرافتهای دخترانه و لطافت روح شخصیت اصلی را با مهارتها و کنشمندی قهرمانانه تلفیق کرده و یک پرسوناژ بهیادماندنی به طرفداران ادبیات نوجوان هدیه داده است. اگر میخواهید به یک قلعه و دهکدهی جادویی سفر کنید و مسیر تادهانتر مون برای نجات محل زندگیاش را تجربه کنید، سومین و آخرین جلد از این مجموعه را از دست ندهید. کتاب ستاره گیر توسط آرزو احمی به فارسی ترجمه شده و نشر افق وظیفهی انتشار آن را برعهده داشته است.
نکوداشتهای کتاب ستاره گیر
- جهانسازی قدرتمند و غنی، شخصیتهای دوستداشتنی و روایتی که هر لحظه مخاطبان را به هیجان وامیدارد، تنها بخشی از جذابیتهای پرتعداد سومین جلد از مجموعهی تادهانتر مون است. (کرکس ریویو)
- همچون همیشه، شاهد نثر منسجم، صمیمی و خلاقانهی انجی سیج هستیم. اثری که در آن لحظات دلخراش و هیجانانگیز تجربهای مطلوب برای مخاطبان نوجوان شکل میدهند. (بوکلیست)
- کسانی که از قسمت اول مجموعه لذت بردند، باید گفت که در جلد سوم یعنی کتاب ستاره گیر، شاهد ماجراجوییهای جدید و اکتشافات اسطورهای از شخصیتهای آشنا و تازه خواهند بود. (نشریهی کتابخانهی مدرسه)
کتاب ستاره گیر برای چه کسانی مناسب است؟
این اثر به تمام دوستداران مجموعههای فانتزی و داستانهای نوجوان توصیه میشود.
در بخشی از کتاب ستاره گیر: کتاب سوم مجموعه تادهانتر مون میخوانیم
شب بود، برف میبارید و گرولا گرولاها با صدای بلند آواز میخواندند، سرودهایی بلند و کُند برای سحر پیچیدهای که در دهانهی زیر پایشان شکل میگرفت.
در چادر دریفا پارچهها را کنار زده بودند، آتش روشن کرده بودند و دانههای درشت برف را تماشا میکردند که از آسمان میباریدند و بر زمین مینشستند. دریفا، دوستان و خانوادهاش، همراه با مهمانان افتخاریشان تاد، اسکار و فِردی، زیر آسمان پرستاره نشسته بودند و سحر را تماشا میکردند که با نوای گرولا گرولاها گسترده میشد.
سه ساحر دریفا که موفقیت این افصون خارجی بهشان برخورده بود زودتر از همیشه به چادر خود رفته بودند. نیمهشب صدای جیغی بلند شد و یکی از ساحرها دواندوان آمد و در حالی که پشتش را میمالید گفت: «کدوم احمقی... کدوم احمقِ کودنی چادر ما رو سر جای برج علم کرده؟»
نگاه همه بهسوی دریفا چرخید. همه میدانستند این شاهزادهی برفی بود که محل چادرها را تعیین کرده بود. همه منتظر بودند از عصبانیت منفجر شود ولی دریفا فقط خندید و گفت: «فکر کنم من بودم ساحر. چه فکری کردم؟»
تاد، اسکار و فِردی به هم لبخند زدند. واقعاً شبی جادویی بود.
صبح روز بعد صبحی روشن، آفتابی و پر برف بود. شاهزاده دریفا تاد، اسکار و فِردی را به محل سحر برد. فرشی دراز و پر پیچ و تاب از گرولاگرولا هم دنبالشان بود (به جمع گرولا گرولاها میگفتند فرش). وارد تالار مقدس و جدید اورم شدند و تخم اورم را نگاه کردند که در اعماق یخی سحر شده قرار داشت.
بعد دریفا آنها را از تالار مقدس اورم بیرون آورد و از تونلی مارپیچ از لاجوردِ تازه و درخشان پایین برد. دریفا در آستانهی قلب راهها ایستاد، رو به تاد کرد و گفت: «تو راهیابی. تو باید راه رو نشون بدی.» سپس شاهزادهی برفی دریفا، بلندمرتبه و بخشنده، سرش را برای تاد خم کرد و کنار ایستاد تا او جلو برود.
بله




























