کتاب مغزی که خود را بازی میدهد نوشتهی محسن باصفا و غزاله امیدوار، نگاهی متفاوت به مغز و تاثیر آن در سه حوزه مهم زندگی یعنی تصمیمگیری، هدفگذاری و عادتها دارد.
دربارهی کتاب مغزی که خود را بازی میدهد:
تا به حال به این فکر کردهاید که چرا دستورالعملی برای استفاده بهتر و شناختن مغزمان برای ما فراهم نیست یا به آن بها داده نمیشود؟ اگر ما مغز را بشناسیم، میتواند باعث موفقیت فردی، مالی و اجتماعی ما بشود. حقیقت این است که اکثر انسانها درخواست عجیبی از این دنیا دارند! اکثر انسانها میخواهند به رفتارهای قبلی خود ادامه دهند، اما از این دنیا نتایج متفاوتی بگیرند و از آنجایی که این موضوع برای اکثرمان نتایج مخربی در پی داشته و باعث بیتوجهی به این عضو مهم، یعنی مغزمان شده است، در این کتاب قصد داریم در مورد آن با هم صحبت کنیم که چطور مغز میتواند در زندگی ما نقشآفرینی پررنگی داشته باشد.
قطعا تمام ما انسانها همیشه در مسیر زندگیمان با تصمیمگیریهایی روبرو هستیم یا حتی در بعضی مواقع باید تصمیمسازی کنیم. همچنین در زندگی حتی برای یکبار هم که شده، احتمالاً باید واژهای به نام هدف را شنیده باشید و یا حتی با آن سروکله هم زده باشید. از طرفی قطعاً در زندگی خود با عادتهای خوب و بدی هم مواجه هستید و شاید هم بارها تلاش کردهاید که بتوانید تصمیم یا هدفی را برای خود و در زندگی خود تبدیل به یک عادت کنید.
از طرفی لازم است بدانیم که مغز چه نقشی را در مسیر هدفگذاری در زندگیمان برای ما ایفا میکند و چه نقاط قوت و ضعفی را برای ما به همراه دارد. در آخر هم وقتی که تصمیمگیری را یاد گرفتیم و تأثیرات مغز را در مسیر هدفگذاری بررسی کردیم، به وسیله نقش عادت و عادتسازی در زندگیمان، خودمان را در مسیر موفقیت و اهدافمان حفظ میکنیم.
کتاب مغزی که خود را بازی میدهد مناسب چه کسانی است؟
اگر در تصمیمگیری، انتخاب هدف و ترک عادات مستاصل عمل میکنید، این کتاب به شما کمک میکند تا با قدرت شگفتانگیز ذهنتان کیفیت زندگی خود را بهبود بخشید.
حملات برگزیده کتاب مغزی که خود را بازی میدهد:
- خود واقعی انسان، همان روح یا نفس یا فطرت انسانی است.
- زمان برایش اختصاص داده نشده؛ هیچوقت به نتیجه نمیرسد.
- جالبه که بدونید مرکز کنترل انرژی و زمان، مغز ما انسانها است.
- هدف یا کاری که زمان ندارد یا کسی که در زندگی هدف ندارد؛ یعنی سهمی ندارد.
- اگر مسیر زندگی خویش را به اختیار خود انتخاب نکنیم؛ زندگی نکردهایم، بلکه ناتمام مردهایم.
در بخشی از کتاب مغزی که خود را بازی میدهد میخوانیم:
زمانی که نمیتوانیم جرقه را از بین ببریم، به سراغ تغییر رفتار میرویم. ممکن است شرایطی پیش بیاید که نتوانیم جرقه را از بین ببریم؛ مثلا یک زمانی است که ما میتوانیم رفیقمان را تغییر دهیم؛ اما یک زمانی جرقه رفتاری در ما مدیر ما است، اعصاب ما را ناراحت میکند و ما در شرایطی هستیم که امکان تغییر محل کارمان را هم نداریم. در این حالت ما باید به سراغ تغییر رفتار برویم.
یعنی چه؟ یعنی فرد زمانی که استرس میگرفت چه کار میکرد؟ سیگار میکشید و بعد حس یک مقدار راحتی داشت. حالا باید چه کار کند؟ جای سیگار کشیدن؛ دویدن را انتخاب کند یا اگر اهل دویدن نیست به جایش یک تکه شکلات بخورد. با این کار یک عادت جدید داریم میسازیم. البته شاید شکلات خوب نباشد، ولی شاید بتوانیم بگوییم که از سیگار بهتر است. شما به تمایل خودتان انتخاب کنید.
در واقع ما یک رفتار را جایگزین آن عادت میکنیم، مغز گول میخورد و هورمونهای لذت ترشح میشوند و این عادت جایگزین میگردد. ما نمیتوانیم عادت را از بین ببریم. زمانی که نسبت به این موضوع آگاهی نداشته باشیم به مقابله با آن میپردازیم که در نهایت موفق نخواهیم شد؛
بله



















سپاس فراوان برایه اینکه وقت گذاشتی به ثبت رساندید
سپاس فراوان برایه اینکه مغزه کسه دیگه بجز خودتان برایه شما مهمه
سپاس فراوان عاقبت بخیرشید انشالله