کتاب نجوای مردمکها شامل مجموعهای از اشعار عاشقانه و دلنشین آرمان براتی است که به بیان احساساتِ لطیف انسانی میپردازد.
در بخشی از کتاب نجوای مردمکها میخوانیم:
پشت شهر خاموش
عدهای بیدارند و به ساعت مینگرند
پدرم میگفت:
گذر عمر، مثل این عقربهها صبر ندارد
من، آدم ثانیهی پیش، نخواهم شد.
شب اول پاییز، یک ساعت به عقب خواهم رفت تا که دیدار تو را تازه کنم.
پشت شهر خاموش
صورت مرد کشاورز، چین خورد
دستهای زن کوزه به دوش، عطش زمین را میشست
کودکی، آرزوهایش را به خوابش میسپرد.
آری
پشت شهر خاموش، زندگی جاری است
چوپان، هنوز هم نالهای نو در نی مینوازد
تا که آرام بخوابد، برّهی نو پا
تا که مثل روزهای شهر من، نشود تکراری، قصهی فردا
پشت شهر خاموش
آب، زنده تر است، درخت میخندد و پرنده چه آسان میشود عاشق
من هنوز هم در حسرت دیدار توام
کاش زودتر برسد شب اول پاییز.
بله

















