کتاب سنگها همچنان خواهند چرخید نوشتهی کاظم سلطانی مجموعه سه داستان کوتاه در رابطه با مردم روستایی کوچک است که به سادگی روزگار خویش را میگذرانند ولی از خلق و خوی خبیث بشر در امان نیستند و رویاهای کوچکشان به وسیلهی افراد زیاده خواه پایمال میشود.
کاظم سلطانی در این کتاب، با بیانی روان و پرکشش شخصیتهای اصلی این داستانها را در ذهن شما هک خواهد کرد. عناوین این مجموعه داستان عبارتاند از: پل شکسته، چوپان دهکده و سنگها همچنان خواهند چرخید.
کاظم سلطانی را بیشتر بشناسیم:
سلطانی فارغالتحصیل رشتهی کارگردانی از دانشکده هنرهای دراماتیک است. او کارش را از دهه 1350 با داستان نویسی برای مجلهی کیهان بچهها آغاز کرده و تا به حال فعالیتهای بسیاری در زمینهی داستان نویسی داشته است، مانند:
- عضویت در شورای نویسندگان فصلنامه هنر و دبیر سینما و عکاسی.
- انتشار مجله «در آستانه فردا» در دهه 1370.
- نگارش فیلمنامههایی متعددی نظیر: آخورین، خونی رث، دختر مغرور و...
از دیگر آثار سلطانی میتوان قلب باوفا، کلهات را ورق بزن، تاریک از عشق، داستانهای دست چپ، زورق کوچک، غرامت دل، در کهکشان راه شیری، جادوگر کوچک، اوه چه رفاقتی را نام برد.
در بخشی از کتاب سنگها همچنان خواهند چرخید میخوانیم:
رودخانه در مسیر خود در انتهای دهکده به دیوارههای صخرهای کوه میخورد و در آن جا چون در محاصره دیوارههای کوه قرار میگرفت، میچرخید و میچرخید و حجم عظیمی مییافت و چون راه خویش را سد شده مییافت و گریزی نداشت، زمین را سوراخ میکرد، به قیفی بزرگ بدل میشد و با دهانهای مدور و چرخان، در گودالی عمیق فرو میرفت و آب را به قعر پنهانی زمین میبرد.
سالهای سال چنین بوده و اهالی آن مکان را گرداب سنگی مینامیدند چون دور تا دور آن بر اثر سایش آب دیوارهای از سنگ بوجود آمده بود. توده عظیم آب به رنگ آبی تیره چنان مهیب و ترس آور میچرخید و فرو میرفت که صدای چرخش آن دل آدمی را به لرزه میانداخت.
رود مسافتی را در زیر زمین طی میکرد و از زیر کوه میگذشت و دورترها سر از خاک در میآورد و دهکده پایین کوه را زندگی میبخشید.
کنار رودخانه در آن قسمت که رود عمیق میشد و دیوارههای آن با شیبی ملایم و پر از بوته زار به کنار آب غلتان میرسید، دو پسر کوچک مرجان سرگرم بازی بودند. یکی در عوالم خود آواز میخواند و دیگری دورتر از برادرش سنگ ریزههای صاف را در پیراهنش جمع میکرد.
مرد بزاز به قصد روستای پایین کوه از کناررودخانه رکاب میزد و هنوز وجودش از خشم آکنده بود. صدای حرکت رود کمی آرامش میساخت که ناگهان با دیدن دو پسربچه، خون به چشمانش دوید.
پسرهای مرجان!!!
همان جرثومههایی که مانع از ازدواج او با مرجان بودند. بچههای لعنتی!
بله





















