کتاب مهدخت، شامل مجموعه آثاری از منتخبین سومین جشنواره بینالمللی شعر و داستان کوتاه فاخته است که با تلاش سایه مهری چمبلی گردآوری شده.
در بخشی از کتاب مهدخت میخوانیم:
زمستان بود و شب قبلش برف بسیار سنگینی باریده بود در میان قاچاقچیان سه نفر با قدم هایی چابک جلوتر از بقیه تو راه برگشت بودند یکی از آنها که نامش محمد بود با صورتی رنگ پریده و لاغر اندام و یک بارانی سیاه رنگ به تن داشت با یک شلوار لی آبی رنگ که البته کمربندش هم شل شده بود و بارش از راستای پایین کتفش تا بالای باسنش بود و سنگینی بارش پوست کمرش را زخمی کرده بود، کفش های آیداس داشت گرچه زیر کفشش سوراخ شده بود و پای چپش خیلی سرد بود و چیزی نمونده بود که پایش یخ بزند دستاشو از شدت سرما با دهانش ها کرد و محکم در جیب کتش گذاشت و بهم فشرد و گفت: زنم خیلی مریضه نمیتونه موظب بچهها باشه با اینکه هنوز بدهکارم وبدهی های خونم مونده ولی اگه پول این دفعه رو بگیرم قبل از هرکاری اونو پیش یه دکتر خوب میبرم.
امید که داماد محمد بود با چهرهی استخوانی و ابروهایی کشیده و چشمانی سیاه که شلوار کردی نسبتا تنگی داشت و هیکلش لاغر و نحیف بود که دور کمرش هم یک پارچهی روسری کهنه بخاطر کمر دردش بسته بود و یک کت امریکایی سبز رنگ پریده با جورابهایی دست باف به رنگ قهوهای خاکی در حالیکه پشت سر رحیم حرکت میکرد گفت: خودت میدونی که خواهرتو چقدر بردم دکتر متخصص، فکر کنم سر درد این زنها هیچ وقت تموم نمیشه و هیچ دوایی هم نداره هر دکتری برن و هر دارویی براشون بنویسن فقط دو سه هفتهی اول میتونه نق زدناشون رو نگه داره بعدش داروها رو میندازن دورو میگن که اثر نداشته و اصلا دکتر خوبی نبود.
بله






















