کتاب مریم جوان مظهر زن ستمدیده شرقی نوشتهی احمد خوشوقتی، روایتی غمانگیز و واقعی است که امکان دارد شالودهی زندگی هر خانوادهای را درهم شکسته و افراد بیگناهی را سیه روز گرداند.
در این داستان اوّلین مطلبی که با آن مواجه میشویم «خرافهگرایی» و «جهل» است که باعث میشود، مریم جوان، دختر هوشمند و با احساس، خانهنشین گردد و برای همیشه از ادامهی تحصیل محروم شود. دوّمین موضوعی که اذهان را به خود جلب میکند، پدیدهی خانمان برانداز «اعتیاد» است که باعث میشود پدر مریم، دختر نازنینش را به خاطر تامین مخارج اعتیادش دست کسی دیگر بسپارد و سوّمین مطلب، خود کامگی و اقتدارگرائی مردان و پدیدهی نامیمون «زن ستیزی» است که پدرِ مریم با توسّل به آن، دختر نوجوان خود را «تهدید» و «اجبار» به ازدواج با مرد پولدار و هوسرانی میکند که 44 سال از او بزرگتر است. سرانجام، ما شاهد اقدام غیرمنتظرهی مریم، در کینخواهی و انتقام از حاج باقر در قبال خیانتها و تجاوز به حریم او خواهیم بود.
در بخشی از کتاب مریم جوان مظهر زن ستمدیده شرقی میخوانیم:
همه به گوش بودند سکوت فضای اطاق را فرا گرفته بود. حاج کاظم سخنانش را ادامه داد و گفت: «حالا نمیدانم این مادر و دختر دیگر چه میخواهند. لابد در انتظار این جوانانِ یک لاقبای جُلُمبر، هستند که پس از گذشت 6 ماه، یکسال بعد از ازدواجشان، یک تیپای جانانه نثارشان کنند و راهی خانهی پدرشان نمایند، اگر هم طلاقشان ندهند به علّت ضعف مالی، آرزوی یک شکم سیر غذای خوب به دلشان میماند و دچار محرومیّتهای مختلف میشوند.» همه در فکر فرو رفته بودند ساکت و بیحرکت، در چنین وضع و حالی بود که مریم چادرش را سرش انداخت و بدون یک کلمه حرف، اطاق را ترک کرد و به دنبالش نگاه غضبآلود پدر. گویا همهی آنچه را که رشته بود پنبه شد و باد، هوا بُرد. گفت: «اَستغفروالله و رَبی، گیر عجب بُزمَجهی زبان نفهمی افتادهام. خداوند، قدری به من صبر و به او اندکی عقل عطا کند.»
اواخر شب بچّهها یک به یک با تشکّر از پدر، به اطاقهای خود رفتند، فقط حاج کاظم ماند و زنش، حاجی نگاهی به او انداخت، بعد گفت: «با توصیفی که از اقدامات آتی حاج باقر کردم و با شناختی که از او دارم و میدانم که همهی گفتههایش را عمل خواهد کرد، باز هم جانب او را داری و با نظر من مخالفی؟» سمیه گفت: «چه بگویم حاجی، از جهتی حق با تُست و از بابت دیگر حق به جانب او است. من هم در ماندهام در این میانه چه بگویم، مگر این قضیّه را خدا حل کند، از دست ما خارج شده است.» حاج کاظم گفت: «نخیر از دست من خارج نشده است، ببین خانم این آخرین تصمیم من است، اگر بازهم این دختر بخواهد سِرتقی کند و حرفهای مرا زیر پا بگذارد، مطمئن باشد این قدر توی این خانه خواهد ماند که موهایش مثلِ دندانهایش سفید شود؛ مگر اینکه من نباشم و به لعنت خدا رفته باشم. »
بله












