کتاب جنون شامل مجموعه ترانههای زیبای سلمان امیرسالاری است که با مضامینی عاشقانه به رشته تحریر درآمده.
در بخشی از کتاب جنون میخوانیم:
من به امید وصالت
نیمه جانی داشتم
هر که میپرسید از تو
من زبانی داشتم
عمر من آخر رسید
برنگشتی پیش من
طعنهها بسیار شد
از رفیق و خویش من
روزها اما گذشت
خندههایت دور شد
عشق با دستان خالی
وصلهی ناجور شد
بعد رفتن عشق من
با هر کسی سازش نکن
راه قلبت را ببند
اینقدر بازش نکن
من فدای آن لبت
خنده بر ناکس نزن
گر شنیدی مرده ام
جای گریه دس بزن
آبرویم را نبر
اینقدر خارم نکن
طعنههای دوستان را
بی وفا بارم نکن
آن همه وعده چه شد
قولها با خود تو بردی
بی تو میمیرم که میگفتی: چرا؟
سالها بی من نمردی
صدخطا کردم که روزی
عاشق رویت شدم
دل به دل راهی نداشت
آوارهی کویت شدم
کاش من هم مثل تو
هر روز یاری داشتم
با همه اهل زمین
قول و قراری داشتم
اینقدر بد ذات بودم
یا زیادی مهربان
به همه پیغام میدادم
کنار من بمان
می رسد روزی خبر
عاشقت را خواب برد
روی سنگم مینویسند
بینهایت ضربه خورد
بله
















