کتاب اخلاق و مدرنیته: انسان مدرن، چه چیزی را در زندگی از دست داد؟ اثر راس پول، با نگاهی متفاوت به نقد اخلاقی مدرنیته پرداخته است تا نشان دهد که جهان مدرن، همانطور که مفهوم معینی از اخلاق را به وجود میآورد، زمینههای به کارگیری آن را به طور جد از بین میبرد. در واقع مدرنیته هم به اخلاق نیازمند و هم آن را غیرممکن خواهد کرد.
راس پول (Rooss Poole) در کتاب اخلاق و مدرنیته (Morality and modernity) قصد دارد برداشتی از «مدرنیته» را به کار برد که یک شکل از جامعهای را که در اروپای غربی قرون هفده و هجده در حال به وجود آمدن بود و نمونه برجسته آن در شمال آمریکا یافت شد و از آن زمان تاکنون، به سوی مابقیِ عالم گسترش یافته یا آنها را گرفتار کرده، نشان داده و با این برداشت این ایده را پیش بکشد که حداقل از شروع این دوره، جهان مدرن از جهات قابل توجهی از شکلهای جوامع سنتی و پیشا مدرن متفاوت شده است.
نویسنده با هدف اصلی، عرضه یک تشخیص و درک از ناکامی مدرنیته به بررسی ویژگیهای متمایز کنندۀ جامعه مدرن در 3 فصل اول پرداخته و در فصل 4 تا 6، سه گونه از واکنشهای اخلاقی بسیار قابل توجه در مورد مدرنیته را بررسی میکند.
در تعریف کنونی، «مدرنیته» مفهومی از دانش یا معرفت را ساخته که امکان شناخت اخلاقی را تضعیف میکند؛ اخلاق [درواقع] نه یک موضوع در باب باوری عقلانی، بلکه نگرشی ذهنی تلقی میشود. اخلاق، در جهانی که پر از عقاید ضد و نقیض است، تنها میتواند به عنوانِ موضوعِ ایمان شخصی و عقیده متعصبانه احیا شود. در این شرایط، اخلاق در هیچ صورتی نمیتواند اقتداری را که برای ایفای نقش خود در زندگی اجتماعی و فردی نیاز دارد، حفظ کند.
این نظریه که اخلاق در جهان مدرن مورد شک و تردید است، موضوع جدیدی نیست. به طور حتم این دیدگاه در حالت نوستالژیک گونهای اظهار شده است. اخلاق اکنون به نحوی مورد تردید است که در جوامع پیشا مدرن چنین تردیدی نبود. به وضوح، تردید روا داشتن نسبت به روایتهایی که از سقوط در وضعیت اولیهی فضیلت و آراستگی سخن میگویند، خوب به نظر میرسد. با این حال ایدئالیزه کردن گذشته، شیوۀ درکِ زمان حاضر نیست. ما باید به همان اندازه که نسبت به روایتهای انحطاط که آموختهایم، مشکوک باشیم، به همان اندازه میبایست نسبت به روایتهای اولیه پیشرفت نیز مشکوک باشیم. آنها همه روایت واحدی را میگویند، اما ارزشها را وارونه میکنند. هیچ تضادی میان جوامع مدرن و پیشامدرن وجود ندارد، و برای سخن گفتن از گذار موجود میان آنها، در شرایط از دست دادن یا بدست آوردن، تقریباً پرسشهای مهمی را میطلبد.
اگر چه کتاب پیش رو نوشتهای در فلسفه اخلاق است، با این حال تمرکز گستردهتری از تمرکز معمول بر فلسفه اخلاق، به ویژه در جهان انگلیسی زبان دارد.
راس پول معتقد است که اگر فلسفه اخلاق قرار است دوباره از بلندپروازیهای سنتی خود دفاع کند، تا جایگاهی را در مسائل مهم اجتماعی روز برای خود تثبیت کند، باید محتوای اجتماعی خودش را جدی بگیرد و فلسفه اخلاق جنبهای از زندگی اجتماعی است.
در بخشی از کتاب اخلاق و مدرنیته میخوانیم:
مبالغه در اهمیت قرن هجدهم در پیدایش و تکوین مفاهیم مدرن زندگی اجتماعی، امر دشواری است. در این قرن بود که متفکرین بسیاری به این باور رسیدند که یک نوعِ جدیدی از جامعه، در اروپای غربی در حال به وجود آمدن است، و از این رو پروژۀ معنابخشی به این تغییراتی که در حال رخ دادن بود، را بر عهده گرفتند. چنین پروژهای نه تنها دربارۀ فهمی از جهان مدرن، بلکه در چگونگی بدست آمدن این فهم، فوقالعاده مهم بود. تقریباً همه رشتهها و ترتیباتی که امروز حوزههای گوناگون پژوهشِ اجتماعی را تعریف میکنند، میتوانند ریشههای خود را در این مشاجرات، بحثها و اکتشافات قرن هجدهم دنبال کنند: اقتصاد، جامعهشناسی، قومنگاری، تاریخ، زیباییشناسی و حتی فلسفه همه متولد این دوره هستند.
تحول بعدی، استواری تقسیمات بین این رشتهها بود. اگرچه بیشتر نظریهپردازان بزرگ قرن هجدهم - هیوم، آدام اسمیت، آدام فرگوسن، مندویل، مونتسکیو، دیدرو، ولتر- این تقسیم کار را ستودند، اما به آن عمل نکردند. (به طور قابل توجهی، کانت بود که یک کاربستِ بسیار متمرکز و جدیتر دربارۀ تقسیم کار در زندگی فکری دنبال کرد. چنانکه کانت در عمل به آنچه که توصیه میکرد، 25 فلسفه مدرن را اختراع کرد) اما آن نظریهپردازان، به ویژه تمایز جدیای بین فهم اجتماعی و بحث اخلاقی ترسیم نکردند. این نظریهپردازان نسبت به این موضوع آگاه بودند که مسئلهی مهم، میانِ سنت و مدرنیته، انتخاب میانِ روشهای مختلف زندگی و مفاهیم مختلف اخلاقی مرتبط با آن روشهای زندگی میباشد. از این رو، نقشه و طرح این نظریهپردازان نه تنها فهم، بلکه مشارکت در مباحثِ اخلاقیای بود که همراه با گذار به جهان مدرن به وجود میآیند. بر ما ضروری است که پروژۀ آنها را به عنوان «علم اخلاقی»، آنگونه که خودشان فهمیدند، بفهمیم. این که این واژه [اخلاق]، نه فقط واژهای قدیمی، که تبدیل به ترکیبی متناقض شده است. این پیامدی از کار نظریهپردازان است که مانعی برای فهم آن نیز است.
بله
















