کتاب نیلوفر نوشتهی سید فرنام قدیمی، مجموعهای از چند داستان کوتاه با مضمونی عاشقانه است.
در بخشی از کتاب نیلوفر میخوانیم:
مدرسه تعطیل شده بود و دانشآموزها مثل زندانیهای تازه از بند رها شده با سرعت به سمت درب خروجی میدویدند، پویا اما دورتر از همه با قدمهایی شل و بیحوصله مدرسهی خالی را نگاهی کرد و خارج شد. در خیابان دختر و پسری دست هم را گرفته بودند و سوار ماشینی شدند و رفتند و آن طرفتر در پیادهرو دو نفر همدیگر را کتک میزدند.
پویا به سر کوچه رسید و از فیلم فروش خیابانگردی که همیشه آنجا بساط میکرد چند فیلم گرفت و زنگ خانه را زد و لیندا آیفون را جواب داد و درب را باز کرد. موهای بلند دخترخاله هوش از سرش برد و میدانست که این عشق برای او که چهارده سال بیشتر ندارد و حدود چهارده سال هم از نیلوفر کوچکتر است سرانجام ندارد، اما خب عاشق بود و کاری نمیتوانست بکند با دل کوچکش.
مهشید، مادر پویا، رو به نیلوفر کرد و گفت:
- خاله جون با پویا ریاضی کار میکنی تا من بیام؟
- آره خاله جون، حتما.
مهشید لباسهایش را پوشید و آرایش غلیظی کرد و رفت و نیلوفر پویا را صدا کرد تا درس بخواند و هنگام تمرین و تکرار پویا تمام حواسش به نیلوفر بود و البته گوشی موبایلش که عکس قلبی برای پسری میفرستاد و پویا بغضش میگرفت و غصهدار میشد.
گوشی نیلوفر زنگ خورد و بعد از خداحافظی سراسیمه لباسهایش را پوشید و پویا را بوسید و رفت. پویا سرخ شد و قلبش تند تند میزد و از پشت پنجره نگاه میکرد که نیلوفر سوار ماشینش شد در حالی که با تلفن حرف میزد. ناخودآگاه گریهاش گرفت و درحالی که اشک میریخت توجهش به صدای پیانو که از خانهی همسایه میآمد جلب شد و گوشش را به دیوار چسباند!
سیاوش که سالخوردهتر از سنش نشان میداد با موهای کم پشت و ریهی خراب استادانه پیانو میزد و مدام سرفه میکرد و بعد از هر سرفه پکی به سیگارش میزد و بعد از جر و بحث حسابی با برادرش برای خالی کردن خشمش پیانو میزد و به زنگهای پشت سر هم تلفن بیتوجه بود.
بله


















