کتاب صوتی کمربند صاعقه اثر پرویز دوایی، درباره مردی است که از خواهرش میخواهد با پارچهای سیاه کمربندی پهن برایش درست کند تا...
در قسمتی از کتاب صوتی کمربند صاعقه میشنویم:
در خلوت نیمهتاریک معبد صندوق خانه، کتِ خانهام را درآوردم. کمربند را که زیر کت پنهان کرده بودم باز کردم. با تمام طول قامتِ سیاهِ نویِ قشنگش آویخته شد. در میان دو بازو، در طول دو بازوی از هم گشوده نگاهش کردم. پشت و پیشش را نگاه کردم. حلقهی سفتِ سفید و در وسط آن علامت پاکیزهی صاعقه، درست همان چیزی بود که آرزو کرده بودم (و امید نداشتم) که از کار دربیاید. کمربند را با آهستگی و ملایمتی که در خور آداب عزیز است به دور کمر پیچیدم. دو انتهایش را با دو سگک سیاه که به اندازهی کمرم نشان شده بود، محکم کردم. کمربند بر پیکرم، دور کمرم محکم ماند. من حالا نه فقط صاحب کمربند که لایق کمربند بودم و تمامی بدنم از نژاد کمربند بود.
بله



















