کتاب نقل و نقل: داستانهایی نغز از آثار استاد مطهری، تالیف سید محمدسعید مدنی، شامل بخش عمدهاى از داستانها و لطایف و ظرایف و تلمیحاتى است که استاد شهید آیتاللّه مرتضى مطهرى در آثار ارجمند و نفیس خود (چه سخنرانیها و چه مکتوبات) استفاده کردهاند و بدیهى است که شامل کتاب داستان راستان نمىشود.
بدیهى است که هدف آن اسلامشناس شهید داستانگویى نبوده بلکه تفهیم بهتر و نتیجهگیرى براى مطلب خود بوده است که معمولاً آن نتیجه نیز ذکر شده است.
مطالعه نَقل و نُقل مىتواند مقدمه و انگیزهاى براى رجوع به اصل آثار آن بزرگمرد باشد، همو که امام خمینى (ره) وى را متفکر و فیلسوف و فقیه عالىمقام و اسلامشناس عظیمالشأن نامید و آثار قلم و زبان او را بىاستثنا آموزنده و روانبخش دانست.
در خلال این داستانها نکته سنجى و تناسب داستان با موضوع مورد بحث استاد کاملاً هویداست و این خود از هنرهاى یک نویسنده یا گوینده است.
کتاب نَقل و نُقل: داستانهایی نغز از آثار استاد مطهری، حاصل ابتکار و تلاش سید محمدسعید مدنى است که با سیرى در بسیارى از آثار استاد شهید آیتاللّه مطهرى داستانهاى نغزى را که البته آن متفکر شهید به تناسب موضوعات مختلف علمى، فلسفى، اجتماعى، تربیتى، روانشناسى و غیره براى نتیجهگیرى در آن موضوع ذکر کردهاند استخراج نموده است.
براى تهیه و تألیف کتاب نَقل و نُقل، به اکثر آثار استاد (حدود 60 جلد از کتب منتشره) مراجعه شده است. شکى نیست که براى آشنا شدن به اندیشهها و افکار بلند علامه شهید مطهرى، به هیچ وجه خواندن این کتاب و امثال آن کافى نیست و علاقه مندان به ویژه جوانان پرسشگر و علاقه مند به مسائل دینى و اعتقادى باید به اصل کتب و آثار ایشان مراجعه نمایند. آنچه در دست شماست فقط در حکم آن چیزى است که شاعر سروده است:
آب دریا را اگر نتوان کشید
هم به قدر جرعهاى باید چشید
امید است این مجموعه جُنگ گونه که به طور صریح یا تلویحى حاوى نکات اعتقادى، اخلاقى، تاریخى و اجتماعى و تا حدودى نمایانگر اوضاع و شرایط سالیان پیش از پیروزى انقلاب اسلامى است، مورد قبول واقع شود.
در بخشی از کتاب نَقل و نُقل میخوانیم:
گربه تربیتشده: پادشاهى با وزیر خودش همیشه بحث داشت درباره اینکه عامل تربیت چقدر در روح مردم مؤثر است. وزیر مىگفت: بعضى از افراد را نمىشود تربیت کرد، او مىگفت: خیر، همه را مىشود تربیت کرد. تا اینکه براى آنکه وزیر را محکوم کند دستور داد گربهاى را تعلیم و تربیت کردند. وقتى سر سفره مىآمد شمعى به دست او مىدادند. گربه گرسنه در مقابل غذا مىنشست، آن بوى غذا هم به شامّهاش مىرسید، معذلک تکان نمىخورد، این شمع را به دست مىگرفت تا وقتى که حاضرینِ سر سفره غذایشان را مىخوردند.
بعد که گربه را خوب تربیت کرد وزیر را طلب کرد. وزیر آمد. او را در سر یک سفره نشاند در حالى که گربه شمع را در دستش گرفته بود. وزیر در عین حال روى حرف خودش اصرار مىورزید، گفت گول این عمل را نباید خورد، گربه گربه است، گربه مادامى که گربه است هرگز تربیت نمىپذیرد و نمىشود به این تربیت او اعتماد کرد. تا در جلسه دیگر سر سفره حاضر شد. ولى وزیر با خودش چندتا موش آورده بود، یعنى همان شکار گربه، همان چیزى که گربه عاشق اوست و نه تنها گوشتش را دوست دارد مثل گوشتهایى که سر سفره است، بلکه اصلاً به او عشق مىورزد و لهذا وقتى که موش را مىگیرد مدتى با آن ور مىرود و بازى مىکند، سر جنازه او رقص و خوشحالى مىکند.
شکار و صیدش است؛ غیر از مسئله خوراک مسئله دیگرى مطرح است. این دفعه که گربه را سر سفره آوردند و شمع به دستش دادند، در وسط کار یکمرتبه وزیر موشها را رها کرد وسط سفره. چشم گربه که به موشها افتاد شمع را انداخت و شروع کرد به دویدن دنبال موشها. وزیر گفت: نگفتم؟!
بله


















زمان رو احساس نمیکردم.
چقدر این مرد شیرین و پند آموز مثال میزد