کتاب گربه علف است و ماهی درخت اثر مسعود شامحمدی، نویسنده و کارگردان نامآشنای معاصر مشتمل بر هفت داستان کوتاه است.
در بخشی از کتاب گربه علف است و ماهی درخت میخوانیم:
"بهتره همینجا تمومش کنیم. فقط کافیه ماشین رو روشن کنی و فرمون رو بچرخونی طرف دره." این را مرد دوم گفته بود؛ با صدایی که درست مثل صدای مرد اول بود. مثل بیرون زدن خون از زیر لباس. صدایی که مثل خون، ساکت و بیپژواک بود. مرد اول میچرخد و مرد دوم را نگاه میکند. مرد دوم به بیرون خیره شده است: به آن هیچی که در پشت پنجره است. "آیا واقعا اون عاشق همچین مردی شده بود؟" این سوال از ذهن مرد اول گذشته بود.
"فکر میکنی اگر خودت رو بکشی میتونی دوباره ببینیش؟" این را مرد اول پرسیده بود. مرد دوم میچرخد و در چشمهای مرد اول نگاه میکند. در کاسهی چشمهایش هیچ حسی نبود. نه نفرت، نه سوال و نه هیچچیز دیگری. فقط دو حفرهی سیاه بود. "حفرههایی که اگر میخواست میتونست با یک طناب از اون پائین بره". مرد دوم با خودش اینگونه فکر کرده بود.
بله






















