کتاب رمان تاراج، به تالیف راحله جاهدی، تقدیم به همهی کسانی که عشق را میشناسند.
در رمان تاراج می خوانیم:
از شب مهمانی فهمیدم که هنوز هم مانند سالهای نوجوانیام عاشق حسین هستم. با تمام علاقهای که در رفتارهایش دیده بودم چطور توانست با هنگامه وصلت کند؟ مامان و بابا برگشتند تهران. اتفاق جالبی افتاد. حسین دعوتم کرد تا شام با هم باشیم. برایم جالب بود. او دیگر مردی متأهل بود. همسر سابقش بودم و اگر هنگامه میفهمید بیشک سر از تنم جدا میکرد. آنها شمال زندگی میکردند و چقدر شبی که خاله سودی گفت حسین رفته شمال تا عقد کنه با هم گریه کردیم. خاله میگفت:
از روی تو شرمندهام. من فقط تو رو عروس این خونه میدونم.
دستم را روی دستش گذاشتم.
غصه نخور خاله. قسمت ما هم این بود.
به حلقهام نگاه کرد:
اونم دلش پیش توئه. حتی حلقه نخرید. هنوز هم همونی دستشه که تو انداختی به دستش.
اما غصه دیگر فایدهای نداشت. همه چیز تمام شده بود.
بله
















