آدمیان به دلیل وجود حرکت، شعور و اراده خود، همواره نیازمند آزمودن چند و چون مسائل پیش روى خویش هستند و این خود، جانمایه تلاش پىگیر آدمى در راه فراگیرى هستها و بایستههاى تازه در روند زندگى است.
آئین مسلمانى و آموزههاى آن، داعیهدار حرکت، بر پایه فطرت آدمى و هدایت آن در برابر چاله هرزهاى تباهى و بىحاصلى است.
دانشهایى که در حوزه اسلام بالیده و به دنبال آن فرهنگ و تمدّن دیرپاى اسلامى سامان گرفت و به اوج شکوفایى خود رسید. همه ریشه در آموزهها و یادآورىهاى فطرت نهاد این آئین پاک داشت . بزرگى در اینباره گفته است :
«چون یک یک علوم را نظر کنیم ببینیم: قرآن سبب آن گردید. در آغازِ اسلام، علم مسلمانان فقط فراگرفتن قرآن بود و الفاظ و معانى آن را از اصحاب و تابعین یاد مىگرفتند و چون الفاظ آن را کلام خدا مىدانستند به حفظ کردن کلمه به کلمه آن مىکوشیدند و علم قرائت پدید آمد. آنگاه براى حفظ آن از خطاى در اعراب و بنا و صحّت و اعتلال، صرف و نحو تدوین شده و تدوین این دو علم بىتتبّع لغت و قواعد ادبى دیگر میسّر نبود. آنگاه براى دریافتن فصاحت و بلاغت قرآن، علم معانى و بیان پیدا شد. و براى دانستن تفسیر و معانىِ این کتاب کریم به اکثر علوم نیازمند گشتند چون تاریخ، هیئت و کلام و امثال آن تا آیات قرآن را تفسیر کنند و چون قرآن به متابعت رسول و اطاعت او امر فرموده بود، محتاج به ضبط کلام او گشتند و به تدوین احادیث آن حضرت پرداختند و در صدد جمع گفتار او برآمدند و براى آنکه حدیثِ دروغ را از راست تشخیص دهند ناچار گشتند...»
بله

















