زن: چی شد؟
شمر: هیچی.
زن: اگه سؤال مزخرفی کردم، میتونین جواب ندین.
شمر: نه، شما حق دارین بدونین مرد آیندهتون چی کارهست.
زن: [با خود] این دفعه رو زدم به هدف.
شمر: سر میبُرم.
زن: [میخندد] قصّابین؟
شمر: تقریباً.
زن: کجا؟!
شمر: سیّارَم خانوم؛ نه مغازهای دارم، نه جای ثابتی.
زن: [متظاهرانه] میفهمم. من مشکلی با کارتون ندارم. از این بابت خیالتون راحت باشه. مهم نونِ حلالیه که سر سفره گذاشته میشه؛ چطوریش دیگه مهم نیست.
شمر: [منتظرانه] خُب؟
زن: کدوم پدربیامرزی معرّف من بوده؟
شمر: چطور؟!
زن: میخواستم اَزَش تشکر کنم؛ از اینکه خوشسلیقهست...؛ آدم چارشونه و خوشتیپی، مثل شما، کم پیدا میشه.
شمر: خیلی مهمّه؟
بله























