وقتی در جنگل کاج باشی و بدون اینکه دنبال چیزی بگردی، قدم زنان گردش کنی، ناگهان چشمت به جایی میافتد:
بله، کلبهی جادوگر قابلمهها!
جادوگر قصهی ما چندین و چند سال است که با گربهاش به نام "اشلوری بومبی" زندگی میکند.
جادوگر قابلمهها همیشه خوشحال است و غم و غصهای هم ندارد.
اما یک روز مشکلی پیش آمد، جادوگر با ناراحتی روی تنها صندلی اتاقش نشسته و در فکر بود و پشت سر هم جملهای را تکرار میکرد: "ای کاش میدانستم امروز چه روزی است؟"
بله


















