ماهنامه ادبیات داستانی چوک - شماره 183 منتشر شد. معرفی نویسنده «وین والتر»، بررسی رمان «پدر سرگی» از لئو تالستوی، معرفی نوبلیست ادبیات: «لاسلو کراسناهور کایی»، معرفی رمان «تصویر بیضی شکل» از ادگار آلن پو، معرفی رمان «دیو محله» از مجتبی موسوی کیادهی و... از جمله عناوینی هستند که در این شماره از مجله میخوانید.
ماهنامهی ادبیات داستانی چوک نشریهای تخصصی در حوزهی ادبیات داستانی است که به نقد و بررسی ادبیات داستانی، معرفی کتاب و شناخت بیشتر نویسندگان اختصاص دارد. این ماهنامه را کانون فرهنگی چوک به سردبیری مهدی رضایی به صورت رایگان در شهریور سال 1388 منتشر شد و انتشار آن تا به امروز ادامه دارد. کانون فرهنگی چوک، متعلق به هیچ سازمان و نهاد خاصی نیست و برخاسته از همت عدهای جوان دوستدار ادبیات است که قصد دارند در جهت ارتقای فرهنگ و ادبیات فارسی در حوزهی داستان تلاش کنند.
در بخشی از ماهنامه ادبیات داستانی چوک - شماره 183 میخوانیم
در این حال پنهلوپه که در اتاق خویش نشسته بود، همهمۀ درون تالار را شنید و از ورود تازهوارد آگاه شد. بیدرنگ به ائومایوس دستور داد تا دورهگرد را به نزد او بیاورد، شاید در سفرهای خود خبری از اودوسئوس شنیده باشد. ائومایوس پیغام پنهلوپه را به قهرمان رساند، اما اودوسئوس که زمان را برای دیدار با شاهبانو مناسب نمیدید، نوید داد که شامگاه به دیدن پنهلوپه برود و هر آنچه از اودوسئوس میداند به او بگوید.
شامگاهان فرارسید. پنهلوپه خود پا به تالار گذاشت و خواستگاران را از اینکه بیشرمانه سرمایۀ اودوسئوس و تلماخوس را تباه میکنند، نکوهش کرد. سپس به آنها نوید داد که اگر هدایایی ارزنده پیشکش کنند، به زودی یکی از آنان را به جای شوی خویش برخواهدگزید. خواستگاران با شنیدن این سخن ارمغانهایی بیمانند پیشکش کردند و سپس هر کدام برای خوابیدن به سرای خویش رفتند. اودوسئوس پس از رفتن آنان به تلماخوس دستور داد که جنگابزارهای درون تالار را در انباری پنهان کند. سپس به دیدار پنهلوپه رفت و خود را به دروغ مردی کِرِتی معرفی کرد که اودوسئوس را بیست سال پیش در راه ترویا دیدار کرده و با او دوست شده است. سپس به پنهلوپه نوید داد که شوهرش زنده و در راه بازگشت به خانه است، زیرا این گفته را در یکی از سفرهای خود از زبان یکی از دوستان اودوسئوس شنیده است. شاهبانو با شنیدن این خبر بسیار شادمان شد و به یکی از خدمتکاران قدیمی و وفادار که پیرزنی به نام اوروکله بود، دستور داد تا دست و پای گدا را بشوید. اوروکلۀ پیر دست به کار شد و همچنانکه پاهای میهمان را میشست، ناگهان زخمی را که در دوران کودکی گرازی بر پای او نشانده بود، دید و اودوسئوس را بازشناخت. اما قهرمان پیش از آنکه همسرش آگاه شود، دهان کنیز را با دست گرفت و از او خواست خاموش بماند و در بازپس گرفتن خانه، او را یاری کند. پیرزن وفادار پذیرفت و کار خویش را در خاموشی به پایان رساند.
بله
















