خیلی جالبه اولین کتاب یک نویسنده و اولین تجربه رمان خواندن من به تلاقی برسند واقعا برایم عجیب است هیچ گاه فکر نمیکردم که سرنوشت من را در موقعیتی قرار دهد که اولین رمانی که میخونم وصف حال سردرگمی و آشفتگی ذهنم باشد و باعث بشود تا من به جواب برسم حس و حال این رمان به گونهای است که واقعا در ذهن پریشانمان با خودمون در جنگ و دعوا هستیم و چیزی متفاوت و بسیار مناسب این موضوع است بگونهای که گاها تفاوت اینکه داریم رمان میخونی یا در خلوت با خود صحبت میکنی از دستت در میره نتیجه: چه زیبا بود که ما انسانها یاد میگرفتیم که تا دیر نشده است زبان باز کنیم نه اینکه منتظر بمانیم که شاید حالت بهتری هم پیدا کنیم و کمی از چهار چوبهای بی معنای جامعه دوری کنیم
تانگوی ساعت شش روایت سکوته، سکوتی که فریاد می زنه بی آنکه دهانی داشته باشه. نویسنده تو این کتاب، از دل غروب عبور می کنه، از لحظه ای میان بودن و نبودن، جایی که عشق دیگه نام امنی نداره و دلتنگی بوی کهنگی می ده جملاتش نرم و بی رحم ان، مثل دستی که نوازش می کنه و هم زمان زخم رو باز نگه می داره این کتاب، نه از عشق میگه و نه از فراموشی از اون لحظه هایی حرف می زنه که می فهمی هیچ کسی قرار نیست برگرده، و تو با این فهمیدن، هنوز امید داری. نویسنده بسیار قلم زیبایی دارن با اینکه این اولین کتابشونه واقعا میتونم بگم شاهکاربود
تانگو ساعت شش از اون رمانهایی بود که نه فقط خونده میشه، بلکه حس میشه. روایت آروم اما عمیقش، غم پنهانی که توی تکتک جملهها جریان داره، و تصویرسازیهایی که آدم رو تا ته ذهنش میبره… همهچیزش یه جور سکوت دردناک و دلنشین داره. انگار نویسنده از دل نبودنها و لحظههای نصفهنیمه حرف میزنه و زخمایی رو نشون میده که هنوز بازن. برای من یکی از متفاوتترین تجربههای رمانخوانی بود؛ کتابی که بعد از بستن آخرین صفحهاش، هنوز یه گوشهی دلت جا میمونه.
اول از همه خسته نباشید میگم به امیرطاهای عزیز، باید بگم تا الان تعداد محدودی از رمانها یا کتابها بودن که تونستن همچین حسی به من منتقل کنن و بتونم خیلی جاها باهاشون همزاد پنداری کنم و خودم رو جای اون شخصیت بذارم ولی از بدو شروع کردن •تانگوی ساعت شش• خودم رو جزوی از داستان میدیدم. قطعا اون غمی که تجربه کردی عمیق تر از چیزی بوده که ما با خوندن و حتی تصور کردنش تونستیم حسش کنیم. موفق باشی/منتظر آثار جدیدت هستیم
تا خوندن وسطای کتاب با خودم فکر میکردم قراره داستان یه عشق پر تلاطم و غم انگیز که به نتیجه نرسیده رو بخونم همیشه با خودم میگفتم نویسنده توی نوشته هاش همیشه مستقیما معشوقش رو مورد خطاب قرار داده یعنی خود درسا از این کتاب باخبره؟ خونده؟ تا به پایان داستان رسیدم. درسای قشنگ قصه مون امیدوارم هر جا که هستی خوشحال باشی و طاها رو فراموش نکنی:)
چقدر عشق یک نفر می تونه پاک و عمیق و قشنگ باشه که حتی غم نداشتنش باز هم چنین رمان فوق العاده ای را خلق کنه.... امیدوارم جایزه ی بهترین رمان را بگیره پرفروش ترین رمان باشه تا همیشه... نثری زیبا و حسی عمیق که حتی یک لحظه نمیتونی رمان را رها کنی
نمیدونم چی بگم، هر لحظه که میخواستم سراغ کاره دیگه ای برم بازم میومدم سمت این کتاب، عجیب بود، غم زیادی داشت، بارها برای عطا گریه کردم برای تنهاییش، برای مظلومیتش برای حرفایی که هیچوقت نزد و دستی که هیچوقت گرماشو حس نکرد، مگه یه عشق چقدر میتونه غم داشته باشه!؟
بعضی وقتها بعضی کتابها شبیه جمعه عصر میمونه. این کتاب رو جمعه عصر خوندم و احساس غمش من رو گرفت. زیبای غمناکی بود. کتاب ایرانی نمیدونم چرا اینطوریه. بین خوندن و نخوندنش حتما بخونیدش.
رمان موضوع گیرایی نداشت توصیفات بیش از حد و اغراق آمیز که هی تکرار میشد و باعث خستگی خواننده میشد بدون هیچ محتوای خاص یا موضوعی که بخواد دنبال بشه شخصیتِ داستان زیادی ترحم آمیز نشون داده شده
عرض ادب توی تک تک کلمات این کتاب غمی نهفته بود حتی صدای خود نویسنده هم غم داره کاش آدما یا عاشق نشن یا اینجوری عاشق بشن عشق شما بسیار پاک و مقدس بود در کل این رمان رو دوست داشتم
قبل از شروع اصلا فکر نمیکردم رمان با این حجم اینقد ذهن آدم رو درگیر کنه و تصویرسازیه قشنگی تو ذهنم شکل بگیره
قلمتون پرکار آقای سلکی منتظر رمانهای جذاب بیشتری هستم
خیلی کتاب خوبی بود و من رفتم سرچ هم کردم نویسنده اولین کتاب رمانش بود واقعا قابل ستایش هستن همچین نویسندههایی رمانی که برای تصویرسازی کرده بود من که دوست داشتم