ماهنامه ادبیات داستانی چوک - شماره 177 منتشر شد. معرفی برنده جایزه نوبل: «ویسلاوا شیمبورسکا»، درباره: «شهاب الدین یحیی سهروردی»، معرفی رمان: «رودی به نام زمان میا، معرفی داستان: «هزارتوی خواب و هراس»، معرفی کتاب: «زندگی بی حد و مرز» و... از جمله عناوینی هستند که در این شماره از مجله میخوانید.
چوک اولین ماهنامه الکترونیک (پیدیاف) ادبیات داستانی ایران است که به سردبیری مهدی رضایی، اولین شماره آن در شهریور سال 88 منتشر شد و همچنان ادامه دارد.
کانون فرهنگی چوک، متعلق به هیچ سازمان و نهاد خاصی نیست و برخاسته از همت عدهای جوان دوستدار ادبیات است که قصد دارند در جهت ارتقای فرهنگ و ادبیات فارسی در حوزه داستان تلاش کنند.
این شماره همراه با: مهدی غبرائی، عتیق رحیمی، مسیحا برزگر، جهانگیر افکاری، سارا شرفی، نازیلا خوشنود، صنوبر صراف زاده، یاسمن بازقی، نسیم گزی، محمدطاها رضایی، امید رنجبری، گلبرگ فیروزی، مریم قربان پور، امیر کیوان صمدی، زهرا کرمی، مهشید رضایی، محمود کلاتی، جمشید غلامی شیل سر، اصغر شکری زاده، محمدجواد محمدی، محمد علی منتظری، علی پاینده، فروغ صابرمقدم، نازیلا خوشنود، بهمن عباس زاده، پرستو آقا حسینی، سمیه جعفری، زلیخا پرویز، ویسلاوا شیمبورسکا، میا کوتو، نیک وی آچیچ، پتر اشتام، فرانسوا ولتر، درو هنکاک، سیریل بس، فیلیپ استنرت عبدالمطلب برات نیا، جعفر سلمان نژاد، کلی اوسالیوان و الکس تامپسون، کاناک کاپور، جان اشتاین بک، عبدالله حسین.
در بخشی از ماهنامه ادبیات داستانی چوک - شماره 177 میخوانیم
خلاصهی اسطوره «انتقام قتل آگاممنون» / نویسنده «مرتضی غیاثی»
پس از آنکه کلوتایمستره با همکاری معشوقش آیگیستوس، شوهر خود را کشت و تاج و تخت آرگوس را به دست گرفت یک چند بدون دردسر بر آن شهر فرمانروایی کرد. اما دخترش الکترا که به سبب مرگ آگاممنون از مادر و شوهر تازهاش بیزار بود هر لحظه و هر جا به انتقام میاندیشید. کلوتایمستره برای آنکه دست الکترا را از انتقام کوتاه کند و از تاج و گاه دور نگاهش دارد او را به زنی به مردی دهقان داد. گذشته از اینها همواره بازگشت پسرش اورستس به آرگوس را به واپس میافکند تا مبادا پس از بازگشت خواهان جایگاه پدر شود. کلوتایمستره سالها پیش زمانی که هنوز آگاممنون بازنگشته بود اورستس را به فوکیس نزد شوهر خواهر آگاممنون فرستاده بود تا در کشاکشهای سیاسی شهر آسیبی به او نرسد نیز خود به فکر جانشینی پدر نیفتد. الکترا همیشه غمگین و سوگوار بود و از اینکه از خاندان شاهی رانده شده بود گلایه میکرد تا اینکه یک روز اورستس به همراه نزدیکترین دوستش به نام پولادس بی خبر پا به آرگوس گذاشت. اورستس که داستان مرگ پدر را شنیده بود در آرزوی گرفتن انتقام به خانه بازگشته بود اما برای رسیدن به این مقصود میبایست با احتیاط رفتار میکرد زیرا شناختی از مردم و موضع آنها در برابر پادشاه تازه شهر نداشت و حتی نمیدانست که خواهرش الکترا نیز خواستار کیفر است یا نه...
بله
















