ماهنامه ادبیات داستانی چوک - شماره 190 منتشر شد. نقد داستان: «کسی که باروت را اختراع کرد» نوشتهی «کارلوس فوئنتس»، مقالهی «زن و جامعهی مدرن در ادبیات رئالیستی» از «نسیبا عظیمی»، چکیدهای از تراژدی «پرومتئوس در بند آیسخولوس» و... از جمله عناوینی هستند که در این شماره از مجله میخوانید.
ماهنامهی ادبیات داستانی چوک نشریهای تخصصی در حوزهی ادبیات داستانی است که به نقد و بررسی ادبیات داستانی، معرفی کتاب و شناخت بیشتر نویسندگان اختصاص دارد. این ماهنامه را کانون فرهنگی چوک به سردبیری مهدی رضایی به صورت رایگان در شهریور سال 1388 منتشر شد و انتشار آن تا به امروز ادامه دارد. کانون فرهنگی چوک، متعلق به هیچ سازمان و نهاد خاصی نیست و برخاسته از همت عدهای جوان دوستدار ادبیات است که قصد دارند در جهت ارتقای فرهنگ و ادبیات فارسی در حوزهی داستان تلاش کنند.
در بخشی از ماهنامه ادبیات داستانی چوک - شماره 190 میخوانیم
پرتاب شدن دست دخترک آنچنان شدید بود که انگشتری الماس داخل انگشت وی در هوا درخشید، آنگاه چرخی زد و در جلوی بشکهای افتاد که «لیدی ماری» در پشت آن مخفی شده بود.
«لیدی ماری» بهشدت ترسیده و هراسان گردید. او دیگر مطمئن شده بود که آقای «فاکس» فوراً به دنبال دست قطعشدهی دخترک خواهد آمد و او را در پشت بشکهی نوشیدنی خانگی خواهد یافت، اما لحظاتی گذشت و خبری نشد.
«لیدی ماری» نگاهی مخفیانه به پایین پلهها انداخت و مشاهده کرد که آقای «فاکس» همچنان به کشیدن پیکر خونآلود دخترک ادامه میدهد و قصد دارد که او را به بالای پلهها بکشاند و سپس به اتاقک ترسناک ببرد.
«لیدی ماری» با خود اندیشید که آقای «فاکس» پس از آنکه کار نفرتانگیزش را به پایان برساند، بلافاصله به دنبال دست قطعشده خواهد آمد و او را خواهد یافت.
«لیدی ماری» در همین زمان متوجه شد که دیگر هیچ صدای وحشتآوری که نشان از کشیده شدن دوشیزهی زیبا بر روی سطح دالان بزرگ باشد، به گوش وی نمیرسد؛ بنابراین از روی زمین برخاست و از پشت بشکهی بزرگ بیرون آمد.
«لیدی ماری» ابتدا نگاه دیگری به اطراف انداخت، لذا وقتی که کاملاً از نبودن آقای «فاکس» در آنجا مطمئن گردید، فوراً دست بریدهشدهی دخترک را که انگشتری الماس را در یکی از انگشتانش داشت، از روی زمین برداشت و برای اینکه جان خویش را نجات بدهد، از میان دری که رویش نگاشته شده بود، «شجاع باشید، امّا بیپروا نباشید.»، گذشت.
«لیدی ماری» سپس سرتاسر حیاط بزرگ را با دویدن طی کرد و بیدرنگ از میان دروازهی بزرگ قصر و نوشتهی زیر طاق آن، یعنی «نترسید.»، عبور نمود.
«لیدی ماری» دیگر در هیچ جا توقف نکرد و افکارش را متوجه هیچ چیز دیگری نکرد، تا سرانجام توانست خودش را به خانه و اتاق خویش برساند.
روز بعد فرا رسید و آقای «فاکس» به اتفاق برادران «لیدی ماری»، همراه با وکیل حقوقی خانوادگی، به خانه بازگشتند، تا قرارداد ازدواج بین آقای «فاکس» و دوشیزه «لیدی ماری» را به امضا برسانند.
تمامی همسایگان نیز بهعنوان شاهد مراسم ازدواج و برای صرف صبحانهای مفصل به آنجا دعوت شده بودند.
«لیدی ماری» با لباس و آرایش عروس، بسان فرشتهها در صحن مراسم حضور یافت.
بله
















