ماهنامه ادبیات داستانی چوک - شماره 176 منتشر شد. نقد روانکاوانهی کتاب «نامه به پدر»، معرفی رمان «گیرنده شناخته نشد»، بررسی داستان «راننده حواس جمع»، مثل و تمثیلهای ایرانی «باید دخو را خبر کرد!»، خلاصهی اسطورهی «ماجراهای بازگشت آگاممنون»، بررسی نمود زادگاه در داستان «در بیروت دریایی نیست»، معرفی کتاب «چراغها را من خاموش میکنم» و ... از جمله عناوینی هستند که در این شماره از مجله میخوانید.
ماهنامه ادبیات داستانی چوک اولین ماهنامهی الکترونیک (پیدیاف) ادبیات داستانی ایران است که اولین شمارهی آن به سردبیری مهدی رضایی در شهریور سال 89 منتشر شد و همچنان ادامه دارد. این ماهنامه هر ماه برای تعداد بسیار زیادی از فارسی زبانان در سراسر دنیا ارسال میشود.
در بخشی از ماهنامه ادبیات داستانی چوک - شماره 176 میخوانیم
امشب شب چله است. ده سالی هست که من و عرشیا باهم در این خانه بدون پدر و مادر، به تنهایی، شبهای چله را میگذرانیم. به رسم هر سال دیوان حافظ را باز میکنم و تفالی به حافظ شیرازی میزنم. حافظ را میبندم و به بیرون، به دانههای ریز برف خیره میشوم. برف از سر شب شروع به باریدن کرده. جلوی پنجره نشستم. به پنجاه و هشت سال عمری که به پای برادرم، پاره تنم، گذاشتم، فکر میکنم. چقدر حرف از این ور و آن ور شنیدم ولی به هیچکدامشان توجهی نکردم. بلند میشوم به سمت اتاق عرشیا میروم. منتظر بودم بیرون بیاید. در اتاق باز است. روی ویلچر نشسته و از پنجره به بیرون، به خانه قدیمی خیره شده است. همانجا میایستم و بدون اینکه حرفی بزنم، به موهای خاکستریاش که یادآور پنجاه سال عمری است که دوران سخت و پر از خاطرهای را گذرانده باشد خیره میشوم.
آن شب، یکی از شبهای سرد زمستان بود و برف هم تندتند میبارید. مامان پری شب سختی را سپری کرد. از سر شب دردش شروع شده بود. بابا سر کار بود. من هم هشت ساله بودم و چیزی حالیم نبود. فقط دیدم مامان پری خیلی بیتابی میکند و پیشانیاش خیس عرق شده بود. دوان دوان به خانه فخرالسادات همسایه روبهروییمان رفتم و از او کمک گرفتم. همان شب بود که مامان پری را به بیمارستان بردیم. من توی راه خیلی گریه میکردم. فکر میکردم مامان پری میخواهد بمیرد و من را تنها بگذارد. فخرالسادات انقدر بهم گفت که چیزی نیست. مامان پری قراره یه بچه تپل به دنیا بیاره. اما من حرف فخرالسادات را گوش نکردم. فکر کردم دارد گولم میزند که من گریه نکنم.
بله
















