معتقدم انسان فقط به مال و ثروت طمعکارنیست بلکه نسبت به کارهایی که خودش یا بقیه فکرمیکنند نمیتواند انجام دهد هم طمعکاراست
قتل یکی ازین کارهاست که نه جرئت میخواهد نه شجاعت و نه جنون
کشتن یک نفر آن هم وقتی بقیه فکرمیکنند از دست تو برنمی آید بسیار لذت بخش خواهد بود
در طول کتاب دکتر گفته بود این افکار نوعی خودتلقینی هستن ولی میخوام چیزی رو به این حرف اضافه کنم
همهی افکار خودتلقینی هستن یعنی شما یچیزی میبینی و یادمیگیری و دیگران و حتی شاید خودت به خودت باورنداری ولی چون میخوای انجامش بدی برای خودت باوردرست میکنی و این اسمش میشه خودتلقینی
علاوه بر اینها لجبازی برای ثابت کردن خودش به خودش هم مقداری ازین افکار به اصطلاح جنون رو تامین میکرد
اگه کسی بگه نمیتونی و واقعا بتونی آیا لذت بخش نیست؟
یا کسی بگه میتونی و واقعا نتونی؟
تبدیل شدن عقلانیت افراطی به ضد خود (یعنی جنون، فروپاشی روانی یا بیمنطقی)، یکی از پیچیدهترین پارادوکسهای روانشناختی و فلسفی است. این پدیده زمانی رخ میدهد که انسان گمان میکند میتواند تمام ابعاد وجودی خود و جهان پیرامونش را صرفاً با ابزار منطق و محاسبه، کنترل و پیشبینی کند.
لیانید آندری یف با اکسپرسیونیسمی که در این کتاب از آن استفاده کرده، در تلاش است تا این نوع جنون را به ما نشان دهد.
رفت جزو بهترین کتابهایی که خوندم خوشحالم از اینکه نویسنده جدیدی پیدا کردم که باهاش اوقات خوبی میگذرونم کتاب درمورد دکتر متخصصیه که مرتکب قتل شده ولی نمیدونیم از سر جنون و دیوانگی بوده یا با عقل سلیم در کل کتاب یادداشتهای اعترافی خود دکترو میخونیم که در عین اعتراف به نظر میاد داره خودشو تبرئه میکنه.
بعد از اینکه یادداشتهای شیطان را از دوست عزیزم -علی جان- هدیه گرفتم، آندریف را نویسندهای توانا و اندیشمند یافتم، و اینک که مجددا مورد لطف علیِ جان قرار گرفته و این هدیه ارجمند و خواندنی را دریافت کردهام بسیار خوشحالم. پیشنهاد میکنم آندریف را سرسری نخوانید.
یکی از نقاط قوت این کتاب، توانایی آن در ایجاد حس همذاتپنداری و درگیر کردن ذهن خواننده با موقعیتهای شخصیتهاست. «تنگنا» اثری جدی، تأثیرگذار و قابل تأمل است که برای علاقهمندان به رمانهای روانشناختی و احساسی میتواند انتخاب مناسبی باشد.
این کتاب با بقیه کتابها متفاوته، چون داستان طوری نوشته شده که حتی بعد اتمام کتاب بازم ذهنت رو مشغول میکنه چرا که هیچی قطعی و حتمی بیان نشده و برای درک وقایع داستان باید اندکی فکر کرد.
قتل یکی ازین کارهاست که نه جرئت میخواهد نه شجاعت و نه جنون
کشتن یک نفر آن هم وقتی بقیه فکرمیکنند از دست تو برنمی آید بسیار لذت بخش خواهد بود
در طول کتاب دکتر گفته بود این افکار نوعی خودتلقینی هستن ولی میخوام چیزی رو به این حرف اضافه کنم
همهی افکار خودتلقینی هستن یعنی شما یچیزی میبینی و یادمیگیری و دیگران و حتی شاید خودت به خودت باورنداری ولی چون میخوای انجامش بدی برای خودت باوردرست میکنی و این اسمش میشه خودتلقینی
علاوه بر اینها لجبازی برای ثابت کردن خودش به خودش هم مقداری ازین افکار به اصطلاح جنون رو تامین میکرد
اگه کسی بگه نمیتونی و واقعا بتونی آیا لذت بخش نیست؟
یا کسی بگه میتونی و واقعا نتونی؟