کتاب شهر و سینما در ایران مجموعه مقالاتی از بهارک محمودی، پرویز اجلالی، سید مجید حسینیزاد، امیرعلی نجومیان و علی پاپلی یزدی، درصدد ایجاد تصویری جامع از تاثیر متقابل سینما و شهر در کشور ایران است. این اثر با ارائهی تحلیلهای نظری و روایتهای تاریخی از پیدایش سالنهای سینما و بازنمایی شهر در فیلمهای ایرانی، به بررسی خاطرات جمعی و تحولات اجتماعی در بستر شهری و سینمایی پرداخته است. کتابی مناسب برای پژوهشگران سینما، مطالعات شهری و مخاطبانی که به دنبال درکی عمیق از تاریخ فرهنگی ایران هستند.
دربارهی کتاب شهر و سینما در ایران
بهارک محمودی، عضو هیئت علمی گروه روزنامهنگاری در دانشکدهی علوم ارتباطات دانشگاه علامه طباطبایی، کتابش را با گریزی به نظریهی بازی زبانی ویتگنشتاین آغاز میکند؛ ایدهی اصلی او این است که میتوان شهر را بهمثابهی یک زبان نگریست. زبانی که همواره در حال تغییر و تطور است و سایهی گذشته در پستوهای آن مخفی شده است. اگرچه امروزه سینما رفتن به اندازهی سالهای پیش پررونق نیست اما اگر عمیقتر نگاه کنیم، زیر پوست شهر تهران میتوانیم دوباره شبهای پرهیاهوی خیابان لالهزار، صفهای طولانی جلوی در سینماهای پرنور و هیجان دیدن قهرمانان پردهی نقرهای را ببینیم که قصههای زندگی شهری را بازگو میکردند. فیلمهایی که به خاطرات مشترک نسلی تعلق دارد که سینما را بهعنوان آیینی جمعی تجربه کرد.
کتاب شهر و سینما در ایران، تلاشی است برای بازخوانی این خاطرات و کاوش در پیوند پیچیده و در عین حال مهم میان سینما و شهر در ایران. این اثر حاصل پژوهش جمعی اندیشمندان و محققان حوزههای جامعهشناسی، مطالعات شهری و سینماست. بهارک محمودی، پرویز اجلالی، سید مجید حسینیزاد، امیرعلی نجومیان و علی پاپلی یزدی، هر یک از زاویهای متفاوت، به تحلیل نسبت متقابل سینما و شهر در ایران پرداختهاند. آنها با کاوش در دورههای مختلف تاریخی، از پیدایش سالنهای سینما در خیابانهای شلوغ تهران قاجاری گرفته تا روزگار سینماهای مدرن و بحرانهای پس از انقلاب، تصویری چندلایه از تأثیر متقابل سینما و شهر ارائه میدهند.

سینما تنها بازتابندهی چهرهی شهر نیست. بلکه خودش در شکلدهی به خاطره و خیال شهری نقشی اساسی دارد. برای مثال برج میلاد، میدان آزادی یا پل طبیعت هر کدام با حضور در سینما معناهایی مضاعف به خود گرفته و خود به فیلمها روحی منحصربهفرد بخشیدهاند. فیلمها گاه بهعنوان سندهای تصویری، لایههای پنهان و آشکار شهر را نمایان میکنند و گاه رازهایی را آشکار میکنند که تنها درد دلی میان آدمها و خیابانهای شهر بودهاند.
یکی از بخشهای جالب توجه این اثر روایتهایی است که به دوران پرشور سینما رفتن اختصاص دارد. زمانی که سینما رفتن و فیلم نگاه کردن به تجربهای جمعی بدل میشد و سینما بخشی از ریتم روزمرهی شهر بود و شهر را به بستر زندهای برای خیالپردازیهای سینمایی بدل میکرد.
کتاب شهر و سینما در ایران به ما یادآوری میکند که شهرها تنها خیابان و ساختمان نیستند. آنها همان جایی هستند که واقعیت و خیال به هم پیوند میخورند و سینما آیینهای است که این تلاقی را در قاب تصویر به ثبت میرساند. این اثر با همت انتشارات علمی و فرهنگی به دست مخاطبان مشتاق خودش رسیده است.
کتاب شهر و سینما در ایران برای چه کسانی مناسب است؟
پژوهشگران رشتههای سینما، جامعهشناسی و مطالعات فرهنگی، همچنین افراد علاقهمند به تاریخ اجتماعی ایران و تاثیر متقابل شهر و سینما، باید کتاب شهر و سینما در ایران را بخوانند.
در بخشی از کتاب شهر و سینما در ایران میخوانیم
اما خیابانها و کوچههای بالای شهر خاطرخواه، که دخترانش لباسهای مدرن میپوشند و در کافه با معشوق خود قهوه میخورند و شبها به دنسینگ میروند، خالی از جمعیت است. بهجت که در مقابل ساختمان دندانپزشکی ایستاده با اشارهای کوتاه تاکسی پیدا میکند و در کافهای با سیروس قرار میگذارد که در آن هیچ مشتری دیگری به چشم نمیخورد. حتی وقتی این دو را در پارک، که از عمومیترین مکانهای شهری است، میبینیم هیچ گردشگر و شهروند دیگری در پارک دیده نمیشود که نظارهگر آنها باشد.
مکانهای عمومی اما خالیِ بالای شهر قطع میشود به فضای شلوغ و پررفتوآمد محلۀ قلعه. نمای عمومیای که معرف این محله به شمار میرود تصویر قطب دیگر شهر است که پرجمعیت است و پرهیاهو.
بهجت برای حضور در محلۀ خود چادر به سر میکند و ظاهری دیگر مییابد. او که پیش از این در بیان خاطرات خود به سیروس از مادری گفته بود که اشرافزاده به نظر میرسید، از کارکنان زنی به نام اقدس چهارچشم است. او در معرفی خود میگوید: «به من میگن بهجت تیغی... من مال خونۀ اقدس چهارچشمم... مثل ماهیهای حوض پر از لجن تو حیاط». این ماهیان حوض پر از لجن حیاط اسباب تفریح سرمایهداران بالای شهری میشوند که اوقات فراغت خود را با به بازی گرفتن آنان سپری میکنند.
ابی، دوست صمیمی سیروس که از خودآگاهترین شخصیتهای فیلم نسبت به خود و طبقهاش به شمار میرود، با شناختی که از اهالی قلعه دارد اینگونه به سیروس، که ظاهراً چون از فرنگ برگشته است از حساسیت موضوع آگاه نیست، هشدار میدهد: «اگه بفهمی اون مال کجاست، هیچ وقت هوس نمیکنی ببینیش... آخه پسر، اون مال پایینه، مال قلعه است... اگه بفهمی، دیگه هوس نمیکنی اسمش رو بیاری».
همچنانکه بالا بااصلونسب و باشرافت تعریف میشود، قلعهْ معرّف پایین است و گنداب خوانده میشود. سکانس نجات بهجت توسط سیروس و ابی از خانۀ اقدس چهارچشم با این دیالوگ سیروس همراه میشود که خطاب به بهجت میگوید: «جای تو، تو این گنداب نیست».
سیروس، که از فرنگ برگشته و تحصیلکرده است، به محض خروج از محلۀ قلعه، بهجت را به شاهعبدالعظیم میبرد تا در حضور حضرت قسم بخورد:
بهجت: «به این حضرت قسم بخور که از من نگهداری کنی و از من سیر نشی... من هم بهت قول می دم که تا آخر عمر پاک بمونم و زن خوبی باشم برات».
بله
















