مت هیگ، نویسندهی خوشآوازه و برندهی جوایز مختلف، در کتاب زندگی ناممکن ما را به زیبایی نفسگیر ایبیزا میبرد؛ جزیرهای در اسپانیا که معلم ریاضی بازنشسته، گریس وینترز، گذشتهی اسرارآمیز دوست غریبهاش را در آنجا کشف میکند. او که در تپههای ناهموار و سواحل طلاییگونِ جزیره از اسرار پنهان پرده برمیدارد، در مسیری قدم میگذارد که درک او را از آنچه حقیقت است و آنچه محتمل، با مشکل مواجه میکند.
دربارهی کتاب زندگی ناممکن
مت هیگ (Matt Haig) در کتاب زندگی ناممکن (The Life Impossible)، یک معلم ریاضی هفتادودو سالهی بازنشسته را خلق کرده است؛ خانمی که به خودش میآید و میبیند مدتهای مدید است که غم و اندوه همسر و پسر مرحومش را در سینهی خود اینطرف و آنطرف میکشاند. زمانی که خانهای در ساحل ایبیزا از طرف دوستش، کریستینا، به گریس وینترز ارث میرسد، زندگیاش از اینرو به آنرو میشود. از آنجایی که مدتها بود این دو دوست با یکدیگر قطع ارتباط کرده بودند و خبری از هم نداشتند، گریس در کمال بیمیلی و بهرغم بیماریهای جسمانی و تردیدهایی درمورد این سفر، تصمیم میگیرد سری به این جزیره بزند. وقتی به جزیره میرسد، از مرگ مشکوک کریستینا باخبر میشود. گریس که نمیداند در این لحظه باید چه کند، به خانهی بهجایمانده از کریستینا میرود.
وقتی به آنجا میرسد، با خانهای مخروبه روبهرو میشود که جوی عجیب و غریب دارد و اتفاقات فراواقعی در آن میافتد. او که این اتفاقات عجیب را میبیند، تصمیم میگیرد تا پرده از حقیقت مرگ دوستش، کریستینا، بردارد. گریس در این کاوش، با شخصی به نام آلبرتو ریباس آشنا میشود. کسی که مالک شرکت غواصی است و برای گریس آشکار میکند که کریستینا قدرتهای ماورایی داشته و میخواسته جلوی دسیسهای را بگیرد که کلهی گندهی املاک و مستغلات به اسم آرت باتلر، پشت آن بوده است. گریس در حین غواصی نوری عجیب به نام لا پرسنسیا را میبیند که باعث میشود او هم دارای همان تواناییهای ماورایی شود که دوستش داشته است. حال که گریس وینترز نیز به این تواناییها مجهز شده، تصمیم میگیرد که خطر را به جان بخرد و مسیر کریستینا را طی کند.

مت هیگ در کتاب زندگی ناممکن با قلم شیوا و توانایی سرشار خود در تصویرسازی، به زیبایی هرچه تمامتر به عناصر و مفاهیمی همچون اندوه، کشف خویشتن و قدرت فرصتهای دوباره پرداخته است. سفری که گریس وینترز در جزیرهی ایبیزا طی میکند، باعث تغییر و تحولی در او میشود و سطح ادراکش از واقعیت را به چالش میکشد؛ همچنین به او کمک میکند تا هدف و آرامشش را یک بار دیگر در زندگی پیدا کند.
شما میتوانید این کتاب را با ترجمهی صدیقه اوشنی و چاپ انتشارات یوشیتا، تهیه کنید و از خواندن آن لذت ببرید.
جوایز و افتخارات کتاب زندگی ناممکن
- کتاب برگزیدهی سایت آمازون به انتخاب ویراستاران؛
- پرفروشترین کتاب نیویورک تایمز؛
- کتاب پرفروش بینالمللی؛
- کتاب پرفروش ساندی تایمز.
نکوداشتهای کتاب زندگی ناممکن
- رمانی زیبا مملو از اعجاب و شگفتی یک زندگی گرمابخش. (بندیکت کامبربچ، بازیگر سرشناس بریتانیایی)
- حیرتانگیز. مت هیگ نه تنها این کتاب را به زیبایی قلم زده که جادو و شگفتی بسیاری نیز در آن تنیده است. (فرن کاتن، نویسنده)
- قلم مت هیگ مثل همیشه جسورانه است و آدم را سر شوق میآورد. (ایندیپندنت)
- بسیار خب رفقا، سفت بنشینید، مت هیگِ شگفتآور برگشته است. (لمین سیسای، نویسنده)
- کتاب زندگی ناممکن اعجابانگیز است. کاوشی خیرهکننده در اندوه، بخشش و فرصتهای دوباره. (تایم)
کتاب زندگی ناممکن برای چه کسانی مناسب است؟
اگر شما نیز از دوستداران کارهای مت هیگ، نویسندهی کتابخانهی نیمه شب، هستید و بهویژه به آثار تخیلی و فانتزی با درونمایهی رئالیسم جادویی علاقه دارید، بیشک از خواندن این کتاب لذت خواهید برد.
در بخشی از کتاب زندگی ناممکن میخوانیم
علاوهبراین، هنوز نمیدانستم که آیا میتوانم به حرفهای آلبرتو اعتماد کنم یا نه. فقط میدانستم که میلی عمیق و فوری برای کاوش دارم و میخواهم بدانم چه اتفاقی برای من و کریستینا افتاده است. عمیقاً احساس میکردم که پاسخ سؤالاتم را باید بیرون از خانه پیدا کنم؛ همچنین، خودم میخواستم بیرون باشم و این موضوع بیاهمیتی نبود. درواقع، کمی غیرعادی بود. از زمان مرگ کارل، هیچ تمایلی به بیرون رفتن یا انجام کار خاصی نداشتم؛ اما حالا کنجکاوی شدیدی در من میجوشید که میتوانستم ارتعاش آن را مانند موتوری که در اعماق درونم روشن بود و میغرید، احساس کنم.
همانطور که بیرون کافه، زیر نور خورشید نشسته بودم، میدانستم که تصمیم درستی گرفتهام. سالاد میوهام را آوردند. طوری به بشقاب میوه خیره شدم که انگار یکی از نقاشیهای ماتیس است. من مسحور شکل و رنگ میوهها شده بودم؛ هلالهای وسوسهانگیز پرتقال، سبزی شاداب کیوی، گویهای کوچک بلوبری که مانند سیارههایی در یک منظومۀ شمسی پراکنده بودند و به دور یک پشنفروت میچرخیدند، مکعبهای کوچک پاپایا و برشهای مثلثی قرمز و صورتی هندوانه با دانههای سیاه که بهطرز خاصی، فوقالعاده به نظر میرسید. خوردن هندوانه زیر نور خورشید احساس فوقالعادهای بود و از خودم میپرسیدم چرا بیشتر عمرم را صرف این کار نکرده بودم. با خود میگفتم چرا این آرزوی همه نیست. چرا تمام تاجران موفق در این سیاره، همچنان به کار کردن، رفتن به دفاتر کار و خیره شدن به نمایشگر رایانهها ادامه میدهند؛ درحالیکه میتوانند برای همیشه کارشان را رها کنند و زیر نور خورشید، تا ابد هندوانه بخورند.
بله




























