باید بگم داستان «عمارت مگنولیا» قصه ی دو دختر جوان در دو بازه ی زمانی متفاوت را روایت می کند. «آنجلیکا» دختر جوانی است که به عنوان مدل مجسمه سازی کار می کند. او بسیار زیباست و الهام بخش کار تندیس گران مشهور است. مجسمه های او در کل شهر به چشم می خورد و اسم و رسمی برای خود به هم زده است. با مرگ مادر آنجلیکا و درگیر شدن او در یک ماجرای قتل، دختر جوان مجبور به فرار می شود و سرنوشت او را به عمارت مگنولیا می کشاند. آنجلیکا هویتش را پنهان می کند و به عنوان دستیار شخصی خانم خانه شروع به کار می کند، اما ماجراهایی اتفاق می افتد که مسیر زندگی او را به کلی تغییر می دهد. حدود چهل سال بعد دختر جوانی به نام «ورونیکا» که اتفاقی شروع به کار مدلینگ کرده، برای گرفتن عکس به همراه گروهی از مدل ها و عکاسان وارد عمارت مگنولیا که الان تبدیل به موزه شده، می شود و اتفاقی در عمارت گیر می افتد. او به همراه «جاشوا»، پسر جوانی که کارشناس موزه است در عمارت حبس می شود. سال 1966 است، برق شهر قطع شده و گوشی و اینترنتی هم وجود ندارد که سرگرمشان کند. حوصله شان سر می رود و شروع می کنند به جست وجو در عمارت
داستان دو زن که در دو بازه زمانی در حرفه مدلینگ فعالیت میکنن و ناخواسته سروکارشون به عمارت عجیب مگنولیا که متعلق به خانواده فریکه میفته و این شروع ماجراها و گره افکنی ها و گره گشاییهای کتاب و در واقع اسرار این عمارته. داستان با مطرح کردن محدویتهای اخلاقی اجتماعی مدل ها و مشکلات مالی این قشر تا حدی حس ترحم و همدردی خواننده رو در بزنگاههایی که هریک از قهرمانهای کتاب باید دست به انتخاب بزنن جلب میکنه. به نظرم اونطور که نویسنده روی شخصیت لیلیان و توجیه تصمیماتش کار کرده بود برای ورونیکا وقت نگذاشته بود ولی برام جالب بود که غالبا انتخابهایی اخلاق مدارانه داشتند و شخصیتهای سیاه در این کتاب خیلی خیلی کمتر از شخصیتهای خاکستری بود. ترجمه خوب بود ولی داستان در قسمتهایی کمی دچار افت و یا زیاده گویی میشد.
انگلیسی و آمریکایی آنقدر با وجدان شدن. همه ثروت و دارائیهای امروزشون حاصل قرنها دزدی دریایی و استعمار و تجاوز و برده گیری و غصب سرزمین ها و غارت ملت های دیگر است. موزه ها پر از اشیای مسروقه از ملل دیگر است. اصل سیاست خارجی غربی ها: آنچه من دارم مال منه، آنچه تو داری باید مذاکره کنیم تا تکلیف مالکش مشخص شود. قانونی هم دارند که یابنده صاحب شیئی می شد که پیدا کرده
چقدر خوب بود این کتاب. خیلی به دلم نشست و خوشحالم خوندمش. هم معمایی بود هم به خاطر وجود هنر نقاشی و مجسمهسازی لطیف بود.
داستان درباره دختر مدلیه که ناخواسته وارد عمارت عظیمی میشه و در اون عمارت یه قتل رخ میده و جواهری قیمتی دزدیده میشه. سالها بعد ورود دختر دیگهای به همون عمارت رازهای گذشته رو حل میکنه.
خوندنش رو پیشنهاد میدم
این کتاب دو ماجرای مختلف در دو زمان مختلف رو روایت میکنه که در پایان داستان این دو ماجرا به هم پیوند میخورن. موضوع داستان جالب بود و پایانش رو هم خیلی دوست داشتم، خواندنش رو توصیه میکنم. ممنون از کتابراه
کتاب جالبی بود که دوتا مقطع زمانی روایت میشد. کتاب جذابیه و خواننده رو تشویق میکنه من دوروزه تمومش کردم قطعا ارزش خوندن داره. ممنون از کتابراه بابت تخفیفات آخر هفته و هفتهی کتابخوانی
جالب بود و خوندنش رو توصیه میکنم اما من دوست داشتم وقتی معما حل شد غافلگیری های بیشتر و هیجان انگیز تری داشته باشه و اینکه خیلی دوست داشتم عاقبت آقای دنفورث رو هم میگفت
داستان شیرین و جذاب و دلنشینی داشت هم از عشق میگفت و هم از نفرت و خیانت بسیار احساسی و گاه پیچیده و هیجان انگیز بود از شخصیت لیلیان بسیار لذت بردم و همینطور هلن