۱. «بادام» وون پیونگ با روایت پسری به نام یونجه که به دلیل ناتوانی در احساس، خود را هیولایی بیگانه میپندارد، خواننده را به دل تاریکترین پرسشهای هویتی میکشاند. ۲. نویسنده با زبانی ساده اما شاعرانه، مرز میان بیمار روانی و قربانی جامعه را محو میکند و نشان میدهد که خشم و خشونت، گاهی تنها زبانِ دردِ سرکوبشدهاند. ۳. شخصیتپردازی گون (دوست معترض یونجه) بهخوبی تضاد میان دو نوع تنهایی را به تصویر میکشد: یکی خاموش و درونگرا، دیگری پرخاشگر و برونریز. ۴. گرچه پایان کتاب تا حدی شتابزده و کلیشهای به نظر میرسد، اما پیام اصلی آن دربارهٔ قدرتِ دیدهشدن و پذیرش تفاوتها، بهطرز تأثیرگذاری منتقل میشود. ۵. این رمان، فراتر از یک داستان روانشناختی، آیینهای است برای جامعهای که اغلب «ناهنجار» را با «خطرناک» اشتباه میگیرد و به ما میآموزد که عشق، حتی به هیولاها هم شانس تولد دوباره میدهد.
به نظرم یکی از جالبترین کتابهایی بود که خوندم ارتباط مادر با فرزند بیمارش که به نوعی از یه نوع بیماری نادر رنج میبرد و قبول و پذیرش مادر و هم خود فرزند به بیماریش و چگونگی برخوردش با آدمهای اطرافشون و پیرامون زندگیشون.... از خوندنش لدت بردم و هم این که خیلی چیزها یاد گرفتم
خیلی رمان قشنگی بود و از خوندش لذت بردم پسری که هیچ احساسی نداشت ولی رفاقت باعث شد که بتونه احساس داشته باشه. و اینکه توضیح همه کلمه هایی که ممکنه برای کسانی نامفهوم باشه در آخرین صفحه کتاب آمده و این خیلی خوبه چون به فهم بیشتر مطالب کمک میکنه.