کتاب جادو فروش 2: به یک کارآموز جادوگری نیازمندیم، نوشتهی اوبرت اسکای، دومین قسمت از مجموعهی فانتزی جادو فروش است که به ادامهی ماجراهای اوزی میپردازد که تصمیم میگیرد کارآموز جادوگری مرموز و تا حدی دیوانه به نام رین شود. البته دو دوست اوزی، سیگی و کلارک نیز او را همراهی میکنند و آنها با هم تلاش میکنند راز ناپدید شدن والدین اوزی را کشف کنند.
دربارهی کتاب جادو فروش 2: به یک کارآموز جادوگری نیازمندیم
در کتاب قبلی مجموعهی جادو فروش، اوزی پس از ناپدید شدن پدر و مادرش، یک آگهیِ عجیب در روزنامه میبیند: «جادوگر اجارهای: با 555 تماس بگیرید!» تماس با این شماره، او را نزد جادوگرِ عجیبوغریبی به نام لابیرینت میرساند که خود را رین میخواند و کمی هم دیوانه است. اوزی به همراه رین، یکی از دوستانش به نام سیگی و یک پرندهی مکانیکی، به دنبال والدینش میروند و تلاش میکنند رازهای جهان جادو را کشف کنند. حالا در کتاب جادو فروش 2: به یک کارآموز جادوگری نیازمندیم (Apprentice Needed)، اوزی دوباره به کمک رین نیاز پیدا کرده و باید این جادوگر مرموز را پیدا کند.
در بخشهای آغازین کتاب جادو فروش 2: به یک کارآموز جادوگری نیازمندیم، ما متوجه میشویم اوزی با مشکلی مواجه شده که هم بسیار غیرمعمول است و هم بسیار خطرناک؛ قضیه از این قرار است که اوزی بدون هیچ دلیل خاصی، هوشیاریاش را از دست میدهد و بعد ناگهان خود را در ساحل، کنارِ دریا مییابد. در نبودِ رین، اوزی احساس سردرگمی میکند و نمیداند باید دست به چه کاری بزند. در همین زمان است که ناگهان بلیط یک هتل که مخفف اسمش «رین» است به دستش میرسد و اوزی مطمئن میشود رین این بلیط را برایش فرستاده تا همدیگر را ملاقات کنند.

در ادامهی کتاب جادو فروش 2: به یک کارآموز جادوگری نیازمندیم، اوزی به همراه دوستش سیگی و پرندهی مکانیکیاش کلارک برای پیدا کردن رین به نیویورک میرود. اما در هتل، خبری از این جادوگرِ مرموز نیست. به جایِ او، مردی به نام رِی به هتل آمده که میخواهد از پروژهای سر در بیاورد که پدر و مادرِ اوزی مخفیانه روی آن کار میکردهاند. زمانی که اوزی در این مورد هیچ حرفی نمیزند، رِی زیردستانش را بهدنبال آنها میفرستد و بچهها فرار میکنند.
ولی عجیبترین مسئله این است که... هیچ خبری از رین نیست. اصلاً معلوم نیست این جادوگر به کجا رفته و چرا پیدایش نمیشود.
اوبرت اسکای (Obert Skye)، نویسندهی کتاب جادو فروش 2: به یک کارآموز جادوگری نیازمندیم، در این قسمت از مجموعهی جذاب جادو فروش، جهان داستانی و شخصیتهایش را بیشتر میکاود و مضمونهایی همچون دوستی و وفاداری را بررسی میکند. در این داستان، اوزی خودش را بیشتر میشناسد و از تواناییهایش آگاهی پیدا میکند.
کتاب جادو فروش 2: به یک کارآموز جادوگری نیازمندیم، توسط زهرا توفیقی ترجمه شده و نشر پرتقال آن را منتشر کرده است.
دربارهی مجموعهی جادو فروش
اوبرت اسکای در مجموعهی جادو فروش، ماجراهایی پسری به نام اوزی را روایت میکند که پس از ناپدید شدن پدر و مادرش، تصمیم میگیرد از یک جادوگر به نام رین کمک بگیرد. رین، با اینکه در بسیاری از مواقع سخنان حکیمانه و هوشمندانهای میزند، کاملاً شبیه به جادوگران نیست و حتی اوزی در مواقعی فکر میکند شاید او یک جادوگر واقعی نباشد. اما ماهیتِ رین هرچه باشد، او هر وقت اوزی و دوستانش سیگی و کلارک به کمک نیاز داشته باشند، ظاهر میشود و از آنها مراقبت میکند. این گروه، با هم به دنبال کشف اینکه چه بر سر والدین اوزی آمده میروند و در این مسیر از تواناییهای جادویی و غیرجادویی خود کمک میگیرند.
نکوداشتهای کتاب جادو فروش 2: به یک کارآموز جادوگری نیازمندیم
- دنبالهای که هنوز هم راز، طنز و جادوی واقعی در خود دارد. (Kirkus Reviews)
- رین، جادوگر اجارهای دیوانه بازگشته است. اوبرت اسکای در این دنبالهی احمقانه شما را ناامید نخواهد کرد. (Booklist)
- یک رمان جذاب که از مرز بین فانتزی و واقعیت میگذرد. صفحات این کتاب سرشارند از افسونهای جذاب و مواجهههای هیجانانگیز. (Foreword Reviews)
کتاب جادو فروش 2: به یک کارآموز جادوگری نیازمندیم برای چه کسانی مناسب است؟
مخاطبین اصلی کتاب جادو فروش 2: به یک کارآموز جادوگری نیازمندیم، نوجوانانی هستند که به داستانهای فانتزی و تخیلی علاقه دارند.
در بخشی از کتاب جادو فروش 2: به یک کارآموز جادوگری نیازمندیم میخوانیم
کلارک که تلاش میکرد از روی تیشرت اوزی تا شانهی چپش بالا بیاید، داد زد: «جدی میگم!... من... من... من دیگه دارم خاموش میشم. دیگه نمیتونم...»
کلارک خاموش شده بود؛ اوزی را رها کرد. وقتی باد وحشی پرنده را مثل کاغذی مچاله به سمت خانه پرتاب کرد، چنگال چپ کلارک شانهی اوزی را خراشید.
اوزی راهش را به طرف آب ادامه داد.
این بار چیزی فرق کرده بود. زخم عمیق چنگالهای کلارک چیزی را در پسر بیدار کرده بود. سر اوزی به اینسو و آنسو میچرخید و پاهایش آرامتر جلو میرفتند، چون داشت با این اتفاق، هرچه که بود، میجنگید.
باد و طوفان او را بیشتر به سوی آب هل میدادند؛ مهی که از روی موجها برخاسته بود، او را در بر گرفت و بدن و لباسهایش را خیس آب کرد.
میخواست داد بزند، اما ذهنش مال خودش نبود. چیزی داشت او را جلو میبرد... پاها و دستها و بدنش دست به دست هم داده بودند و باهم، او را بهسمت دریای خروشان پیش میبردند.
وقتی پاهایش به ساحل رسید، امواجی که از بیشتر تپهها بلندتر بودند، روی سرش فرود آمدند. با آب و باد میجنگید، اما بیفایده بود؛ چون بااینکه ذهنش مقاومت میکرد، بدنش به راه رفتن ادامه میداد.
بله























