نه من، نه شما و نه هیچکس دیگری نمیتواند بفهمد که یک داستان شاد است یا غم انگیز...
از خوندن کتاب لذت بردم...
داستان دربارهی پسری هست که بطور مادرزاد بی احساس هست و هیچ درک و احساسی نداره اون نمیخنده، گریه نمیکنه، مشکل این پسر نداشتن احساسات ساده و روزمرهای هست که ما نادیده شون میگیریم یا گاها یکیشو انقدر برای خودمون بزرگ میکنیم که فکر میکنیم مشکل از احساسات ماست ولی ما فقط نمیتونیم اونارو کنترل کنیم،
در ادامه داستان اون با پسری آشنا میشه که کاملا متضاد خودشه... کتاب خیلی خوب و احساسی بود... آخر داستان هم قشنگ تموم میشه برای من اصلا کسل کننده نبود... ترجمه کتاب هم خوب بود با سپاس.
ضمن تشکر از مترجم کتاب. و کتابراه. بعضی جاهای داستان کسل کننده میشد، در کل خوب بود و نقطه عطف داستان این بود:
اگر استاد یون میتوانست به گذشته برگردد، آیا انتخاب میکرد که صاحب گان نشود؟ اگر آنها گان را نداشتند، اصلاً او را گم نمیکردند. خانم یون از آن همه عذاب وجدان بیمار نمیشد و در حسرت جان نمیداد؛ دردسرهایی هم که گان درست کرد اتفاق نمیافتادند. اگر از این زاویه به ماجرا نگاه کنید، بهتر بود گان اصلاً متولد نمیشد. از همه مهمتر این بود که او این همه درد و تنهایی تجربه نمیکرد؛ ولی اگر اینطور فکر کنید، آن وقت همه چیز معنی خودش را از دست میدهد. تنها هدف باقی میماند، آن هم بینتیجه.
این کتاب واقعا عالی بود. احساسات زیبایی که اوقاتی که در مورد دوستی شخصیت اصلی و گان میخواندم به من دست میداد، ترکیبی از احساسات شادی، غم وآرامش بود. و همچنین تلاشهای شخصیت اصلی برای درک هرچه بهتر احساسات، باعث میشد که ماهم معانی و تعریف احساسات مختلف مان را مرور کنیم و حتی آنها را بهتر بشناسیم. و همچنین در این کتاب ما نگاهی به جامعه پیرامون خود میاندازیم و عقاید و هنجارهای احمقانه جامعه را برایمان اشکار میسازد. به همین دلیل این کتاب را به شدت پیشنهاد میکنم.
خیلی کتاب خوبی بود و دوستش داشتم، طنز هایی که به کار رفته بود فوق العاده به جا بودن، اگه کمی هم فیلمای کره ای دیده باشین متوجه میشین انگار سناریو نوشته شده بود و شما میتونستید توی ذهنتون فیلم رو تماشا کنید. توصیفش از کتاب ها و کلمات خیلی دلنشین و جذاب بود. ویژگی های ظاهری شخصیت ها باجزئیات گفته شده بود، من کتابو دوروزه تموم کردم چون نمیتونستم چشم ازش بردارم کنجکاو بودم ادامه ماجرا چی میشه خلاصه که پیشنهاد میکنم بخونیدش.
کتاب بادام روایتی ساده اما عمیق از پسریه که نمیتونه احساساتش رو مثل بقیه بروز بده. داستان با نثری روان و تأثیرگذار به ما نشون میده که درک انسانها فقط با احساسات ظاهری ممکن نیست. خوندنش برام تجربهای متفاوت و تأملبرانگیز بود. پیشنهادش میکنم به هر کسی که دنبال داستانی احساسی و متفاوته.
کتاب بسیار عالی که وقتی شروع به خواندن میکنی نمیتونی یک لحظه رهاش کنی، در این کتاب داستان پسر بچهای که از بیماری آلکسی تایمیا رنج میبره ولی در ادامه اتفاقاتی میفته که میتونی باوجه دیگری از آدمها آشنا بشی و روند داستان بسیار جذاب میشه. واقعا حق این کتاب بوده که جایزه برده.
عالیه و پر مفهومه ولی برای افرادی که نمیتونن کتابهای غمگین بخونن توصیه نمیکنم و به نظرم یه نقصی که کتاب داشت این بود که راجب اون پسر بچهای که قلدری میکرد و زندگیش عوض شد دیگه چیزی ننوشته و همه دلشون میخواد بدونن سرنوشت اون پسر چی شد در کل قشنگع بخونید
نیمه اول کتاب خیلی جالب و خواندنی بود. اما از نیمه دوم داستان خیلی عجیب تموم میشه. از پایان بندی داستان جا خوردم و آنچنان که فکر میکردم لذت نبردم. اما از اونجا که با بیماری جدیدی آشنا شدم و اولین کتابی بود که به این سبک میخوندم برام جالب بود.
فضای غم انگیزی داشت اینکه آدم هیچ احساسی رو نتونه تجربه کنه واقعا قابل درک نیست نداشتن احساس ترس خشم عشق و... مثل یک ربات! البته توی بعضی موقعیتها بی تفاوت بودن خیلی هم بد نیست حتی کاربردیه! در کل داستان خوبی بود ممنونم کتابراه
کتاب بادام روند داستانی روانی داره که خواننده رو با خودش همراه میکنه، دیدن مسائل از دید یک پسر بچهای که درکی از هیچ احساسی نداره تجربه خیلی جالبی بود
حتما این کتاب رو بخونید دیدگاه جدیدی به نسبت زندگی به شما خواهد داد.
دیدار دو هیولا با هم توی یک کتاب چندین داستان که با هم پیوند خوردند فقط حرف از بی احساس بودن یه پسر بچه نیست حرف از آسیب دیدن احساسات پسری که میخواد این رو با خشونت به دیگران نشون بده و دنبال کردن آرزو هاست
من این کتابو ۱۳ ۱۴ سالگیم خونده ام.
از اون کتاب هاس که برای یک سن خواصی جذابه
و منم با توجه به سن اون موقعام دوسش داشتم
هنوزم چون کتابهای زیادی نخوندهام بنظرم بین کتابهایی که خوندم و گرفتم بهترین کتابی بود که خوندم.
کسی اینجا سریال موش که کرهای دیده (بخش ۱ این کتاب و هیولا خطاب کردنش) اما از بخش ۲ به بعد کاملا برعکس شد
به نظر شخصیم اول سیر کندی داشت اما به اوج که رسید تند شد عین یه تپه کوه یه همچین چیزی
یعنی بینهایت زیبا بود، دوست داشتی هیچوقت تموم نشه اما در عین حال منتظر پایان بودی تا بادام داستان بخنده یا گریه کنه... باید بگم جز زیباترین رمانهای فلسفی بود که خوندم..
از خوندن کتاب لذت بردم...
داستان دربارهی پسری هست که بطور مادرزاد بی احساس هست و هیچ درک و احساسی نداره اون نمیخنده، گریه نمیکنه، مشکل این پسر نداشتن احساسات ساده و روزمرهای هست که ما نادیده شون میگیریم یا گاها یکیشو انقدر برای خودمون بزرگ میکنیم که فکر میکنیم مشکل از احساسات ماست ولی ما فقط نمیتونیم اونارو کنترل کنیم،
در ادامه داستان اون با پسری آشنا میشه که کاملا متضاد خودشه... کتاب خیلی خوب و احساسی بود... آخر داستان هم قشنگ تموم میشه برای من اصلا کسل کننده نبود... ترجمه کتاب هم خوب بود با سپاس.