کتاب گربهی لنگ دراز شامل مجموعهای از داستانهای کوتاه برگزیده در سومین و چهارمین جشنوارهی داستان انقلاب، بخش نوجوانان است که توسط مرکز آفرینشهای ادبی سوره مهر، در کتاب حاضر گردآوری شدهاند.
دربارهی کتاب گربه لنگ دراز
جشنوارهی داستان و شعر انقلاب بهصورت سالانه توسط حوزهی هنری انقلاب اسلامی و در راستای خلق آثار ارزشمند ادبی برگزار میشود. کتاب گربهی لنگدراز دربرگیرندهی داستانهایی کوتاه، برگزیدهی سومین و چهارمین دورهی این جشنواره است که شامل هجده داستان میشود. هرکدام از این داستانها با محوریت کودکان و نوجوانان و اشاره به وقایع سالهای انقلاب نوشته شده و روایات گوناگونی از آن دوران را بازگو میکند. گل کوچیک، درد ترکهی آلبالو، آن شب سرد و برفی، سقوط مجسمه و گربهی لنگدراز، اسامی بعضی از داستانهای منتشرشده در کتاب حاضر است.
کتاب گربهی لنگدراز توسط مرکز آفرینشهای ادبی انتشارات سورهی مهر وابسته به حوزهی هنری به چاپ رسیده و در دسترس علاقهمندان به کتابخوانی قرار گرفته است.
کتاب گربه لنگ دراز مناسب چه کسانی است؟
خواندن کتاب گربهی لنگدراز به گروه سنی کودکان و نوجوانان و علاقهمندان به ادبیات کودک پیشنهاد میشود.
در بخشی از کتاب گربه لنگ دراز میخوانیم
ساعت ده، یک ربع کم، بیدار میشوم و دوباره میخوابم. گربهای روی پشتبام میومیو میکند. خروس بیمحلی قوقولی قوقو میکند و چرتم را میپراند. طاهره خروپف میکند.
دوباره میخوابم و از صدای جیرجیر آهسته در بیدار میشوم. چشمم را باز میکنم. ننهجان، خدابیامرز، همیشه میگفت اجنه بیسروصدا میآیند، از توی دیوار رد میشوند و یکهو میبینی روبهرویت نشستهاند. قلبم تندتند میزند. توی تاریکی کسی را نمیبینم.
پلکهایم سنگین میشود؛ سنگینتر میشود. نمیتوانم بیدار بمانم. گیج میشوم. چرت میزنم. از زمین کنده میشوم. عصازنان میروم بالا. موهای بافتهام آویزان میشود. میخورم به سقف. آن بالا، صورت بچهام جلوی چشمم میآید. انگار عباسم قیافه گرفته. سرش را انداخته پایین و مثل همیشه با من خوش و بش نمیکند. نمیدانم از دست این وروجک چه میکشید؟ شهید شد و از دستش راحت شد؛ اما حیف که نوزادش را ندید! نکند از دست من ناراحت باشد؟ نکند از اینکه دیروز توپ و تشر زدم به منصور، اخمهایش رفته توی هم؟ چه کار کنم! میخواست بماند و بچههایش را بزرگ کند. نمیدانست من پیرزن زورم به بچهاش، که روز به روز دارد گردنکلفتتر میشود، نمیرسد؟!
یکهو صدای ونگونگ بچه بلند میشود. عین گونی کاه، از بالا میافتم پایین. چشمانم را باز میکنم. اول تار میبیند و بعد یواشیواش عادت میکند به تاریکی. پاهایم یخ کرده. این بچه هم عین آن یکی ناآرام است. نصفهشبی هم مدام ونگ میزند و نمیگذارد این طاهره بدبخت راحت بخوابد. توی خواب ناله میکند و حرف میزند. از وقتی عباسم شهید شده، حالش خراب است. گاهی توی خواب داد میزند و از خواب میپرد.
بله























