کارل سندبرگ، نویسندهی شهیر آمریکایی، در کتاب 23 داستان از سرزمین روتاباگا، قصههای پریان آمریکایی را برای کودکان و نوجوانان نقل میکند. سندبرگ در این مجموعه داستان خواندنی شوخطبعی، تخیل و قدرت نویسندگی را در هم آمیخته است تا اثری ماندگار را از ادبیات داستانی آمریکا به یادگار بگذارد. این کتاب در مجموعهی کلاسیکهای خواندنی نشر پیدایش منتشر شده است.
دربارهی کتاب 23 داستان از سرزمین روتاباگا
کتابی که پیش روی شماست، با نام 23 داستان از سرزمین روتاباگا (More Rootabaga Stories) نوشتهی یکی از بزرگترین نویسندگان آمریکایی، کارل سندبرگ (Carl Sandburg) در ژانر داستانهای فانتزی است. زمانی که سندبرگ میخواست برای سه دخترش قصه بگوید، متوجه شد که داستانهای اروپایی متعلق به طبقهی اشراف و خانوادههای سلطنتی است. به همین خاطر سرزمینی خیالی را به نام روتاباگا خلق کرد. این سرزمین در غرب میانهی آمریکا واقع شده است و داستانهای تخیلی سندبرگ در این مکان جریان دارند.
کارل سندبرگ در کتاب 23 داستان از سرزمین روتاباگا داستانهایی فانتزی را از زبان شخصیتهایی خیالی نقل میکند. قلم قدرتمند سندبرگ باعث میشود که خوانندگان در هنگام مطالعهی این مجموعهداستان، روایتها و شخصیتهایش را بهصورت یک کارتون یا انیمیشن مقابل چشمهایشان ببینند. شخصیتهای داستانهای سندبرگ اسامی جالبی دارند؛ برای مثال میتوان به آقای بالون داغ، خانوادهی یخمکیان، مرد کور صورتسیبزمینی و... اشاره کرد. این شخصیتهای بامزه و دلنشین در سرزمین روتاباگا دور هم جمع شده و داستانهایی را شکل دادهاند که باعث پرورش قدرت تخیل کودکان و نوجوانان میشود.
در کنار داستانهای خواندنی کتاب 23 داستان از سرزمین روتاباگا، نقاشیها و تصاویر جذابی نیز قرار گرفته است. این نقاشیها با محتوای داستانهای زیبای کتاب هماهنگاند و باعث جذابیت هرچه بیشتر آن میشوند. کتاب 23 داستان از سرزمین روتاباگا اثری ماندگار از ادبیات کلاسیک آمریکا است و برای سالها دوست و همراه کودکان و نوجوانان کتابخوان بوده است. این کتاب ماندگار توسط فرزانه فرهنگ به فارسی ترجمه شده و توسط انتشارات پیدایش منتشر شده است.
دربارهی مجموعهی کلاسیکهای خواندنی
مجموعهی کلاسیکهای خواندنی که توسط نشر پیدایش گردآوری شده است، نویسندگان و آثار مطرح کلاسیک جهان را به مخاطبان نوجوان معرفی میکند. کتابخوانهایی که در گروه سنی نوجوان قرار دارند با مطالعهی آثار گردآمده در این مجموعه، با مهمترین کتابهای کلاسیک جهان آشنا میشوند. از معروفترین کتابهای این مجموعه میتوان به کتاب «جزیرهی گنج» اثر لوئیس استیونسون، «21 داستان» از آنتوان چخوف، «میهمان دراکولا» اثر برام استوکر و ... اشاره کرد.
نکوداشتهای کتاب 23 داستان از سرزمین روتاباگا
-
داستانهایی که در مجموعهی قبلی منتشر نشده بود، در این کتاب با طراحی هوشمندانه و بهصورت مصور قرار گرفته است. ساختار جملات و ترکیب نامهای شخصیتها باعث میشود که هنگام بلندخواندن داستانها بسیار گوشنواز باشند. هرکسی که این داستانها را بخواند، بهسختی میتواند شخصیتهایش را فراموش کند. (پابلیشرز ویکلی)
-
استعداد شاعرانهی سندبرگ در این داستانها لحن و کلام را طوری بهکار میگیرد که تخیل خواننده را به رقص درمیآورد. نقاشیهای این کتاب از نظر عاطفی داستانها را تکمیل میکنند. (اِسکول لایبرری ژورنال)
کتاب 23 داستان از سرزمین روتاباگا برای چهکسانی مناسب است؟
این کتاب یکی از مهمترین آثار کلاسیک ادبیات آمریکا است که به تمام کودکان و نوجوانان کتابخوان توصیه میشود. مطالعهی این کتاب خواندنی، ذائقهی نوجوانان را پرورش داده و آنها را در مسیر مطالعهی اصولی قرار میدهد.
با کارل سندبرگ بیشتر آشنا شویم
کارل آگوست سندبرگ (1878-1967) شاعر و نویسندهی سرشناس آمریکایی بود که موفق شد سه بار برندهی جایزهی ادبی پولیتزر شود. سندبرگ دو جایزه را برای شعرهایش و دیگری را برای نوشتن زندگینامهی آبراهام لینکلن دریافت کرد. اشعار کارل سندبرگ بارها تجدیدچاپ شد و او را به شهرتی جهانی رساند. سندبرگ که در طول زندگی مشاغل مختلفی را تجربه کرد، توانست در شعرهایش از همین وسعت جهانبینی استفاده کند و نگاهی ژرف به زندگی داشته باشد.
کارل سندبرگ که زندگی پرماجرایی داشت، از کارگری شروع کرد و حتی به جنگ رفت. حاصل زیست هیجانانگیز این نویسنده آثار گوناگونی، مانند شعر، زندگینامه و داستان است. برخی از معروفترین آثار این نویسندهی شهیر آمریکایی عبارتاند از: «ایب لینکلن بزرگ میشود (1926)»، «کیسههای آهنگ آمریکایی (1927)» و مجموعهشعر «صبح بهخیر آمریکا (1928)».
در بخشی از کتاب 23 داستان از سرزمین روتاباگا میخوانیم
دهِ تخم بالا بین دو تپه قرار داشت. ممکن بود از جاده بگذری و اصلاً متوجه نشوی آنجاست. دهی با کلبههای کوتاه میان علفهای بلند و مرغهایی که میان این علفهای بلند، روزی دو تا تخم میگذاشتند و همهی تخمها هم دو زرده بودند. مردم دهِ تخم بالا روزها میان علفها میگشتند و برای شام شب تخم جمع میکردند، و وقتی شام میخوردند به ماه نگاه میکردند و میگفتند کاش میشد سفرهی شاممان را روی ماه بچینیم. شبی تصمیم گرفتند یک آسمانخراش بسازند. یک آسمانخراش بلند، آنقدر بلند که به ماه برسد. آنها میگفتند سوار آسانسور میشویم، میرویم روی پشت بام آسمانخراش، مینشینیم روی سقفش، شاممان را روی ماه میچینیم و میخوریم.
آجرچینها، ملاتمالها، جوشکارها، سیمکشها و گچکارها، چیدند و مالیدند، جوش دادند و کشیدند، و هی بالا و بالاتر رفتند تا اینکه آسمانخراش به وسط راه ماه رسید. مردم ده هم خوش و خوشحال گفتند حالا ببین! سوار آسانسور میشویم، میرویم روی پشت بام آسمانخراش، مینشینیم روی سقفش، شاممان را روی ماه میچینیم و میخوریم. به وسطِ راهِ ماه رسیده بودند که شب شد و نگاه کردند و دیدند ای داد بیداد ماه رفته آنطرفتر. به هم گفتند باید جلو حرکت ماه را بگیریم. و کمی که گذشت دوباره گفتند ما که نمیدانیم چطور باید جلو حرکت ماه را بگیریم! آجرچینها و ملاتمالها و جوشکارها و سیمکشها و گچکارها هم به همدیگر گفتند اگر همینطور این آسمانخراش را بالا ببریم ماه از دستمان در میرود و هیچوقت نمیتوانیم سوار آسانسور بشویم، برویم روی پشت بام، بنشینیم روی سقف و شاممان را روی ماه بچینیم و بخوریم.
بله


















