این کتاب فقط یک داستان نبود؛ یک سفر بود. متن کتاب آن قدر روان، لطیف و دلنشین بود که انگار کسی آرام آرام قصه ای را در گوشَت زمزمه می کند؛ اما درست وقتی فکر می کنی قرار است فقط گوشه ای از قلبت را لمس کند، ناگهان تمام وجودت را به هم می ریزد. جا برای گریه زیاد داشت، برای خندیدن زیاد داشت، برای عاشق شدن، حرص خوردن، حسرت کشیدن و حتی خیره ماندن به چند خط و فکر کردن به هزاران حرف ناگفته. از آن کتاب هایی بود که گاهی لبخند روی لبَت می آورد و چند صفحه بعد، گلویت را می فشرد. گاهی دلت می خواست شخصیت ها را در آغوش بگیری، گاهی می خواستی سرشان داد بزنی و گاهی فقط می خواستی چند لحظه کتاب را ببندی و با خودت خلوت کنی. زیبایی «منِ او» برای من فقط در داستانش نبود؛ در شیوه ی روایتش، در لطافت کلماتش و در احساساتی بود که بی اجازه از لابه لای صفحاتش بیرون می آمدند و در قلبم جا خوش می کردند. کتابی که هم می توانست بخنداندت، هم اشکت را دربیاورد و هم با یک جمله، تمام تصوراتت را زیر و رو کند. توصیف در یک کلمه: جان سوز
کتاب واقعا overrated هست خیلی بهش توجه شده درحالی که در این حدا نیست شاید جملات معروف کتاب مثل 《تنها بنایی که اگر بلرزد محکم تر میشود دل است، دل آدمیزاد》 قشنگ تر از کل داستان کتاب باشن و خب اینکه عشق نافرجام هست و پایان تلخ هم اصلا سلیقه من نبود ولی خب از همون اول کتاب این موضوع مشخصه... چند بارهم وسط داستان میخواستم دیگه نخونم و کششی نداشت ادامه داستان ولی چون خیلی ازش تعریف شنیده بودم ادامش دادم و تا آخر کتابم انتظاراتم برآورده نشد
اگر میدونستم چنین نگارش و داستان جذابی داره خیلی سال قبل میخوندمش. ارجاعات کتاب و اینکه به اتفاقات اشاره ای میکنه و در جای دیگه تعریف میکنه باعث میشه ترغیب بشی بقیش رو زودتر بخونی. به شخصه در مسیر خاطرات عقب و جلو رفتن نویسنده رو دوست دارم تا اینکه بخواد از ابتدا مو به مو داستان را تعریف کنه.
داستان خیلی پرش داره از این شاخه به اون شاخه میپره بعضی جاها گم میکنی راجع به کی داره صحبت میکنهای کاش یک داستان روتین از اول به آخر رو ساده تعریف میکرد و ما کامل شخصیتهارو میشناختیم و باهاشون ارتباط برقرار میکردیم
خیلی پراکنده بود، نمی فهمیدم چی به چیه، متاسفانه نخواستم ادامه بدم، نویسنده میخواست سبک داستانی جدیدی رو شاید ایجاد کنه یا لحنش رو سرشار از احساسات کنه ولی واقعیت اینه که پراکنده کرده بود متن رو، غلط املایی هم به وضوح زیاد داشت.
درسته خیلی ارجاع میده به بخشهای مختلف اما خب تم داستان اینجوریه
من اخرای کتاب گریه کردم باهاش
شاید چونی جا خوندمش
شاید چون علیِ درونم گل کرد
شاید چون میدیدم اون چیزی که نوشته شده رو
کتاب بسیار جالبی بود همون اول قصه تو رو از انتظار درمیاره و میگه که از مسیر لذت ببر تهش خبر خاصی نیست اینجوری میشه که مثل یه سریال جذاب میشینی پاش و از خوندنش لذت میبری