این کتاب فقط یک داستان نبود؛ یک سفر بود. متن کتاب آن قدر روان، لطیف و دلنشین بود که انگار کسی آرام آرام قصه ای را در گوشَت زمزمه می کند؛ اما درست وقتی فکر می کنی قرار است فقط گوشه ای از قلبت را لمس کند، ناگهان تمام وجودت را به هم می ریزد. جا برای گریه زیاد داشت، برای خندیدن زیاد داشت، برای عاشق شدن، حرص خوردن، حسرت کشیدن و حتی خیره ماندن به چند خط و فکر کردن به هزاران حرف ناگفته. از آن کتاب هایی بود که گاهی لبخند روی لبَت می آورد و چند صفحه بعد، گلویت را می فشرد. گاهی دلت می خواست شخصیت ها را در آغوش بگیری، گاهی می خواستی سرشان داد بزنی و گاهی فقط می خواستی چند لحظه کتاب را ببندی و با خودت خلوت کنی. زیبایی «منِ او» برای من فقط در داستانش نبود؛ در شیوه ی روایتش، در لطافت کلماتش و در احساساتی بود که بی اجازه از لابه لای صفحاتش بیرون می آمدند و در قلبم جا خوش می کردند. کتابی که هم می توانست بخنداندت، هم اشکت را دربیاورد و هم با یک جمله، تمام تصوراتت را زیر و رو کند. توصیف در یک کلمه: جان سوز