خیلی وقت بود چنین کتابی رو نخونده بودم. مهمترین چیزی که در مورد کتاب وجود داره این هست که دکتر صدر احساساتش رو صادقانه بازگو کرده. تلخ شدن هایش، ترس هایش، حسرت هایش، احساسات عمیقی که داره. به همراه دکتر صدر عزیز ناامید شدم و دوباره امیدوار. جاهایی بی اختیار اشک ریختم. قلمش عالی بود. تفسیرش از وقایع شبیه به تصویری بود که ازش داشتم. پرحرارت تفسیر کردنش و تکون دادن دستاش. حیف از این همه شور زندگی. بعد از خوندن صفحهی آخر بی اختیار ساعتی گریه کردم. غبطه خوردم به رابطهی پدر دختری که داشتند. چیزی که خودم غیر از زمان کودکی نداشتمش. لحظات نابی که یک خانوادهی عاشق، تجربه کردند. اگر میتونستم با دخترش حرف بزنم میگفتم این بیماری باعث شد شما لحظات عجیبی رو بسازید. لحظاتی از عشق و اینکه هر لحظه کنار هم بودن رو غنیمت بشمرید و به زندگی معنای بزرگی بدین. شما تجربهی نابی داشتید و ممنونم که ما رو در این تجربهی ناب شریک کردید. ممنون از دکتر صدر عزیز و از غزالهی نازنین. و همسر صبورشون که عاشقانه از ایشون پرستاری کردن.
در پایان جملهای از کتاب رو دوست دارم بازگو کنم: "طوری زندگی کنید که وقتی مرگ رسید چیزی برای بردن نیابد. "
دلم می خواد نظرم رو خطاب به دختر ایشون بنویسم، با وجودی که اصلا ایشون رو نمی شناختم ولی گویی سالیان سال با هم زیسته ایم چرا که تمامی روزها و شبهای این کتاب رو من باهاشون به معنای واقعی کلمه زندگی کردم و می خوام بگم غزاله جان دستاتت رو از دور می فشارم و میبوسمت که من هم مثل تو پاره ی تن از دست دادم بخاطر این بیماری لعنتی یک سال هست نخندیدم من هم زندگی کردم تمامی این ترسها غمها رنج ها، نا باوری ها رو اونجا که گفتی ولی معجزه نیامد هق هق گریستم و می گریم هنوز و تا همیشه
این رمان شروع آشنایی من با نویسنده به عنوان نویسنده بود. درسهای خیلی خوبی ازشون گرفتم. بعضی جاها با بعضی چیزها مخالف بودم و البته متاسف شدم که وقتی در قید حیات بودند با نوشته هاشون آشنا نشدم. نویسنده در دردناکترین تجربه خود خواننده را فراخوانده و با خود همراه ساخته است از تشخیص سرطان تا مرگ که البته یادداشتی که از سوی دختر در موخره نوشته شده کتاب را به پایان میرساند.
تجربه لحظه به لحظه زندگی کسی که با سرطان مبارزه میکنه, عشق همراهان و خانوادهاش از زبان یکی از مفاخر ایران و تلاش برای مفید بودن و شکست نخوردن تا آخرین لحظه.
و با تشکر از غزاله خانم برای زیبا بیان کردن عشق فرزند به پدر.
نگارش عالی، توجه به جزییات زمان و مکان ستودنی است.
خواندن این کتاب رو توصیه میکنم.
یک رمان بسیار خوب ایرانی، بیشتر به (بی خبری، خوش خبری) پی میبری، به اینکه وقتی زمانش برسه، زمان پیروزی همیشگی مرگ بر زندگی، دیگه نمیتونی ازش لذت ببری و سیاهی مطلق بر تو غلبه میکنه، از حمیدرضا صدری که دیگه نیست به خاطر این یادآوری کردن سپاسگزارم، سپاسی که هرگز برام روشن نمیشه به دستش میرسه یا نه
در واقع من حمیدرضا صدر رو نمیشناختم، ولی چون بیمار کنسر خیلی دیدم، برام کتاب بسیار کشش داشت، واقعا اگر هرکودوم از ما کنسر بگیریم چطور باش برخورد میکنیم، آیا بهش غلبه میکنم یا خودمون رو میبازیم؟ این کتاب رو برای تمام ادما توصیه میکنم به خصوص که درباره جامعه خودمونه و به زبان شیوایی نوشته شده.
عالی بود، قلم بسیار ساده و گیرا داستان زندگی خیلی طبقه بندی شده و با احساس بود و بسیار با ظرافت نوشته شده طوریکه ناخودآگاه همزاد پنداری میکنید با شخصیت اصلی داستان. فضای کتاب برای من خیلی جالب و ساده بود، پیشنهادش میکنم
کتابی که باعث میشه قدر زندگی کردن رو بدونید و هر لحظه لذت ببرید از زنده بودنتون، اگر اندیشه مرگ رو یه گوشه از مغزتون نگه دارید، زندگی و زنده بودن روی این سیاره رو هر لحظه تحسین میکنید
بسیار خوب و آموزنده بود خدا رحمتشان کند کتاب لحظات واقعی زندگی در برابر سونامی سرطان را به زیبایی تمام بیان میکند. رفتار دیگران، احساسات، تمایلات، انکارها، کلنجارهای درون و.... ممنون
در کل کتاب خوبی بود و من رو تحت تاثیر قرار داد مخصوصا پایان بندیش رو کە دختر عزیزشون نوشتە بودن... ولی بعضی قسمتهاش بە جزئیاتی پرداختە بود کە برای من خستە کنندە بود
کتابی بسیار زیبا و با قلمی روان و صادقانه از یک مرد بزرگ. و موخره آن نیز که با قلم زیبای غزاله خانم بود کتاب را به بهترین شکل به پایان برد. جایگاهش آرام و قرین رحمت الهی
در پایان جملهای از کتاب رو دوست دارم بازگو کنم: "طوری زندگی کنید که وقتی مرگ رسید چیزی برای بردن نیابد. "