حضور خداوند در جریان زندگی و عشق ورزیدن به او مهمترین اصل عرفان است. این اصل، اساس داستانهای موجود در کتاب در کوچه باغ عشق را تشکیل میدهد که توسط سیداکبر طباطبایی وایقان به رشتهی تحریر درآمده است. نویسنده سعی دارد از خلال داستانهای کوتاه موجود در کتاب حاضر، خواننده را به خداوند نزدیک کند.
دربارهی کتاب در کوچه باغ عشق
زندگی سرشار از جلوههای حضور خداوند است که انسانها را به اندیشیدن دعوت میکند. در این میان، عرفان بهعنوان یک مکتب فکری، به این فرآیند دامن میزند و شناخت هرچه بیشتر انسان از خالقش را محقق میسازد. ازاینرو سیداکبر طباطبایی وایقان در کتاب کوچه باغ عشق، مجموعهای از داستانهای عارفانه و عاشقانه را به رشتهی تحریر درآورده که فرصت تفکر دربارهی حقیقت را برای خوانندگان فراهم میکند.
عرفان در لغت به معنای «شناخت» است. در این سنت فکری، شهود ابزاری برای سیر و سلوک به حساب میآید. براساس اصول این مکتب، شایستگان کسانی هستند که از میان لذتهای زودگذر و ظاهری دنیا میتوانند عشق حقیقی به خالق را درک کرده و با آن یکی شوند. بااینحال باید توجه داشت که درک حقیقت هستی همراه با ایمان و عمل صالح است که رضایت خداوند را به همراه دارد.
مجموعه داستان حاضر، بهانهای برای اندیشیدن در موضوعات مختلف است که در نهایت، بذر عشق و ایمان حقیقی به خدوند را در قلب خواننده میکارد. دستاورد مطالعهی این کتاب، کسب بینشهای عمیق، پند و اندرزهایی است که انسان را در مسیر کمال یاری میکند. کتاب در کوچه باغ عشق را انتشارات زهره علوی منتشر کرده است.
کتاب در کوچه باغ عشق برای چه کسانی مناسب است؟
این کتاب به افراد علاقهمند به حوزهی ادبیات و عرفان پیشنهاد میشود.
در بخشی از کتاب در کوچه باغ عشق میخوانیم
ادیسون در سنین پیری، پس از کشف لامپ، یکی از ثروتمندان آمریکا به شمار میرفت و درآمد سرشارش را تمام و کمال در آزمایشگاه مجهّزش، که ساختمان بزرگی بود، هزینه میکرد؛ این آزمایشگاه، بزرگترین عشق پیرمرد بود. هر روز اختراعی جدید در آن شکل میگرفت تا آماده بهینهسازی و ورود به بازار شود.
در همین روزها بود که نیمههای شب از اداره آتشنشانی به پسر ادیسون اطلاع دادند که آزمایشگاه پدرش در آتش میسوزد و حقیقتاً کاری از دست کسی برنمیآید و تمام تلاش مأموران فقط برای جلوگیری از گسترش آتش به سایر ساختمانها است. آنها تقاضا داشتند که موضوع بهشکل مناسبی به اطلاع پیرمرد رسانده شود.
پسر با خود اندیشید که احتمالاً پیرمرد با شنیدن این خبر سکته میکند و لذا از بیدار کردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال تعجب دید که پیرمرد در مقابل ساختمان آزمایشگاه روی یک صندلی نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره میکند. پسر تصمیم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او میاندیشید که پدر در بدترین شرایط عمرش به سر میبرد.
ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را دید و با صدای بلند و سرشار از شادی گفت: «پسر تو اینجایی؟ میبینی چقدر زیباست! رنگآمیزی شعلهها را میبینی! حیرتآور است! من فکر میکنم که آن شعلههای بنفش به علت سوختن گوگرد در کنار فسفر به وجود آمده است. وای! خدای من، خیلی زیباست! کاش مادرت هم اینجا بود و این منظره زیبا را میدید. کمتر کسی در طول عمرش امکان دیدن چنین منظره زیبایی را خواهد داشت. نظر تو چیست پسرم؟!» پسر حیران و گیج جواب داد: «پدر تمام زندگیات در آتش میسوزد و تو از زیبایی رنگ شعلهها صحبت میکنی؟ چطور میتوانی؟ من تمام بدنم میلرزد و تو خونسرد نشستهای!»
بله


















