جک کنفیلد و مارک ویکتور هانسن در کتاب غذای جان برای نوجوانان که اثر دیگری از مجموعهی محبوب سوپ جوجه است، در داستانهایی شگفتآور به روایت سختترین قسمتهای نوجوانی و چالشهای آن میپردازند.
درباره کتاب غذای جان برای نوجوانان:
نوجوان بودن، حتی در مطلوبترین شرایط، بسیار دشوار است، چرا که این دورهی زمانی به خودی خود، بسیار حساس است. نوجوان بیجا است چرا که نه در میان کودکان جایی دارد و نه بزرگسالان او را میفهمند و به رسمیت میشناسند. او گمگشته و حیران تلاش میکند تا جایی برای خود بیابد. او به ناگهان وارد دورهای شده که همه چیز برایش کیفیت متفاوتی پیدا کرده و حالا نمیداند در این دورهی پر تب و تاب چه کار کند. این گونه است که دورهی نوجوانی برای بسیاری از ما سخت و طاقتفرسا بوده است.
چالشهای دوران نوجوانی، میتواند آنها را به سمت رفتارهای خودویرانگر، پرخوری و موارد دیگر سوق دهد. فرسودگی روح و تن، ناتوانی در برقراری ارتباط در آینده، اضطراب و افسردگی و بسیاری از مسائل دیگر تنها نمونهای از مسائلیست که تجربیات نامطلوب دوران نوجوانی ممکن است برای ما رقم بزند.
در کتاب غذای جان برای نوجوانان (Chicken Soup for the Soul: Teens Talk Tough Times)، جک کنفیلد (Jack Canfield) و مارک ویکتور هانسن (Mark Victor Hansen) بر سختترین مشکلات نوجوانان تمرکز کرده و پس از آن شیوهی غلبه بر آن را شرح میدهند. این کتاب اولین بار در سال 2008 منتشر شده و از همان ابتدا توجه مخاطبان و منتقدان را به خود جلب کرده است. این دو نویسندهی برجسته میکوشند تا ابزارهایی ذهنی به ما بدهند که از طریق بهکارگیری آن بتوانیم زندگی در دورهی نوجوانی را بهتر بفهمیم و تجربههای متفاوتی رقم بزنیم.
چه در مرحلهی نوجوانی قرار داشته باشید و چه از آن عبور کرده باشید، این اثر به شما کمک میکند که تعارضات، چالشها، وظایف و گاه بحرانهای این دوره را بفهمید. علاوه بر بررسی ابعاد روانشناختی نوجوانی، روایت داستانی هر قسمت باعث میشود با این اثر احساس نزدیکی فراوان داشته باشید.
کتاب غذای جان برای نوجوانان مناسب چه کسانی است؟
میتوان گفت این اثر شگفتانگیز مناسب همه است؛ تمامی کسانی که به شیوهای با نوجوانان در ارتباط هستند، یا خود احساس میکنند زندگی بر آنان تنگ گرفته و دیگر توان ادامه دادن ندارند، با کمک این کتاب میتوانند سفری جدید را درون خود آغاز کنند.
با نویسندگان کتاب غذای جان برای نوجوانان بیشتر آشنا شویم:
مارک ویکتور هانسن را میتوان یکی از موفقترین سخنرانان و نویسندگان حوزهی موفقیت به شمار آورد که به همراه جک کنفیلد عمدهی موفقیتشان را مدیون مجموعهی پرفروش سوپ جوجه برای روح هستند. استقبال از این مجموعه به قدری گسترده بود که تاکنون 200 عنوان از آن تالیف و به بیش از 50 زبان ترجمه شده است. از میان آثار مشترک این دو نویسنده میتوان به برندگان هرگز نمیترسند، عامل علاءالدین و قدرت تمرکز اشاره کرد. مبانی موفقیت، مرواریدهای درایت و درود بر خودم از کتابهاییست که کنفیلد به تنهایی اقدام به نگارش آنها کرده است.
جملات برگزیدهی کتاب غذای جان برای نوجوانان:
- تو خودت به اندازه هر کس دیگرى در جهان شایسته عشق و محبت خویش هستى. (بودا)
- باید از چنگال زندگىاى که برنامهریزى کردهایم، بگریزیم تا زندگىاى داشته باشیم که انتظار ما را مىکشد. (جوزف کمپبل)
- تنها شجاعتى که ارزشش را دارد آن است که شما را از لحظهاى به لحظهاى دیگر انتقال دهد. (میگنون مکلولگلین)
- اگر چیزى را دوست ندارید، تغییرش دهید. اگر نمىتوانید تغییر دهید، شیوه نگاه خود را به آن دگرگون کنید. (مارى انگلبرت)
- گاه وقتى مىخواهید برنده باشید، ناگزیرید زخمهاى مبارزه را تحمل کنید. (پترا سالواژ)
در بخشی از کتاب غذای جان برای نوجوانان میخوانیم:
اشتباه، اشتباه، اشتباه؛ کارى است که همه مىکنند. هیچکس متوجه نشد که من به خطا مىروم. در کل من واقعا بچه خوبى بودم، در پانزده سالگى، سال دوم یک مدرسهى کاتولیک را مىگذراندم و عضو افتخارى جامعه ملى بودم. سافتبال بازى مىکردم و عرض کشور را دویدم. آرزوى آن را داشتم پزشک شوم و هنوز هم دارم. اگر کسى به من مىگفت در سن پانزده سالگى باردار مىشوم، به او مىگفتم تو دیوانهاى. چرا باید کسى در یک چنین سنى چنین حماقتى بکند. راستش هنوز هم براى خودم دشوار است که باور کنم، اما اتفاق افتاد.
یازدهم اکتبر روزى بود که دخترم به دنیا آمد، به او نگاهى انداختم، در نگاه اول دوست داشتنى مىنمود، روح مرا تسخیر کرده بود. سیلانى از احساسات که پیش از این هرگز تجربه نکرده بودم. دوستش داشتم آنچنان که تنها مىتوان گفت دوست داشتنى بىقید و شرط بود. به او نگاه کردم و در قلب خویش مىدانستم نمىتوانم همه آنچه را او نیاز دارد و شایسته داشتنش است، به او بدهم. مهم نبود که تا چه حد مىخواستم که او را پر و سرشار گردانم. از منظر جسمانى و روحى و از بسیارى جهات دیگر نمىتوانستم مادر باشم، مىدانستم چه قرار است اتفاق افتد. همه عواطف را کنار گذاشتم و آنچه را بهترین براى دخترم مىپنداشتم، پذیرا شدم. تصمیم گرفتم او را به کس دیگرى بسپارم.
قرار دادن دخترم در آغوش مادر آیندهاش دشوارترین کارى بود که مىتوانستم انجام دهم. روحم به درد آمده بود حتى با آنکه اجازه داشتم باز هم دخترم را ببینم، زیرا این لطف به من شده بود که او را به کسى بسپارم که مرا از دیدار او منع نمىکرد، اما سپردن او هنوز هم برایم دردناک است. هر روز وقتى به کاتلین مىاندیشم، احساس مىکنم درونم آتش مىگیرد. تنها امیدم این است وقتى او بزرگتر شد بداند چقدر دوستش دارم، او را بیش از هر چیزى در دنیا دوست مىدارم. امروز نخستین کریسمس دخترم است. نمىخواهم در شادى یک چنین روزى با او شریک شوم و نقش سانتاکلوز را بازى کنم و هدایایش را برایش باز کنم (او تنها دو ماه دارد). در واقع نمىخواهم نخستین گام برداشتن او را ببینم و نخستین کلامى را که از دهان او خارج مىشود، بشنوم. نمىخواهم در اولین روز مهدکودکش از او عکس بگیرم؛ آنگاه که او براى مادرش گریه مىکند، مادرى که من نخواهم بود. در اعماق قلبم مىدانم انتخاب درستى داشتهام. تنها از صمیم دل آرزو مىکنم این انتخابى باشد که جز آن چارهاى نداشتم.
بله


































