اگر کسی شما را مجبور به خواندن یک کتاب حوصلهسربر کند چه میکنید؟ ژانومه کوپونس در کتاب عمرا اگر این کتاب را بخوانم! ماجرای بچهای به نام جولز را روایت میکند که به دلیل نمرات پایین در درس ادبیات، باید کتابی را که دوست ندارد بخواند. اما این یک کتاب معمولی نیست...
درباره کتاب عمرا اگر این کتاب را بخوانم!
کتاب عمرا اگر این کتاب را بخوانم (No llegiré aquest llibre) اثر ژانومه کوپونس (Jaume Copons) داستانی فانتزی و آموزنده دربارهی پسری به نام جولز است که بعد از دریافت کارنامهاش در مدرسه، متوجه میشود در درس زبان و ادبیات نمرات بسیار کمی گرفته است. بههمینخاطر معلم از او میخواهد برای پیشرفت در این درس، یک کتاب بخصوص بخواند. جولز با بیمیلی و ناراحتی و البته به خواست معلم به دفتر میرود و در آنجا کتابی را دریافت میکند که مجبور است آن را یک هفتهای بخواند. هرچقدر جولز سعی میکند از زیر بار آن در برود فایدهای ندارد و دست آخر با کتاب به خانه باز میگردد.
بعد از شروع به خواندن کتاب، از همان خط اول شروع به ایراد گرفتن میکند و غرغرعایش تمامی ندارد. تا اینکه لیا، شخصیت اصلی کتاب جولز، تصمیم میگیرد از داخل کتاب بیرون بیاید و با او بحث کند که آخر چرا اینقدر ایراد میگیرد؟
کتاب عمرا اگر این کتاب را بخوانم! با لحنی کودکانه و زیبا نوشته شده است و اگر میخواهید به کودک خود آموزش دهید که بهانهگیری راه درستی برای رسیدن به خواستهها نیست میتوانید این کتاب را برای فرزندتان بخوانید. ژائومه کوپونس در قالب داستانی کوتاه و دوستداشتنی به کودکان یاد میدهد چگونه صبوری و البته تلاش را بیاموزند و با دیگران خوشرفتاری کنند.
تصاویری که در کتاب عمرا اگر این کتاب را بخوانم! استفاده شده است به فهم بهتر کودکان کمک میکنند.
این کتاب به همت نشر پرتقال و ترجمهی سعید متین روانهی بازار شده است و میتوانید از خواندن آن لذت ببرید.
کتاب عمرا اگر این کتاب را بخوانم! مناسب چه کسانی است؟
این کتاب مناسب کودکان 3 تا 7 سالهای است که علاقهمند به خواندن داستانهای آموزنده هستند.
با ژانومه کوپونس بیشتر آشنا شویم
ژانومه کوپونس در سال 1966 در بارسلون اسپانیا متولد شد. او از پیشکسوتان صنعت تلویزیون بهشمار میرود و تابهحال بیش از چهل کتاب برای کودکان نوشته است. از جمله آثار کوپونس میتوان به «مجموعهی آگوس و هیولا»، «ربات جنگلی»، «خوک ابرقهرمان» و ... اشاره کرد. البته کوپونس بیشتر آثارش را به زبان اسپانیایی مینویسد. علاوهبراینها او به پیشهی معلمی مشغول است و به کودکان آموزش میدهد.
در بخشی از کتاب عمرا اگر این کتاب را بخوانم! میخوانیم
اگر غروب روزهای تعطیل این قدر کسلکننده نبود...
اگر برادرم چند هزار کیلومتر دور از خانه مشغول تحصیل نبود، اگر من نرفته بودم توی اتاقش، اگر توپ راگبی گرد بود (همهی توپها در اصل باید این جور باشند)، اگر یک ذره شانس داشتم...
اما دیگر کار از کار گذشته بود و پشیمانی هیچ سودی نداشت. اتفاقی بود که افتاده بود.
طبق معمول غروبهای طولانی روزهای تعطیل، حوصلهام بدجوری سررفته بود و رفتم توی اتاق برادرم، با اینکه این کار برایم غدغن بود. بعد، گفتم ببینم آن جا چی پیدا میکنم، با اینکه این کار هم برایم غدغن بود. قبل از اینکه از اتاق بروم بیرون، نمیدانم چرا، با تمام قدرتی که میتوانستم توی پای راستم جمع کنم، توپ راگبیای را که توی اتاق بود شوتیدم.
بله






















