زینب موسوی و ابراهیم قنواتی در کتاب شیرینتر از رطب، قصههای محلی و جذابی را که سالهاست میان مردم هندیجان رواج دارد برای کودکان و نوجوانان گردآوری کردهاند تا از این گنجینهی ارزشمند لذت ببرند. هر آنچه که به دنبالش هستید از جمله اندرز، جادو، ماجراجویی و... در این کتاب وجود دارد.
دربارهی کتاب شیرینتر از رطب:
قصهها میراث گرانبهای گذشتگان هستند؛ میراثی که شما را با سبک زندگی، آرزوها و اهداف آنان آشنا میسازد. این افسانهها نشاندهندهی غمها، شادیها، باورها و امیدهای مردم این سرزمین هستند. مردم این فرصت را پیدا میکنند تا در این قصهها عدالت را بیابند و به فرمانروایان خود درس نیکوکاری بدهند.
شما هم میتوانید برای شناخت هویت فرهنگی خود دست به کار شوید و در لابهلای این قصهها، گمشدهی خود را پیدا کنید. حکایتهای مردم هندیجان (جنوب شرقی استان خوزستان) عمری به درازای رودخانهی زهره دارد و سالهاست در سینههای مردم این دیار جاریست. در میان این قصهها سادگی، عشق، احترام به طبیعت و صمیمیت موج میزند و روح شما را تازه میکند.
مردمان این خطه از ایران زمین، بسیار سختکوش هستند و راز زندگی را در دل افسانهها سینه به سینه منتقل کردهاند و اکنون در اختیارتان قرار دادهاند و شما را بیواسطه به اجدادتان وصل میکنند.
زینب موسوی و ابراهیم قنواتی با انتخابهایی هوشمندانه و دقیق این میراث فرهنگی ارزشمند و کهن را جمعآوری کردهاند تا شما هم به کمک این حکایتها مسیر زندگی را پیدا کنید و از آن لذت ببرید.
کتاب شیرینتر از رطب مناسب چه کسانی است؟
اگر به افسانهها و حکایتهای کهن ایرانی علاقه دارید، کتاب حاضر بهترین گزینه برای شما محسوب میشود. این مجموعه قصههایی از مردم هندیجان را در اختیار کودکان و نوجوانان قرار میدهد که در بسیار سرگرم کننده و آموزنده هستند.
در بخشی از کتاب شیرینتر از رطب میخوانیم:
زنی بود که سه فرزند پسر داشت. تصمیم گرفت ابتدا برای پسر اولش همسری انتخاب کند. پدرشان مرده بود. پسر اول را که زن داد، شب اول، وقتی عروس را به حجله آوردند، زن (عروس) به شوهرش گفت که تو مادر داری؟ پسر گفت: «بله.» عروس ادامه داد: «اگر میدانستم که مادری داری، با تو ازدواج نمیکردم.»
پیرزن که پشت در گوش میداد، صدای آنها راشنید. صبح که شد، به پسرش گفت: «از اینجا برو.» پسر گفت که من دیشب ازدواج کردهام و اجازه بده چند روزی اینجا بمانیم، اما مادر گفت: «نه، باید بروید.» پسر اول رفت. مدتی گذشت، پیرزن پسر دومش را هم زن داد. در همان شب عروسی، پیرزن طبق عادتش پشت در فال گوش ایستاد تا ببیند که اینها چه میگویند. وقتی گوش میگرفت، شنید که این عروس هم از پسرش میپرسد که مگر تو مادر داری؟پسر گفت: «بله.» عروس گفت: «اگر میدانستم مادر داری، همسرت نمیشدم.» پیرزن همهی حرفها را شنید و متوجه شد که پسرش هم فقط گوش میدهد و جوابی نمیدهد. با خود گفت که این عروس برای من شر میشود. صبح که شد، به این تازه عروس و داماد هم گفت: «باید از اینجا بروید.» هرقدر پسرش خواهش کرد، مادر نپذیرفت و میگفت من حوصله و تحمل جدل را ندارم. این پسر هم رفت. مدتی گذشت و اینبار برای پسر سومش زن گرفت. باز هم طبق عادتش پشت در فال گوش ایستاد.
از قضا تا این عروس هم میپرسد پیرزنی که در خانه میچرخد، کیست. پسرگفت: «مادرماست.» پرسید: «مگر تو مادر داشتی؟»
بله


















