گاهی احساس تنهایی، از هر حس دیگری بدتر است. این را میتوانیم خیلی راحت از زندگی دلسی، شخصیت اصلی کتاب تقصیر باران نیست، اثر لیندا موللی هانت، متوجه شویم. این رمان که به پرفروشترین اثر نیویورکتایمز تبدیل شده است، به ما میآموزد که چگونه میتوانیم در مقابل تنهایی و دیگر سختیهای زندگی بایستیم و مثل دلسی همهی چیزهای ناخوشایند را تغییر دهیم.
دربارهی کتاب تقصیر باران نیست
گاهی در زندگی، مشکلات مانند بارانی یکنواخت و طولانی، بر سر آدم فرومیآیند و باعث میشوند که مسیر زندگی، آنطور که باید و شاید پیش نرود. اگر داستانهای دلسی را بشنویم، متوجه میشویم که او نیز، در چنین شرایطی قرار دارد؛ اما آیا شرایط، همیشه، به همین منوال خواهد ماند؟
کتاب تقصیر باران نیست (Shouting at the Rain)، روایت قصهی زندگی دلسی است؛ دختری که اکنون، بیش از پیش، احساس تنهایی میکند. دلسی با مادربزرگ مهربان خود زندگی میکند؛ اما یک چیز، همیشه قلب او را آزار میدهد: اینکه در کودکی، مادرش او را رها کرده است؛ بدین ترتیب، این اتفاق، باعث شد همه چیز در دنیا، برای دلسی، تغییر کند و چهرهای جدید به خود بگیرد؛ چهرهای که همیشه مانند زمانی که باران میبارد، ابری و گرفته است. دلسی همچنین به تازگی، بهترین دوست خود را نیز از دست داده؛ یا اگر بخواهیم بهتر بگوییم، دوستش او را ترک کرده است؛ بنابراین سایهی تنهایی، بیش از پیش بر زندگی او سنگینی میکند.
لیندا موللی هانت در اثر جذاب و پرکشش خود نشان میدهد که چگونه دلسی به کمک همسایههای مهربان و دوست جدیدش، رونان، با مشکلات خود مواجه میشود و مانند یک قهرمان، به مقابله با آنها میپردازد. او که از زندگی، جز یک خانوادهی معمولی چیزی نمیخواهد، سعی میکند جهانی را برای خود بسازد، که مانند رویاهایش از یک زندگی خوب است.
غم و شادی، تنهایی و دوستی، عشق و تنفر و سرسختی، همه در کتاب تقصیر باران نیست، گرد آمدهاند تا داستانی را بسازند که ما را در خود غرق میکند؛ داستانی که پیشنهاد میشود هرگز خواندن آن را از دست ندهید.
جوایز و افتخارات کتاب تقصیر باران نیست
- کتاب پرفروش نیویورکتایمز
- نامزد جایزهی گودریدز سال 2019
نکوداشتهای کتاب تقصیر باران نیست
- این کتاب، علاوه بر آنکه داستان دلسی را به شیوهای جذاب تعریف میکند، سبک زندگی مردم بومی ساحلنشین را نیز به تصویر میکشد. این اثر، مانند لیموناد، حال و هوای شیرین و تابستانی دارد. (Booklist)
- دلسی، دختری سرسخت و بیپروا است. هانت با نثری شیرین و تاثیرگذار، به ماجراجوییها و مشکلات دلسی میپردازد. اشتیاق برای داشتن خانواده و درنهایت، درک او از اینکه همیشه چنین خانوادهای داشته است، این رمان را به کتابی باارزش برای خواندن تبدیل میکند. (Publishers Weekly)
- شخصیتپردازی گیرا، کاوش دربارهی اینکه دوستان واقعی چگونه با هم رفتار میکنند و معنای واقعی خانواده، در این داستان با هم ترکیب شده و آن را به اثری جذاب تبدیل کردهاند. کتاب تقصیر باران نیست، داستان اهمیت عشق و لزوم غلبه بر احساس از دست دادن است. (Kirkus Reviews)
- در کتاب تقصیر باران نیست، دوستی دلسی و رونان واقعبینانه و لذتبخش است. دلسی یک قهرمان سرسخت و مستقل است که با درگیریها و مسائل خود مواجه میشود. (Horn Book)
کتاب تقصیر باران نیست، مناسب چه کسانی است؟
این اثر مناسب ردهی سنی بالای 12 سال است. همچنین اگر دنبال داستانی هستید که دیدگاه شما را به زندگی تغییر دهد، این کتاب خواندنی را از دست ندهید.
با لیندا موللی هانت بیشتر آشنا شویم
لیندا موللی هانت (Lynda Mullaly Hunt)، نویسندهی آمریکایی است که آثارش به حوزهی کودک و نوجوان تعلق دارند. او که به پرفروشترین نویسندهی نیویورکتایمز تبدیل شده است، جوایز متعددی را به واسطهی رمانهایش در کارنامهی خود دارد. از کتابهای دیگر او میتوان به «ماهیها پرواز میکنند!» و «یکی برای خانوادهی مورفی» اشاره کرد.
در بخشی از کتاب تقصیر باران نیست میخوانیم
مامانی تکیه میدهد به صندلی ماشین و میگوید: «وای خداجون، روز اولی که همدیگه رو دیدین خوب یادمه. اون روز مجبور بودم تو رو هم با خودم ببرم سر کار. مامانش لطف کرد و مراقب تو بود. تو و برندی توی همون بچگی روی یکی از صندلیهای بزرگ آدیرونداک کنار هم نشستین. از اونموقع عین مربا و کرهی بادومزمینی با هم جفتوجورین.»
میخندم. «مامانی، کی خواسته مربا و کرهی بادومزمینی باشه؟ اینجوری که جفتشون عاقبت خوبی پیدا نمیکنن.»
مامانی دوباره سرش را به اینطرف و آنطرف تکان میدهد و ماشین را پارک میکند. رو میکنم بهش و میگویم: «میتونم برم؟»
«آره، اما تو رو خدا هردو طرف رو نگاه کن.»
همینکه پاهایم میرسند به پیادهروی قرمزرنگی که به سیساید منتهی میشود، صدای برندی را میشنوم. بلند میگوید: «دِلس!» و از پشت یک میز پیکنیک بلند میشود. با اینکه هنوز ساعت نُه نشده، هوای آنجا بوی کِرِم ضدآفتاب و زغالِ سوخته میدهد. بالاخره تابستان شد.
از روی چمنها میدوَم. همدیگر را بغل میکنیم و بالا و پایین میپریم. میگوید: «وای خدا! حالت چطوره؟ خییییییییلی خوشحالم میبینمت.» بعد یک قدم میرود عقب. «وای دِلس! امسال قدت بلندتر شده.»
«واقعاً؟» و بعد متوجه میشوم برندی از من بزرگتر به نظر میرسد؛ آرایش کرده، کیفدستی گرفته دستش و از آن لباسهایی پوشیده که توی مغازههای کوچک پیدا میشوند، نه مغازههای بزرگ. بهخاطر تیشرت رنگورورفتهی ماراتن بوستونم کمی خجالت میکشم؛ البته این بهترین جنسی بود که پارسال تابستان توی حراج جنسهای دست دو پیدا کردم. اما برندی لبخند میزند و من خوشحالم که میبینمش.
میگوید: «من سطلهامون رو آوردهام.» و این حس توی دلم پخش میشود: او همان برندیِ قدیم است.
از وقتی مهدکودکی بودیم، هر تابستان با هم صدف و سنگ جمع کردهایم، چسب و رنگشان زدهایم تا باهاشان مجسمه بسازیم.
بله






















