کتاب رویای زندگی من نوشته مژگان بنی هاشمی، داستان زندگی روزمره و خاطرات گذشته زنی به نام رویا را بازگو میکند. داستان از جایی آغاز می شود که حمید و سه فرزندش به تازگی به خانهای در همسایگی خانه رویا نقل مکان کردهاند. کم کم رابطهای صمیمانه میان نگین، فرزند بزرگ حمید، و رویا شکل میگیرد که این صمیمت بین آنها سرآغاز ماجراهای بعدی کتاب است.
مطالعه کتاب رویای زندگی من مناسب چه کسانی است؟
مطالعه این کتاب به کسانی که از خواندن رمان ایرانی با مضامین عاشقانه و خانوادگی لذت میبرند، پیشنهاد میشود.
در بخشی از کتاب رویای زندگی من میخوانیم:
از طرز برخورد آقاجون فهمیدم هوا خیلی پسه و سریع خودم رو به آشپزخونه رسوندم و منتظر شدم تا برای آوردن چایی صدام کنن. در باز شد و صدای خوشوبش سلام و احوالپرسیشون رو شنیدم. احساس کردم چقدر دلم برای بهرام تنگ شده.
داشتم استکانها رو توی سینی مرتب میکردم که صدای خداحافظی و به هم خوردن در خونه اومد. در جا خشکم زد. رضوان با ظرف میوه وارد آشپزخونه شد و گفت: «چرا اینجا ایستادی، بیا کمک کن مهمونخونه رو مرتب کنیم.»
آخه آقا... !
- رفت بخوابه.
- چه زود، بدون شام؟
- چه میدونم! گفت خوابش میاد.
«ریحانه با پیشدستیها وارد شد و رو به رضوان گفت: «براش تعریف کردی چی شد؟» نگاهم را به دهان رضوان دوختم. رضوان با خونسردی گفت: «چیزی نشد که... . آقاجون از پسره پرسید چیکارهای؟ اونم گفت فعلاً بیکارم. تازه دیپلم گرفتم و دنبال کار میگردم.
آقام هم گفت: «پس بفرمایین هر وقت کار پیدا کردین، تشریف بیارین تا صحبت کنیم.»
- خوب بعدش؟
- البته پسره خواست حرف بزنه که پدرش تو صحبتش پرید و گفت: «ببخشید حاج آقا مزاحمتون شدیم.» بعد همگی خداحافظی کردن و رفتن.
بله


















