از آنجایی که خیلی به داستانهای پلیسی علاقه دارم، از خواندن این کتاب لذت بردم. نویسنده بسیار ماهرانه فریبم داد، چرا که اواسط قصه خیال کردم ماجرا را فهمیدهام، اما داستان جور دیگری پیش رفت و بسیار پیچیدهتر از آن چیزی بود که ابتدا فکر میکردم. به نظرم خیلی رازآلود و گیرا داستان را روایت کرده بود. اصلا نمیتوانستم خواندن کتاب را متوقف کنم. نکتهای که برایم بسیار جالب توجه بود، این بود که آنه در تمام داستان ریچارد را پدر خود میدانست، اما زمانی که دست ریچارد برایش رو شد، نویسنده با ظرافت بسیار گفته بود «پدرش، در واقع پدرخواندهاش».. انگار با کنار رفتن پرده و فاش شدن واقعیت، فاصلهی زیادی میان او و ریچارد افتاده بود. و پایان داستان هم برایم دور از انتظار بود، گرچه آنه از بیماری روانی رنج میبرد، اما چند بار در طول داستان خیال کردم به پایان اتفاقات رسیدهام، اما نویسنده حرفهای باز هم غافلگیری دیگری برایم در چنته داشت.
اسپویل:
کتاب قشنگی بود در مورد زوجی بود که خانواده دختره مخالف ازدواج اون با یه پسر معمولی بود چون خودشون پولدار بودن وقتی ازدواج میکنن بچه دار میشن و زنه افسردگی بعد زایمان میگیره یه شب برای مهمونی به خونه همسایشون میرن و بچه رو تنها میزان وقتی به خونه برمیگردن میبینن که بچه رو دیدین و به پلیس خبر میدن و کارآگاه دنبال حقیقت میوفته و بعد متوجه میشن که شوهرش بچشو دزدیده ولی آخر داستان متوجه میشن این یه بازی بود کارآگاه به دنبال این قضیه میوفته تا بتونه بچه رو پیدا کنه از همه بازجویی میکنه بعد از مدتی بچه درد با اونا در تماس میشه و میگه اگه بچتونو میخواید باید اول بهم پول بدید و چون پدر مادر دختره پولدار بودن پول و جور میکنن و پدر بچه به جایی که قرار بود میره که پولو بده و بچه رو پس بگیره و به بقیه میگه به پلیس چیزی نگن وگرنه بچه رو بهشون نمیدن مرده وقتی اونجا میرسه پول بده بچه رو بگیره با چوب میزنن سرش و بیهوش میکنن پولارو با بچه برمیدارن و فرار میکنن وقتی دختره میبینن خبری از شوهرش نشد با پلیس تماس میگیره و همه چی و میگه وقتی کارآگاه اونجا میرسه پدر بچه رو تنها پیدا میکنن که بچه پیشش نیست و به خونه بر میگردم وقتی برمیگردن خانواده دختره به خونشون میره و بعد از مدتی پدر ناتنی دختره زنگ میزنه به دامادش و میگه آدم دزد باهاش تماس گرفته و گفته باید پول بیشتری بدن تا بچه رو بهشون بده و میخواد پول بیشتر بده تا بتونه بچه رو بگیره پسره طاقت نمیاره به زنش میگه و به خونه پدرش اینا میرن دختره شروع میکنه به گشتن اونجا دنبال بچش میگرده و پیداش نمیکنه تصمیم میگیره شوهرش ولکنه و پیش پدر و مادر بمونه همون شب میبینه که پدرش نصف شب با یه کیف داره به دل جنگل میره و تصمیم میگیره دنبالش کنه وقتی که.
برای اولین بار در زندگیم باید بگم که کتابی خوندم که فیلمش ازش بهتر بود. سریال بازنده که اقتباسی از این داستانه پیچیده تر و دارک ترش کرده و حس نابودی قشنگ تری میده. بازی سارا بهرامی و صابر ابر هم در نقش انه و مارکو واقعا خیلی خوبه. من لحن داستان و دید سوم شخصش رو دوست نداشتم از این که کارآگاه هم همه چیز رو از عالم غیب میدونست خیلی خوشم نمی اومد. البته پیچش های داستانی و تعلیق خیلی خوبی داره ولی طرز بیانش یه مقدار خسته کننده اس البته شاید چون من فیلمش رو دیدم به نظرم این طور میاد. در کل داستان اصلی پر پتانسیل و خوبه ولی انگار پرداخت ضعیفی داره در نهایت حتما غافل گیرتون میکنه و پیشنهاد میکنم حتما سریال بازنده رو هم تماشا کنید.
کتاب خوبی بود. ترجمه خوبی هم داشت. داستان راجب دزدی یک کودک ۶ماهه بود... یه طرف داستان مادری بود که افسردگی داشت و هنگام نوجوانی بیماری روحی و پدری که مشکلات مالی زیادی داشت... خانواده دختر پولدار بودن.... داستانی معمایی آمیخته با خیانت و دروغ.... روند داستان کمی خسته کننده بود اما جوری نبود که میخوای بخونی.. تقریبا اواسط کتاب میشد حدس زد ماجرا رو..... پایان جالبی. داشت ولی خوب من زیاد به پایانش علاقه نداشتم چون معتقدم قتل آدم حتی بد چیز جالبی نیست.... میتونست شخصیت داستان یکم معقولانه تر رفتار میکرد گرچه از بیمار روانی انتظاری نیست!!
بدون اسپویل
دید سوم شخص کتاب رو دوست نداشتم و با توجه به اینکه توی داستان های جنایی نویسنده میخواد داستان رو مخفی نگه داره، روایت سوم شخص زیاد انتخاب منطقی ای نیست اما جدای از این ایراد کتاب خیلی جالبیه و ارزش خوندن داره، بعضی جا های کتاب ریتم کند میشه و بنظرم نویسنده زیادی توضیح داده اما در کل راضی کننده بود و پیشنهاد میکنم بخونید. ترجمه هم روان و خوب بود و ایراد نگارشی خاصی بجز یکی دو مورد ندیدم. اما به شخصه خودم کتابای مک فادن رو بیشتر میپسندم نسبت به این کتاب، واقعا جنایی نویس خوبی هست.
چطور میشه یه پدر ومادر بچه شش ماهه خودشون رو تو خونه تنها بذارن وبرن مهمونی😮اونم یه مهمونی شام ساده همسایه نه یه عروسی یا مهمونی بزرگ خانوادگی که رفتن بهش تقریبااجباری باشه😧این سوژه این رمان پراز فراز ونشیب وهیجانی وجذاب. مارکو و آنه زن وشوهری هستند که کورا دختر شش ماهه زیباشون رو شب خونه تنها میزارن وبه خونه همسایه کناری مهمونی میرن و وقتی بزمیگردن میبین در خونه باز و بچه نیست. این سرآغاز اومدن پلیس و روشن. شدن رازهای تاریک آنه و مارکو هستش.
بی شک کتاب های معمایی جنایی بهتر وپر کشش تری نسبت به این داستان در کتابراه هست که اصلا داستان این کتاب قابل مقایسه با آن ها نیست و تمامی این گونه داستان ها تذکر این موضوع مهم در زندگی ما انسان هاست که حتما دایره دوستان ونزدیکان رو با وسواس ودقت انتخاب کنیم
کتاب جالبی بود درژانر جنایی هرچند بعد از وسط کتاب میشد تشخیص داد مجرم کیه توی این کتاب هم مثل اکثر رومانهای خارجی به خیانت نسبت به همسر میپردازد انگار این ماجرا در غرب خیلی رواج پیدا کرده که اکثر نویسندهها مثل یک دقدقه پنهان در آثارشون اون روبیان میکنند
من اثر اصلا انتظارش را نداشت رو خوندم و واقعا جالب و غافل گیر کننده نوشته شده بود ولی این کتاب از اول خسته کننده بود اصلا آدم رو جذب نمیکرد به این دلیل که از اول میتونستی حدس بزنی پشت همه این ماجراها پدر آنه است
با تشکر از نویسنده عزیز… کتاب معمایی و پلیسی جالبی بود غلط املایی هم نداشت خوشبختانه😄 بعضی جاها توضیحات اضافه و حوصله سربر داشت. ولی در کل غافلگیری زیاد داشت و اینکه نمیشد حدس زد که چه اتفاقاتی قراره بیوفته …
کتاب جالب سرگرم کننده و هیجان انگیز بود و هرچه جلوتر میرفتم علاقه به خواندن را بیشتر میکرد موضوعش جدید بود و اصلا قابل حدس نبود که کار چه کسی بوده، نثر روان و ترجمه خوبی داشت، توصیه میکنم بخوانید.
با سلام کتاب جالبی بود ولی یک کمی حاشیه رفته بود من همیشه وسط خواندن معمولا حدس میزنم که مجرم کیه این رو هم حدس زدم شوهرش قاتل هست ولی در آخر معلوم شد زنه هم از شوهرش قاتل تره