کتاب یک شاخه گل، یک قطره آب گزیدهای از اشعار ایمان جعفری نسب است که با احساساتی ناب و خالص سروده شدهاند.
با کمی تامل در جهان مادی جلوههای بسیاری از زیبایی را میبینیم. به آسمان آبی بنگرید که خورشید درخشان در آن میتابد و زیبایی روز روشن را میآفریند، به هنگام تماشای این جلوهی زیبا احساسی خاص که نشات گرفته از زیبایی دوستی ذاتی بشر است به شما دست میدهد.
اگر با چشم دل به صلابت کوه و تلاطم دریا بنگرید، زیبایی را مشاهده خواهید کرد. در اشرف مخلوقات که خداوند پس از خلقتش به خود آفرین گفت و او را جانشین خود در زمین نامید، مایههایی وجود دارد که گرچه با تلاش، خودسازی و استفاده کامل از آنها نمیتوان «الله شد» ولی میتوان «کلیم الله شد». خداوند تبارک و تعالی پس از خلقت انسان به یکی از ویژگیهای برجسته او اشاره میکند و میفرماید: «به او بیان آموختم».
بیان طرق مختلف دارد، زیباترین آنها شعر است که مانند هر سخنی، اگر از قلبی پاک و بیآلایش باشد دلهای صاف را تحت تاثیر قرار خواهد داد.
ایمان جعفری نسب شاعر شهیری نیست، بلکه جوانی است که آتش درونش چنان سرکش بوده که توانسته است سر ضمیرش را در اشعاری نغز و زیبا آشکار سازد. او با زبان دل سخن گفته و اکنون نخستین تجربهاش را تقدیم به صاحبدلان میکند.
در بخشی از کتاب یک شاخه گل، یک قطره آب میخوانیم:
بیخود شدم به سر کشی و مستی
غافل شدم ز خویش و غیر و هستی
رفتم به سر، راه نرفته با پا
گفتم به خود در التهاب مستی
ای خوش خبر تا انتها دوان رو
ور نه تویی همان بیدل که هستی
آمد صدا ز غیب در سکوتم
ای مدعی، شیدای ما تو هستی؟
گفتم منم شیدای بی توقع
سائل به لحظههای ناب مستی
لیکن ندارم ای خدای شیدا
جز مستی از این کائنات و هستی
هیچم نخواهمت بجز وصالت
آن هم به گاه ضجههای مستی
گفتم قبول درگهت شدم من؟
گفتا یقین شیدای ما تو هستی
بله


















با این مطلع،
احتمالا دل من گمشده است...