کتاب الفبای سرنوشت نوشتهی صدیقه رنجبران، داستانی عاشقانه و عاطفی است که با پرداختن مناسب به شخصیتها و توصیف عمیقترین احساسات و افکار آنها شما را مجذوب خود خواهد کرد.
در بخشی از کتاب الفبای سرنوشت میخوانیم:
من با پدر و مادر و خواهرم رفتیم به شهر و در آنجا پدرم مشغول به کار شد. من هم درسم را ادامه دادم و معلم شدم و در همین بین یکی از دوستان پدرم مرا برای پسرش خواستگاری کرد و او پزشک بود و با من دوازده سال تفاوت سنی داشت و چون پدرم سختگیر بود من هم قبول کردم و ازدواج کردم و او اسمش جمال بود و اخلاق تندی داشت و خیلی جدی بود و ما زندگی مشترک خودمان را شروع کردیم و تن به قضا و قدردادم. ولی در خلوت دلم آشوب بود، آشوبی که مرا میسوزاند و خاکستر میکرد. هیچکس اطلاع از حال من نداشت و تا حدودی ازدواج من اجباری بود.
روحم همیشه آزرده بود گاهی افسرده میشدم و هیچچیز خوشحالم نمیکرد. دلم پیش محمد علی بو دوستش داشتم و به سادگی و صداقتش ایمان داشتم ولی آنچه که در همسرم میدیدم چیز دیگری بود به تجملات فکر میکرد، برایش پول بیشترین اهمیت را داشت بیشتر موقع تنها بودم و او برای پول کار میکرد. هفتهای چند روز را به مدرسه میرفتم و تدریس میکردم، کمتر میخندیدم و غم سنگینی در دلم مرا آزار میداد. بیشتر موقع مریض میشدم و دردهای عجیب به سراغم میآمد. سر درد ناراحتی قلبی و علت بیماری را دکترها نمیتوانستند تشخیص بدهند. وضع مالی ما خیلی خوب بود و طلا و جواهرات بیش از حد داشتم. ولی حتی یکبار هم استفاده نمیکردم. خانه پر از اشیای گرانقیمت و فرشهای نفیس بود اما برای من زندانی بیش نبود. هیچ نمیدانستم چه میخواهم و به فکر میرفتم.
بله
















