محمدرضا کلان فریبایی در کتاب تحول و دلواپسی در تاریخ اسلام رویکردی را بررسی کرده است که در شیوه صدور اسلام میتواند تهدیدها را به فرصت تبدیل کند و تحول زیادی در میان جنبشهای اسلامی بیافریند.
نوگرایی پیوسته در جهان اسلام و جوامع اسلامی، از زمان تاسیس وجود داشته است؛ به ویژه در دویست سال اخیر، جهان اسلام در مواجه با تمدن معاصر غرب، نوگرایی در میان نخبگان و روشنفکران را بیشتر تجربه کرده است. نخبگان سیاسی در جهان اسلام بهعنوان یک آرمان به دنبال اصلاح عرصههای سیاسی، اجتماعی و سپس فرهنگی و اقتصادی بودهاند. در سده اول تاریخ اسلام، تقابل دو جریان اصلی در برابر یکدیگر، همواره انرژی جامعه را فعال کرد. پیامبر اکرم در زمان حیات خود موفق شد، دولت مدینة النبی را با مشارکت بیست قبیله قریش و چند قبیله انصار مدینه، ساماندهی کند و تمدن اسلامی را بر اساس ارزشهای اصول اسلامی با مشارکت حداکثری بنیانگذاری کند.
بعد از رحلت آن حضرت، تعارض در عرصه سیاسی و تاکید قبایل بر سهمخواهی، روند حرکت نظام سیاسی جامعه را بحرانی کرد و تفرقه و اختلاف را دامن زد. در این میان جریانی که خواهان استمرار حاکمیت نظام الهی بود، همواره تلاش کرد با اصولگرایی مبتنی بر قرآن و سنت پیامبر اکرم، جامعه اسلامی نو تاسیس را به عنوان اقلیت درجهان اسلام به سمت آرمانهای اسلامی سوق دهد. در مقابل، جریان دوم خواهان تفسیر آزادی خواهانه از مکتب اسلام بود و تلاش کرد با تمسک به قرآن به عنوان تنها منبع نجات بخش، سیاستهای خود را در عرصه حاکمیت اجرایی کند. به همین علت نظام سیاسی خلافت که اکثریت جهان اسلام را تشکیل میدهد بهعنوان نظریه سیاسی جدید، در جامعه اسلامی پایهگذاری شد.
در طول تاریخ اسلام، حوادث بسیار مهم و متعددی در دل دو جریان اقلیت و اکثریت یاد شده به وقوع پیوسته و حوادث پُرهزینهای رخ داده است. در فرایند انفکاک و اصطحکاکهای دو جریان یاد شده، جریان سومی نیز با هدف ایجاد نظام استبدادی و سلطنتی، مبتنی بر مبانی بروندینی از سوی بنی امیه شکل گرفت که ناسازگاری خود را با دو نظریه سیاسی ولایت و خلافت، ظهور کرد. سیاست فتوحات قهری، در تقویت کارکرد، نظریه خلافت و سپس نظام سلطنت، به منظور گسیل انرژی اصلی جامعه به سمت مناطق فرامرزی و درگیر شدن با مشکلات در بیرون از جامعه اسلامی، بسیار موثر شد و استراتژی اصلی خلفا تلقی گردید. به اعتقاد محمدرضا کلان فریبایی، سیاست فتوحات قهری تضاد آشکاری با مبانی قرآن و سنت پیامبر اکرم داشت و بحران صدور اسلام را در ابعاد بین المللی فراهم ساخت؛ به گونهای که جهان اسلام هنوز، گرفتار چالشهای آن است.
محمدرضا کلان فریبایی در دوازده فصل تحلیل کاملی از کلیات تاریخ، تحلیل روشمند صدور و گسترش اسلام، تشکیل دولت در اندیشه سیاسی اسلام، دفاع و جهاد و ... ارائه داده و در پایان هر فصل پرسش و فعالیتهایی علمی را نیز مطرح کرده است.
در بخشی از کتاب تحول و دلواپسی در تاریخ اسلام میخوانیم:
در بحث پیرامون «تحولات اجتماعی» دو پرسش مطرح است: یک پرسش در زمینه ویژگی معرفتشناسی و روش شناختی مطالعات مربوط به انقلاب و تحولات اجتماعی و پرسش دیگر در زمینه عوامل محرک تغییر و تحولات اجتماعی است. دراینباره که بحث مربوط به «تغییر و تحولات اجتماعی» در کدام رشته از شاخههای علوم انسانی و اجتماعی بررسی میشود، تا کنون پاسخ روشنی داده نشده است. دانشمندان رشتههای مختلف، تغییر اجتماعی را از وجوه گوناگون بررسی کردهاند. فلاسفه سیاسی از منظر «خیر و شر» و تامین سعادت انسانی به سیاست و قدرت مینگرند؛ در جایی که تامین خیر، عدالت، آزادی و سعادت به خطر افتد، اطاعت از قدرت را جایز نمیدانند و برخی از آنها توصیه به انقلاب اجتماعی میکنند. کسانی مانند جان لاک، ژرژ سورل و ژان پل سارتر، در همین گروه قرار میگیرند.
از میان متفکران مسلمان میتوان از آیتالله نائینی، امام خمینی و مرتضی مطهری یاد کرد. فقهای مسلمان نیز همواره نگاه هنجاری و ارزشی به انقلاب داشته و دارند. گروه دیگر از دانشمندان از زاویه جامعهشناسی سیاسی به تغییرات ساختاری نگریستهاند. نظریه «بسیج سیاسی» چارلز تیلی که در اصل مأخوذ از نظریه «تضاد سیاسی» رالف دارندروف است، نظریه «توسعه نا متوازن» هانتینگتون، نظریه «چرخش نخبگان» پارهتو، نظریه «کاریزمای» ماکس وبر، اثر مشهور برینگتون مور با عنوان ریشههای اجتماعی دیکتاتوری و دمکراسی و بالاخره نظریه «اسکاچپول» در این گروه قرار میگیرد.
بله





















